ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 38

وقتی مهران کیرشو از توی کونم کشید بیرون من در جا اونو گذاشتم توی دهنم . این کارو با لذت انجام دادم . دلم می خواست سفتی کیر و طعم اونو هر چی که هست مال خودم بدونم و اونم حس کنه که من دارم با تمام وجود و احساسم این کارو براش انجام میدم . اون باقیمونده آبی رو که توی کیرش بود مثل یه عسل شیرین با میک زدن خوردمش .. دلم می خواست بازم داشته باشه .. حس کردم  وقتی لبام کیرشو میک می زنه اون از حال رفته و کاملا سست شده .. اون قدر این کارو انجام دادم و تکرار و تکرارش کردم که اون سرمو میون دستاش گرفت و اونو به کیرش چسبوند و با چند فشار و حرکت دیگه چند قطره از آب تازه شو کرد توی دهنم و شیرینی اونو به کامم ریخت .. . اونو سخت بغلش زدم . -بیا روم بیا روم عزیزم . اون رو من دراز کشید . بازم پشتم روی شنها قرار داشت و مهران هم رو من .  هیچ فاصله ای بین جسممون نبود . روح و نیاز هامون یکی بود . می خواستم این سالهایی رو که برش سخت گرفتم جبرانش کنم . آسمون بی انتها رو مال خودمون می دونستم .. انگار دنیا مال ما بود .. هر کی مث ما عاشقه همین احساسو داره . یه حس قشنگ بی پروایی . شیرین ترین لحظه های زندگی آدم لحظه هایی هستند که بدونی در کنار عشقتی و پایان هر لحظه شیرین با شروع لحظه شیرین دیگه ای همراهه . دور کسم دوباره قلقلکش گرفته بود . احساس هیجان می کردم . می دونستم اگه ساحل آرامشو ترک کنم  در بستر نرم و گرم خودمون می تونم با اون باشم . کاش  تشکو عوض می کردم تا رنگ و حالت اون منو به یاد وقتی نندازه که با فرزاد روش عشقبازی می کردم . آدم گاهی فکر می کنه در اوج لذت و خوشبختی قرار داره ولی انگاری اوج ها در کنار انگیزه ها اوج می گیرند و ما رو از اون نقطه ای که فکر می کنم بالاترین نقطه خوشی زندگی ما بوده می برن بالاتر .. من و مهران برگشتیم به اتاق .. پنجره های بسته  رو باز کردیم .. تا ساحل و دریای قشنگو ببینیم . تا نسیم ملایم و روح پرورو در آغوش بکشیم . شاید این نسیم بود که دوست نداشت از پیشمون بره . اونم می خواست در بازی عشقمون شریک باشه .. من و مهران با بوسه هایی نرم و گرم و در آغوش هم به خواب رفتیم . اون دیگه حس نداشت . کمی خسته به نظر می رسید . قبلش من خیلی براش عشوه گری می کردم کونمو به کیرش می مالیدم و قسمت سوراخ کونمو به کیرش می چسبوندم تا بیشتر وسوسه اش کنم . اما انگاری خیلی خسته بود ولی یکی دوبار واسه این که توی ذوق من نزنه کیرشو کرد توی کونم و سریع بیرون کشید . .. تازه من این کارو برای این می کردم که اونو راضی تر نگه داشته باشم . دیدم که خسته هست و می خواد بخوابه سعی کردم کاری به کارش نداشته باشم .. دم صبح که از خواب بیدار شدم اون به خوابی ناز فرو رفته بود .. هوا روشن شده خورشید قشنگ دریا و آسمون آبی رو زیبا تر نشون می داد . انگاری رنگ عشق هم قشنگ تر شده بود . از جام پا شدم و خواستم که برای عزیز دلم صبحونه آماده کنم .. یه لحظه رفتم توی فکر ولی سعی کردم دیگه از این فکرا نکنم . داشتم به زمانی فکر می کردم که در همین جا فرزاد خیلی زودتر از من از خواب بیدار شد و همه چی رو آماده کرد تا من پا شم با هم صبحونه بخوریم . چقدر دوستم داشت و داره .. ولی من که اونو دوست ندارم . شاید فکر می کردم که می تونم دوستش داشته باشم . شاید سالها داشتم خودمو گول می زدم ولی حالا خورشید حقیقت برای من آشکار شده بود .  می دونستم که نیاز و خواسته من چیه و در حقیقت چه کسی رو دوست دارم . همونی که یه روزی ازش فرار کردم ولی نبایستی این کارو می کردم . اون همونی بود که من بهش نیاز داشتم ولی پونزده سال اونو از خودم روندمش .. مهران بهم گفته بود که اگه در اون سالها طردش نمی کردم هرگز با خونواده اش به امریکا نمی رفت به خاطر من می جنگید و مبارزه می کرد که در ایران بمونه . شاید هم به خاطر من تمام بر نامه هاشون به هم می خورد . حرفاش دلنشین بود وا حساس غرور می کردم که تا این حد روش نفوذ دارم ولی باید کاری می کردم که دیگه بیش از این شرمنده عشق و محبتش نباشم . همه رقم خوردنی واسش آماده کرده بودم . صبحونه گرم و سرد .. کره , مربا ,  عسل  . پنیر , تخم مرغ , شیر , نیمرو , و چند خوردنی دیگه ... با دریا صدمتری فاصله داشتیم ولی انگار امواجش همین کنار من قرار داشت . دلم می خواست بازم بر هنه می رفتیم و کنار ساحل سکس می کردیم . دریای آروم و هوای گرم جون می داد برای شنا ولی نه اول صبحی..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی