ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 67

دستم رو کس الناز نازم بود و یه دست دیگه هم رو دهنش که اون بتونه خوب گازش بگیره و هوسشوخالی کنه . با این که می دونستم داره درد می کشه ولی تحملش اون قدر زیاد بود و به خاطر لذت بردن خودشم که بود چیز زیادی نمی گفت . فداش بشم خیلی با محبت باهام بر خورد می کرد . گاییدنش چه صفایی داشت . دیدم داره شل میشه و همونجا رو بدنم میفته . کاریش نداشتم . دیگه اونو ارضاش کرده بودم . کیر منم که دیگه تحملشو نداشت ..پس از  چند ضربه نرمشی رو به جلو و عقب,  آبریزی در کون ناز الناز خودمو هم شروع کردم .. جوووووون خیلی کون تنگ و چسبونش به من حال می داد  . بیا عزیزم بیا توی بغل هم دراز بکشیم .. اون تازه گرم شده بود و شروع کرد به ور رفتن  با من و این که دلش می خواست سر به سرم بذاره . بازم رو کیرم نشست و کسشو چسبوند به اون . -الی مراقبی که چیکار می کنی ؟ -اوووووههههه باااااا بااااااا .. منو ارضام کردی ولی دور و برش می خاره . داغه .. یه جوریه . انگار داره آتیش پخش می کنه -پس به من بگو. تو کی خنک میشی . کی آروم و قرار می گیری . -پدر جونی وقتی دریای آرامشو فرستادی سراغ من آروم و قرار می گیرم . در غیر این صورت خودم طوفانی میشم و بلای جونت .. گذاشتم که کسشو به کیر من بمالونه  . رو من دراز کشید و در حالی که صورتشو به صورتم چسبوند گفت : بابا بابای بد جنسم . حالا دیگه به حرف الی خوشگله و نازت فکر نمی کنی و همش میگی حرف حرف منه ؟ -فعلا که تو داری خانومی و پادشاهی می کنی و حرفای منو هم تحویل نمی گیری . -بابا اگه بدونی که  از اون داغی خودت بریزی توی کس من چه حالی میده !-دختره بد قول . تو که این جوری نبودی . تازه از کجا می دونی چه حالی میده وقتی داخل اونت آب بریزم ؟ حالا اگه اجازه میدی من برم خونه ام . الان نمی دونم صبحه شبه ؟ غروبه ؟ اصلا حساب سال و ماه هم از دستم رفته . نمی دونم با شما چهار تا باید چیکار کنم . هر کی ساز خودشو می زنه و هر روز هم یه سازی می زنین . چیه الناز این روزا خیلی حساس شدی . تو که همش داری قهر می کنی . حالا عزیزم بذار برم .. ممکنه خواهرات شک کنن -به درک . بذار شک کنن . من که یقین دارم چیکار تونستم بکنم که اونا هم شک کنن . من اصلا دوست دارم اونا هم بدونن که من و تو با همیم .. -عزیزم تو باید بشینی درساتو بخونی . این قدر خودت رو علاف کارای متفرقه نکن . من چند بار باید بهت بگم . میون دخترام تو یکی داری به جایی می رسی . -چه فایده ! اونایی که به جایی نرسیدن جایگاهشون بهتره . -تو هم رو دلم جا داری .. خلاصه به هر کلکی بود خودمو از دست الناز خلاص کردم ولی اون موقع وداع طوری کشتی هاشو غرق نشون می داد که من دلم می خواست دوباره برم پیشش و لبخندشو ببینم و بر گردم . اصلا ازبچگی خوب به کارش وارد بود و می دونست که باید چیکار کنه . با این که می دونستم گاهی وقتا فیلم میاد که رو من اثر بذاره ولی بازم احساساتی می شدم . آخه یک پدر همبشه دلش پیش بچه هاشه و در مقابل سرنوشتشون نمی تونه احساس بی مسئولیتی کنه . ترجیح دادم از راه پله و خیلی آروم برم به طرف پایین .. می ترسیدم که داخل آسانسور غافلگیر شم . می دونستم این دخترا از بس تنبل هستن دیگه زورشون میاد واسه آب شدن چربی های اضافه هم که شده از راه پله رفت و آمد کنن . خوشبختانه به خیر گذشت .. بدون این که بدونم ساعت چنده و چه زمانیه تا رفتم رو تختم چشام رفت رو هم .. یه زمانی به خود اومدم که دیدم زنگ در آپارتمان داره خودشو می کشه .. صدای زنگ موبایل و تلفن خونه امونم نمیده .. بر شیطون لعنت . تا دو سه دقیقه ای گیج و منگ بودم . بعدش فهمیدم که احتمالا دخترام نگران من شدند .. درو که باز کردم دیدم چهار تایی شون با همن . -شما دخترا نصف شبی هم امون ندارین . تا کی باید بهتون بگم من . الهام : بابا الان صبح شده .. باید صبحونه بخوری .. -ببینم الناز دانشگاه نداره .. -چرا داشته رفته و برگشته .. دو تا از استاداکاری پیش اومده بود واسشون و نیومدن .. -بیایین داخل آخرش نفهمیدم شما چهار تایی چه طور شد که  با هم اومدین  .. الهه : بابا جون شانسی بود . عشق پدری و عشق به پدر مگه دلیل می خواد ؟ چقدر زبون باز بودن این بچه های من . مثل این که کیرم زبونشونو خیلی بیشتر از گذشته ها باز کرده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی