ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 71

مرد حال و حوصله جر و بحث با زنشو نداشت یه حسی بهش می گفت که نوشین داره اونو محک می زنه .. یه نگاهی به زنش انداخت و چیزی نگفت . نوشین دیگه از فکر کردن خسته شده بود . حس کرد  که از درون داره می پاشه . وقتی که طرفت بد باشه و تو نتونی بد باشی و بدی رو با بدی جواب بدی یعنی به حالت انفجار رسیدی . پس چه باید کرد ! باید تقوا داشت ؟ صبر کرد ؟ مسائلو ریخت رو دایره ؟. در این جور موارد یک زن یا یک مرد باید چیکار کنه . نه روان شناس هم دردی رو دوا نمی کنه . اون فقط چیزایی رو میگه که درسشو خونده . یک آدم تا خودش غرق مشکلات نشه نمی تونه تصمیم بگیره . اون فقط می تونه محیط درد و رنج رو یک بار دیگه برات زنده کنه . ولی راستی چرا من عاشق شدم . شاید حق با نادر باشه . من عاشق عشق شدم نه عاشق عاشق .. نه عاشق کسی که ادعا می کرد دوستم داره . شاید منم می خواستم مثل هر دختر دیگه ای یکی رو داشته باشم که بگم آره منم یک عاشق هستم . عشق در خونه منو هم زده . آهای دخترا .. همکلاسی ها بیایین و ببینین این پسری که یه روزی همه آرزوی دوکلام صحبت با اونو داشتین نصیب من شده .. یعنی اول تا آخر این قمار فقط همین ؟ عشق به بازی ؟ بدون توجه به خود بازی و امکانات و شرایط اون ؟ من که همون اولش شکست خوردم . نه ..نه...... من باید آخرین تردیدمو هم از بین ببرم و بعد تصمیم بگیرم . روز بعد در فضای دانشگاه نسبت به نادر احساس صمیمیت بیشتری نشون می داد . -می بینم امروز حالت بهتره نوشین -نمی دونم شاید به خاطر اینه که شکست رو پذیرفتم  -هرگز این حرفو نزن دختر . قبول کردن شکست یعنی پذیرش مرگ .. باور نا بودی . -منم یک نابود شده ام دیگه .. -تا وقتی زنده ای تا وقتی که نفس می کشی هرگز نمیشه گفت که نابودی .. تو در بود و هستی هستی .. می تونی بجنگی و زندگی کنی .. زندگی مثل سفره ایه که خوردنی های زیادی روش قرار داره .. اگه یه روزی یه غذایی حالتو به هم زد و مسمومت کرد تو که نباید حس کنی بقیه هم همینه .. شاید اون غذا به تو ساز گار نبوده .. تو نباید با دستای خودت با افکار خودت به استقبال مرگ بری . -دیگه انگیزه ای ندارم . نادر کمکم کن .. -چه جوری ..-نمی دونم .. تا حالا زحمتتو خیلی زیاد کردم . می خوام یه دو سه روزی رو به یه بهونه ای خودمو یه جایی پنهون کنم . بگم دارم  میرم شهرستان عروسی فلان دوستم .. یا تولدش .. ولی همین دور و برا هستم . مثلا خونه یک دوست صمیمی .. از همکلاسام . بهش میگم با ناصر بحثم شده . به مامانم میگم دارم میرم مهمونی .. اصلا منم میشم یه آدم دروغگو . شایدم کارا چند ساعته تموم شه و نیازی به این همه وقت صرف کردن نباشه . . می خوام  خونه رو زیر نظر داشته باشی . البته بابا مامان منم در یه ساختمون کناریش هستند . ممکنه اون از در کناری نلی رو بیاره .. کلید خونه رو هم میدمش به تو .. نمی دونم چیکار می کنی .. اگه دوست داری حتی می تونی خودت رو در یه گوشه از باغ مخفی کنی .. فقط هر وقت اون دو تا رو دیدی به من بگو .. بهم بگو تا من خودمو برسونم . من می دونم و اونا و نیما .. اون وقت می تونم تصمیم خودمو بگیرم .   شاید اون کاری رو که همون اول باید انجام می دادم انجام بدم . -ازش جدا میشی ؟ -به گریه اش میندازم . کاری می کنم که مرگش زندگی اون باشه . آخه مردای این جوری دوست دارن هر غلطی بکنن . خودشون با هزار تا زن دوست باشن ولی زنشون نره خودشو به یکی دیگه نچسبونه .. نادر نفهمیده بود که نوشین چیکار می خواد بکنه ... ولی ترس برش داشته بود . یعنی می خواد خودشو بکشه ؟ .. تصور خودشو بر زبون آورد .-آره درست حدس زدی من می خوام خودمو بکشم . من حالا هم با یک مرده فرقی ندارم . این حق من نبود که اول زندگی این جوری نابود شم . حالا من موندم و دنیایی از آرزو های بر باد رفته .نوشین در واقع از خیانت و تلافی می گفت . از این که اون و نیما با یه هماغوشی حرکت ناصر و نلی رو تلافی کنن  -اشتباه فکر نکن . یه سری از آرزو ها رو باد می بره . ولی خیلی سریع تر از اونی که باد اونو می بره تو می تونی اونا رو بر گردونی . آرزو ها کنارتن . اصلا خودتن .. همون که چشات  دنیای قشنگو می بینه همین که شبو سر به بالین میذاری چشای قشنگتو می بندی  تا صبح روز بعد خورشید زیبا رو ببینی این خودش یک آرزو ست -اگه هوا ابری باشه چی -خورشید هیچوقت برای همیشه پشت ابر نمی مونه . زود زود میاد بیرون ..-خیلی شاعرانه و فیلسوفانه حرف می زنی نادر .. -شاید باورت نشه ولی اصلا حال و حوصله این جور حرف زدنا رو نداشتم از روزی که تو رو دیدم این جور شدم .. نوشین سکوت کرد تا نادر حرفشو در این زمینه ادامه نده .. آخه پسره بازم داشت نسبت به اون اظهار محبت می کرد .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی