ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنت این جوری می خواد رفیق 9

-مثلا می خوای با این حرفت دلمو به دست بیاری و کارت رو توجیه کنی و من کمتر ناراحت باشم ؟ -نه -پس چرا پولو قبول نمی کنی لعنتی .. -اولا نمی خوام منو با اون زنا اشتباه بگیری چون دوستت دارم . از طرفی تو خودت زن و بچه داری . دخترت هم سن دختر منه دلخور شدی ؟ -تمام حرفات دروغه هما .. تو یک دروغگویی .. دوستم نداری .. بازم گریه رو سر داد .. اگه دوستت نمی داشتم بهت می گفتم نرخ  من اینه .. من که ازت توقعی ندارم . دوست دارم هر وقت دوست داری بیای پیشم .. حتی حاضرم روزی یه بار بیای .. -یه وقتی هم باید بیام که مزاحم کاسبی ات نشم .. برای لحظاتی به فکر فرو رفت و گفت خیلی سخته یک زن و غرور اونو بفهمی .. -این که زنی عاشق یکی باشه ولی جسمش مال چند نفر ؟ -بس کن هوشنگ من که هنوز کاری نکردم ..تو زندگی خودت رو داری . چرا باید بی جهت خودت رو علاف من بکنی . تو از این جا که رفتی دیگه فرصتی نداری که به من فکر کنی . هر وقت کیرت بلند شد و هوس یه زنی غیر از همسرت رو کردی میای سراغ من .. اگه دلت رو نزده باشم .ولی فکر کنم تو خیلی تنوع طلب باشی . منو ببخش که رک حرفامو می زنم . -عیبی نداره . دنیا این جوری نمی مونه . راستش من دیگه نمی خواستم بعد تو به زن دیگه ای نظر خاصی داشته باشم و نمی خوام . اما تو یک دروغگویی و دوستم نداری .. با این حرفای بی نتیجه خداحافظی کردیم . فقط به وقت رفتن اون قولی رو که در مورد حامد بهم داده بود به اون یاد آوری کردم . اونم گفت که اگه سرش بره قولش نمیره .. وقتی رفتم اداره گفتم منو هم در لیست اضافه کاری ها قرار بدن .. مجبور نبودم کل در آمد ها مو واسه زینب بگم . دوست داشتم برم پیش هما و این مسائلو با هاش در میون بذارم . اون موقع با دویست هزار تومن در ماه اگه کرایه خونه ای نبود خرج  دو نفر به راحتی تامین می شد . دلار زیر هزار تومن و حدود هفتصد هشتصد بود . هنوز دندون گرگها اون جور که باید و شاید تیز نشده بود . خلاصه غروبی یه سری وسیله خریدم  مثل گوشت و حبوبات وگفتم حداقل جنس براش ببرم که هزینه نکنه .. نزدیک در خونه شون که رسیدم دیدم یکی از این جوجه فوکلی ها در خونه رو می زنه . دوست داشتم برم جلو و اون پسره رو لت و پارش کنم . حس کردم بهم خیانت شده .. سرم گیج رفت ..اون که یکی از دوستام بود .البته چند سال پیش با هم خیلی دنبال این بر نامه ها بودیم . اون وقتی بود که من مجرد بودم . . چرا خودشو این شکلی در آورده بود .. بدون این که به روی اون پسره بیارم از اونجا دور شدم . نیم ساعت بعد اومد بیرون ... چند متر اون طرف تر جلو شو گرفتم .. -سلام اسفندیار جون ...-به ! سلام داداش هوشنگ ... خلاصه کمی تعارف کردیم و منم بهش گفتم که می خوام برم یکی رو همین نزدیکی بکنم و خونه هما رو هم نشونش دادم . اون که پسر صاف و ساده ای بود گفت نرو که اصلا به درد نمی خوره .. ده تومن می گیره تا کیرت رو فرو کردی توی کسش میگه ارضا شدم ار ضا شدم .. بعد کاندوم هم باید بکشی سر کیرت .. کون هم نمیده .. ساک هم نمی زنه .. مفتش گرونه ..تازه میگه من هر روز با یکی هستم و دومی رو قبول نمی کنم . دیگه نگو توهوشنگ جون  الان داری میری اونجا .. زنیکه دروغگو ..  خوشگلی و اندام چه به درد می خوره؟ ..-خیلی ممنون راهنمایی ام کردی اسفند داداش  .. .. با خودم فکر می کردم اصغر که چیز دیگه ای می گفت .. .. در همین افکار بودم که اصغر زنگ زد -هوشنگ جون تو به این هما چیزی گفتی وعده ای دادی دیگه اون اخلاق سابقو نداره ؟.. صبح براش زنگ زدم سر بالا جواب می داد . می گفت حوصله نداره .. روز یه مشتری بیشتر جواب نمیده و از این حرفا -نه بابا چیزی بهش نگفتم . راستی اصغر دورشو قلم بگیر .. اون شوهر داره از شوهرش جدا نشده .. من یه جورایی در آوردم . اگه تو رو دور و برش ببینن سنگسار رو شاخشه .. -جدی -جون خودم جون تو .. حتی متوجه شدم شوهرش کیه -چه جوری -خب حالا .. نمی خوای این جور ما رو سین جیم کنی . نیم ساعت بعد زنگ در خونه هما رو زدم و رفتم بالا .. خیلی هم عصبی بودم ولی از این که تا حدودی رفتارش تغییر کرده بود احساس رضایت می کردم . با این حال دلم می خواست بکوبمش .. عین مردای غیرتی شده بودم . خوردنی ها و خرت و پرت ها رو همون وسط هال گذاشتم .. -واااااااااووووو این چه کاری بود کردی . شر منده ام کردی .. با ور کن ازت پول نگرفتم چون دوستت دارم . می دونم حق زن و بچه توست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی