ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 68

چهار تایی شون اومدن توی خونه . من با اونا چیکار می کردم . حداقل جلو الناز که باید ملاحظه می کردم . -الناز تو درس داشتی باید بری به کارات برسی .. جوابمو نداد . هر کدومشون به یه وضعی خودشونو ردیف کرده بودن که واقعا نمی شد گفت کدومشون خوشگل تر شدن . با این حال از اونجایی که نظر خاصی راجع به الناز داشتم اونو خوشگل تر از بقیه می دیدم . یه دامن چین دار کوتاه به رنگ مشکی با یه تاپ جیگری تنش کرده بود .. المیرا که با اون هیکل توپش یه بلوز سفید و یه جین چسبون پاش کرده بود که کون گنده شو خیلی خواستنی تر کرده بود . الهام هم یه استرچی پاش بود که من یکی  از خجالت داشتم آب می شدم  . خط کون پبشکشش , خط کسو هم نشون می داد . یا این دختره شورت پاش نکرده بود یا این که اصلا مدل لباسش این بود . الهه هم که انگاری داره میره عروسی یه ماکسی بلند به رنگ سبز پسته ای تنش کرده بود که بغل یه طرف پاش از بالا تا پایین چاک داشت و کمرش هم لخت بود . .. -دخترا شما دارین میرین مجلسی وجشنی عروسی ؟.. الهام : پدر جون خونه بابا مون از هر مجلس عروسی بالا تره . ما تا بابامونو داریم از پیشش تکون نمی خوریم . هر وقت پدر جونی حوصله دعوتی یا جایی رو نداشت خواهرام می تونن تشریف ببرن من پیشش می مونم . .. بقیه خواهرا یه اخمی بهش کردن که الهام دیگه ادامه نداد . سه تایی شون از این که الناز اونجاست خیلی ناراحت بودن . می خواستن هر جوری که شده اونو دک کنن . از اول هم که با هم نیومده بودن خیلی تصادفی دم در به  هم  رسیده بودند . نمی دونم  چرا دلم می خواست النازو از اونجا ردش کنم دوست نداشتم که اون شاهد سکس ما سه تا باشه ولی اون سه تا که دختر هم نبودند عادت کردند که کنار هم هم بتونن با من سکس کنن و از این نظر با اونا و در کنار اونا به صورت اجتماعی سکس کردن برام سخت نبود . مگه با این الناز می شد کنار اومد ؟.. خلاصه دور هم نشستیم و گپ زدیم و هر کاری کردم که الناز بره نشد .. -دخترا شما کار و زندگی ندارین .. الهام : نه ما دوست دارین همین جور به بابامون چسبیده باشیم . حرفی هست اعتراضی هست ؟ الناز : نخیر خانوما همه تون می تونین تشریف داشته باشین .  شما سه  تا همه تون با هم بگین وبخندین . فقط من اینجا هستم که اضافه ام . الهه : تو عزیز دردونه بابایی . باش . مگه آزارت به کسی هم رسیده ؟ به بابا جونت بگو که همش نگران درسای توست و برای تو داره حرص و جوش می زنه . اگه یه ذره فقط یه ذره یک صدم علاقه ای که به تو داره به ما می داشت الان رسیده بودیم اون بالا بالاها .. الناز : عوضش بابا با چیزای دیگه شما رو می بره اون بالا بالا ها .. هر سه تا خواهر یکه خوردند .  یه اخمی به الناز کردم و گفتم دختر تو امروز چته حرفای دو پهلو می زنی -اتفاقا خیلی هم تک پهلو می زنم . اگه دوست ندارین بشنوین گوشاتونو بگیرین . از دست شما ها من خسته شدم و اصلا من نمی خوام درس بخونم .. جلوی دهنشو گرفته گفتم عزیزم ساکت شو . اصلا معلوم هست برای چی داری سر و صدا می کنی . باش .. حرفی ندارم . این جا دارن نون و حلوا قسمت می کنن سهم تو رو هم بهت می دیم . -بابایی حلوای خوشمزه رو خودم برات درست می کنم .. خلاصه دور هم نشستیم و هر کی یه گوشه خونه و کارو گرفت سرگرم غذا درست کردن هم شدند ولی من بد جوری رفته بودم توی فکر که با هیاهوی این چهار تا چیکار کنم . برای من فقط یکی از اونا کافی بود . سکس با این دخترا منو حسابی عادتم داده بود . چند ساعت اگه کنار یکی شون نمی خوابیدم انگاری یه چیزی رو گم کرده داشتم . بهترین کار این بود که ازشون فاصله می گرفتم  تا ببینم چیکار می کنن .. اولین نفری که اومد پیشم الناز بود .. -ببینم مزاحم شدم ؟ من تا به این خواهرام درسی ندم از این جا نمیرم . تو که می گفنی کاری به کارشون نداری پس چه سریه که همش دوست داری من اینجا نباشم . -عزیزم من اینو به خاطر خودت گفتم وگرنه چه فرقی برای من می کنه . باش . -خدا از دلت بشنوه . من اگه بمونم دیگه خجالت نمی کشم پیش خواهرام که بخوام با تو باشم دم همه شونو قیچی می کنم . من دیگه اون الناز دیروزی نیستم که سرشو شیره بمالن .. این دخترم بد جوری جوش آورده بود. مزه کیر رو گرفته بود و هر چی از دهنش در میومد می گفت . -فدات شم تو که می دونی من الناز خودمو از بقیه بیشتر دوست دارم و فداش میشم . این قدر دیگه اذیتم نکن .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی