ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 45

خیلی سخته باور و تحمل این که یکی رو که یه روزی تا حد پرستش دوست داشته باشی و اونو درآغوش یکی دیگه ببینی . شاید اگه عاشقش نبودم شاید اگه یه زنی بود که آزارم می داد عذابم می داد می تونستم بازم یه جورایی درد کمتری  رو حس کنم ولی وقتی که تصور چیزی رو نمی کنی و همون برات اتفاق میفته ....مهرام سرشو گذاشته بود لاپای فتانه و کسشو میک می زد .. فتانه دستاشو به این طرف و اون طرف پرت می کرد . انگاری دلشو نداشت که دستشو بذاره رو موهای عشقش و از هوس زیاد موهاشو بکشه . اون موهای سرمو از ریشه در می آورد -اوخ جون اوخ جووووووون بخور بخور کسمو همین جوری .. جووووووووون .. چه لبایی داری .. بخور ..  بخور .. بعدا باید کیرتو هم بهم بدی . مث همیشه .. نمی تونم ازش دور باشم حتی چند ساعت . باید بیای نزیک من زندگی کنه .. هرروز هر ساعت هر لحظه می خوام توی بغل تو باشم . می خوام با تو بخونم .. در تو گم بشم .. بدنشو به سمت بالا می گرفت  و کسشو به دهن عشقش فشار می داد تا لذت بیشتری ببره .. پاهاشو کمی بالا برد و دور  کمر مهرام قفلش کرد .. چشامو بستم . حالا فقط صداشونو می شنیدم .. -مهرام اگه گفتی تن و بدن و جون من مال کیه .. بگو .. اوووووهههههه منو ببخش داری کسمو می خوری نمی تونی جواب بدی . من بگم ؟ همه مال توهه . همه برای توست .. ولم نکن . همین جوری خوبه . گوشه های کسمو بذار تو دهنت و یهو زبونتو فرو کن توی کس بی حیام .. جوووووووووون .... جووووووووووون .. من مال توام .. دیگه مال اون نیستم . دیگه نمیرم طرفش .. آخخخخخخخخ فقط تو عزیزم .. یهو یه جیغی کشید که زنا ی در حال زایمان صداشون تا این حد بالا نمیره .  ساکت شده بود .. یه نگاهی به صحنه انداختم دیدم که لبای مهرام از رو کس زنم بر داشته شده و حالا اونه که دستاشو از زیر دور کمر فتانه حلقه زده و چه جور عاشقانه داره زنمو می بوسه .. هر چند می دونم که یه کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه . بعد از پونزده سال عشق و حال کردن اون ور دنیا دیگه یه مرد نمیاد که چند بار با یه زنی سکس کنه که یه خاطره ای از پونزده سال پیشش بوده . اونم یک زن شوهر دار . -مهرام ازت یه چیزی می خوام نه نگو -بگو چیه عزیزم .. -عاشق اینم که توی آب کنار آب و تو فضای سبز باهام سکس کنی . بگی دوستم داری .. منم بهت بگم تیکه پارم کن  ..هر کاری دوست داری باهام بکن .. این جا امنه .. خیلی بزرگه .. از اطراف دید هم نداره .. -فتانه ..تازه هم ببینن . چه اشکالی داره ! تو دیگه باید مال من باشی .  تا یه مدت دیگه همه باید بدونن که من و تو عشق همیم .. -اووووووههههه بازم بگو .. هوسم زیاد میشه .. یه سال باید صبر کنم تا کار این برج تموم شه ولی راستش برای من زیاد مهم نیست .. تو برام مهمی .. -اتفاقا فتانه جون خیلی هم اهمیت داره . می تونیم با هم سر مایه گذاری کنیم . پدرم که دیگه جز من و مهسا کسی رو نداره که اموالشو بگردونه . می تونیم پمب بنزینو بفروشیم و با پول تو قاطیش کنیم و شریک شیم .. همه چی رو با هم .. عشق و زندگی .. ....توی دلم گفتم این یکی رو دیگه کور خوندی داداش .. جز یکی دو چشمه بقیه اموالمو پس گرفتم . برج که سهله برجک هم نصیبت نمیشه .یک پمب پمب بنزین رو هم نداری چه برسه به پمب بنزین ... به موقعش همین خونه ویلایی و یک قواره زمین باقیمونده رو هم پسش می گیرم .. به خاک سیاه می شونمش .. حالا اگه خواست از طلاهاش بذل و بخشش کنه بذار بکنه ..ولی حالا این من بودم که به خاک سیاه نشسته بودم . دیگه سر و صدایی نمی شنیدم .  اصلا حواسم نبود که کی این محیطو ترک کردن ؟. دلم گرفته بود . ظاهرا رفته بودند سمت استخر .. نمی تونستم از جام پا شم . حس کردم زانوهام سست شده .. هنوز اسیر گذشته ها بودم . اسیر خاطرات .. چه طور می تونستم به این سادگی از سالها زندگی مشترکم با اون بگذرم . منی که دیوونه وار دوستش داشتم چطور می تونستم این قدر راحت با همه چی کنار بیام .. چند بار خواستم از جام پا شم نتونستم . حس کردم که داره به شقیقه هام فشار میاد و مویرگهای مغزم در حال ترکیدن هستند . سرم داشت گیج می رفت .. خدایاااااااااااااا خدایاااااااااااامن اصلا واسه چی اینجا هستم .. شاید می خواستم بیشتر بمونم تا نفرت و کینه بیشتری در دلم جای بگیره .. تا خودمو بیشتر و بهتر قانع کنم که در اینجا انتقام و بر خورد قاطعانه بهترین کار می تونه باشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی