ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پدر شوهرداغ تر ازعروس

اصلا از کارای این شاهین سر در نمی آوردم.. پسر تو باید بری سر بازی .. .. من نمی دونم این چه مرضیه که پیدا کردی -نه پدر من اگه برم سربازی عطیه رو از دست میدم -پسر تو که تا حالا پنجاه تا دوست دختر داشتی .. از شرایط منم با خبری . دیگه تجارت فرش زندگی ما رو از این رو به اون رو کرده .. این دختره هم فکر نکنم زندگی بکن باشه به طمع مال تو داره میاد . نمیگم تو هم خوش سر و وضع نیستی ولی یک سال ازت کوچیک تره . مردم دستمون میندازن .. شاهرخ که دوسالی رو ازش بزرگتر بود و در یه شهر دیگه پزشکی می خوند اصلا تو این خطها نبود . این منو دق می داد و می کشت . هیچی دیگه ..واسش زن گرفتیم و این دختره هم همش به قر و فرش می رسید . خونه ما دو طبقه بود و خیلی هم جا دار و اونا رو طبقه پایین جاشون دادیم ..شاهبن هم اومد پیش من در یکی از این عمده فروشی های فرش تا اونو با راز و رمز کار بیشتر آشنا کنم .. خلاصه این عروس خانوم  رختشویی و آشپزی و خیلی از کاراشو مادر شوهرش انجام می داد . اگه دست خودش بود می گفت که شما بیایید و اتاقای ما رو نظافت کنید .. فقط کارش این بود که شبا پیش شوهرش بخوابه و همش به سر و صورتش برسه .. خیلی هم حشری بود . چون ساعت که از دوازده می گذشت شوهره رو صدا می زدکه برن تورختخواب . و عیال ما چقدر لبشو گاز می گرفت که این دختره چرا احترام پدر شوهره رو نداره . آخه رفتن و خوابیدن مسئله ای نبود ولی حرکات زننده ای می کرد که نشون می داد یه جاش می خاره .. رفتم واسه شاهین پول بریزم و معافی اونو جورش کنم گفتن پسرت سرباز غایبه و فعلا اقدام فایده ای نداره . هیچی دیگه گفتیم به درک همین جور بمونه . با وضع مالی من اون که نیازی نداره و کار اداری هم نمی خواد بگیره . نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای بود که اونو لو داد و اومدن بردنش برای خد مت .. تعجب می کردم این از شانس منه . شاید هزاران نفرسر باز غایب صاف صاف دارن می گردن درست باید بیان سر وقت پسر من ؟ -بابا من می دونم کار کیه .. کار هر مزه .. هرمز هم عطیه رو دوست داشت .. -پسر برو خدمت . اون دیگه زنته .. من دیگه از این بازیهای تو خسته شدم .. منو درگیر این مسائل نکن اصلا از این بازیها خوشم نمیاد . دیوونه شده بودم از دستش . رفتن اون به سر بازی همانا و باد کردن یه دختر حشری و اعصاب خرد کن رو دست ما همان . اونو که با خود مون می بردیم به عروسی ها از خجالت باید آب می شدیم از طرزلباس پوشیدنش و اون جور اندام به بیرون ریختناش .. شاهین به من سفارش کرده بود که هواشوداشته باشم که هرمز قاپشو ندزده .. -خاک بر سرت پسر این چه زنیه که  وقتی چهار روز می خوای دور از خونه باشی از این نگرانی که یکی دیگه اونو از تو بگیره . خلاصه نصف کار و زندگی ما شده بود اون . اوایل با لبخند در اینمورد با هاش حرف می زدم یعنی با عطیه . جواب منو می داد که آدم باید دلش پاک باشه و این حرفا چیه .. بعد شدید تر نصیحت کردم چند بار هم اشکش در اومد .. و یه چیزی هم بد هکار شدیم . هرچی بهش می گفتیم شبو بیاد بالا پیش ما بخوابه نمیومد . خونه مادرش هم نمی رفت . دوست داشت تنها بخوابه .. راستش منم تازگی ها از دست سهیلا خانوم این عیال گلمون دیگه هر چی زن بازی و دختر بازی بود رو گذاشته بودم کنار .. گاهی وقتا حس می کردم این دختره داره واسه من کرم می ریزه .. شیطونو لعنت می کردم و می گفتم مرد این عروسته زن پسرته .. امانته دست تو .. ولی گاهی می رفتم جلو آینه .. مگه چند سالم بود چهل و یکی دو سالی داشتم . بیست و سه سالی رو از عطیه بزرگتر بودم . بر شیطون لعنت . حس کردم وقتی که اون داره خودشو بیشتر توی دید میندازه من یکی بیشتر دوست دارم اونو دیدش بزنم . تا این که یه شب من و سهیلا جون و عطیه با هم رفتیم عروسی یکی از بستگان که خواهر زاده خانومم بود وداشت عروس می شد یعنی شده بود .. دیگه بیشتر از این که عطیه رو به عنوان یک عروس نگاه کنم به این دید نگاه می کردم که حس کنه چه پدر شوهر جوون و اکشنی داره . سهیلا فقط یه سال ازم کوچیک تر بود . اون ده سال بیشتر از من نشون می داد ولی من ده سال کمتر از سنم نشون می دادم . یعنی با این حساب هر کی ما رو می دید فکر می کرد ماتقریبا  بیست سال تفاوت سنی داریم . آخه بیشتر وقتا زنا زود شکسته میشن . هر وقت اون در جمع می خواست خودی نشون بده حسادت می کردم . واسه خودم غیرتی می شدم . دلم می خواست هم اونو بزنم و هم اونایی رو که بهش توجه دارن . نمی خواستم باور کنم که سنم داره میره بالا و دنیای من و اون با هم تفاوت داره . دیگه خیلی از چیزا رو فراموش کرده بودم . می خواستم  حداقل واسه یه بارم که شده با اون باشم . اون شب با خیلی ها رقصید.  داشت خودشو مینداخت تو بغل پسرا .... یکی دوبار دستشو کشیدم . -بابا چرا آبرومو می بری -عطیه تو داری آبرومو می بری .. چند بار این حرکتو تکرار کردم آخرش قهر کرد و مانتو رو پوشید و به سمت درب خروجی رفت .. .. رفتم پیش سهیلا -ببین من دارم میرم دنبال عطیه اونو برسونم خونه . تو همین جا باش . عروسی خواهر زاده ته .. خوب نیست ول کنی . بگو عطیه حالش بد شده بهم خورده و من و اون رفتیم خونه .. دختره پاک واسه ما آبرو نذاشته .. به هزار مکافات اونو سوار ماشینم کردم .. تا خونه  یک کلمه هم با هام حرف  نزد . وقتی که رسیدیم بغضش ترکید و بنای گریستنو گذاشت -بابا چرا با هام این کارو می کنی الان شوهرم نیست دلم گرفته .. -ببینم چرا می خوای پیش پسرا جلب توجه کنی -شاهین که حرفی نداشت . شما چرا اعتراض داری . الان زمانه فرق کرده . در تمدن امروز این چیزا مسئله ای نیست .. می خواستم بذارم زیر گوشش ... واااااایییییی چقدر خوشگل شده  بود . وقتی مانتو و روسریشو درآورده اون پیراهن خیلی کوتاه مشکی و ساپورت توری همرنگ پیراهنشو دیدم که  پاهاشو خیلی لطیف تر نشون می داد می خواستم بپرم روش .-بابا تو از همون اول هم با هام خوب نبودی . فکر می کردی من دختر بدی هستم .. همش می خوای منو از خودت برونی . دوستم نداری . دلت می خواد من عروست نباشم .. . رفت اتاقش دراز کشید و من هم داشتم به این فکر می کردم که چرا اونو تا این حد از خودم رنجوندم .. سهیلا زنگ زد و بهش گفتم همه چی مرتبه و اونم گفت که تا صبح نمیاد .. ولی من دلم بود پیش عطیه و این که اونو رنجونده بودم من نمی خواستم اونو تا این حد اذیتش کنم . رفتم سمت طبقه اول .. به طرف اتاق عطیه دوست داشتم از دلش در بیارم .. بغلشم بزنم واز امتیاز پدر شوهر بودن استفاده کنم و حالی ببرم . داغ بودم . خیلی هم داغ شده بودم . یه صداهایی میومد .. -اووووووففففففف چرا امشب کیرت کوچیک تر شده .. تند تر .. جون نداری ؟ .. سرم داشت گیج می رفت پاهام سست شده بود . با این که چهل رو رد کرده بودم ولی یک تنه سه تا جوون قلچماقوحریف بودم . خودم می کشتمش .. دوست پسرشو می کشتم و طلاق عطیه رو می گرفتم . به درک می افتادم زندان .. می گفتم که از خودم دفاع کردم . کارد بزرگ آشپز خونه رو گرفتم دستم .. عین فیلمای پهلوونی قدیم و لی با عجله ای بیشتر راه افتادم طرف اتاق اون دختر خائن .. -آهااااااااااااااایییییییی اشهدتو بخون که اومدم . در باز بود ولی با یه لگد که نشون دهنده خشمم بود وارد شدم .. چراغا خاموش و تاریک بود فقط تا حدودی متوجه بودم که عطیه لخته .. یه چیزی رفت  زیر تخت . اون نامرد رفت زیر تخت قایم شده بود . عطیه روتختی رو بیشتر به سمت پایین انداخت تا اون زیر معلوم نشه .. کلید لامپو زدم .. عطیه کاملا لخت و وحشت زده بهم نگاه می کرد -بابا از دستم عصبی هستی منو نکش هر کاری بگی می کنم تنش می لرزید . -تو رو نمی کشم .. اونی رو که قایم کردی خردش می کنم . داغونش می کنم . -نه بابا به اون کاری نداشته باش . اگه بدونی با چه درد سری اونو آوردم پیش خودم .. هر شب با منه .. -کثافت بی آبرو ازم می خوای حفظش کنم ؟. -بابا من گناه ندارم . من نیاز دارم . نمی تونم که راه بیفتم مثل زنای بد برم خیابون و یکی رو واسه خودم پیدا کنم . -ولی تو خونه می تونی بیاری ؟.. دستشو گذاشته بود جلو کسش .. مثلا خجالت می کشید . اثر  سینه های درشت و شکم لاغر و کون بر جسته و پوست سفید و اندام هوس انگیزش در چشم و اعماق وجودم  در اون لحظات تحت تاثیر خشم و حسادت قرار گرفته بود . به طرف زیر تخت  دولا شدم .. فاصله رو رعایت می کردم تا طرف اگه چاقویی داشته باشه بهم حمله نکنه .. -بیا بیرون نامرد .. با ناموس مردم .. با عروس من ؟ پاشو گرفتم .. خیلی خشک بود .  شبیه سکته زده ها و مرده ها نشون می داد .  بیرون کشیدمش .. ای بابا این که یه آدم مصنوعی لخت بود .. با یه کیری متوسطی که  برق می زد و انگاری چربی و خیسی کس عطیه اونو برق انداخته بود ... -بابا خرابش نکن .. گیر نمیاد . اگه بدونی بابتش تو بازار سیاه چقدر پول دادم ؟  حس کردم در اون لحظه دنیا رو بهم دادن . اونو خیلی وسوسه انگیز می دیدم . خیلی خوشگل بود .. -تو واسه این خیلی پول دادی ؟ کیرم داشت از پیژامه ام می زد بیرون . نگاه عطیه درست رو کیر بلند شده داخل شلوارم زوم شده بود . دستمو گذاشتم رو دستش ... خواستم اونو از رو کسش بر دارم . فشار روی کسشو زیاد می کرد ..-عزیزم اینو هم میشه از یه نظر آدم حقیقی فرض کرد . هر چی می خوای از بابات بخواه ... از من که حکم باباتو دارم . داشتم می سوختم . داغ تر از عطیه شده بودم . دستامو رو سینه اش گذاشتم . نوک سینه های عطیه تیز شده بود -خجالت نکش . سهیلا جون تا صبح نمیاد . امشب  خودم همدمت میشم . نمی ذارم احساس تنهایی کنی . نمی ذارم دیگه رنج بکشی . بازی کردن من با سینه هاش دستاشو شل کرد . دیدم دستاش داره رو کسش حرکت می کنه . -عطیه بیا من برات حرکتش بدم . بیا کار خودمه ... چشاشو بسته بود . دستشو از رو کس خیسش بر داشت . همه اینا نشون دهنده تسلیم شدنش بود . دستامو از رو سینه هاش بر نداشتم .. اصلا کسش مشخص نبود . چقدر کوچولو موچولو بود . کوچیکترین غنچه ای که می شد تصورشو کرد . لاپاشو باز کردم تا یه نموره ای از کسشو ببینم و با لذت میکش بزنم . پهنای زبونم دو برابر طول و عرض قسمت بیرونی کسش می شد .. -اووووووفففففف بابا نهههههه نهههههه فقط بخورش .. هیشکار دیگه نکن .. کس لیسی یه عمری کارم بود و از نوع سفارشی هاشو رو کس عطیه پیاده کردم پاهاشو طوری به این طرف و اون طرف پرت می کرد که من لذت می بردم از این که تونستم عروسمو تسلیمش کنم .. سکوتش نشون می داد بابا شهرام تونسته با همین میک زدن کسش اونو ارضاش کنه .. ازم می خواست که اونو با کیرم نکنم . چه تعارفا! زنا هر قدر کس خل باشن وقتی به این مرحله برسن که دیگه کسشون خل نمیشه . تا چشاشو باز کنه من دیگه لخت شده بودم تا صداش در بیاد کیرم رفته بود توی کس .. می دونستم قرص ضد بار داری می خوره . همون اول که این کیر رفت توی کس عقده هاشو خالی کرد .. دست من نبود آبم عین سیل و به سرعت همون توی کسش راه افتاد .. به سی ثانیه نکشید -اوووووخخخخخخخ بابایی بابا جونم چقدر داغه .. تو که از من داغ تری .. سوختم سوختم .. -کیرمو بیرون بکشم ؟ .. -اوووووفففففف نههههههه می خوامش .. دو ساعت سه ساعت باید منو بکنی .. من کیر می خوام .. دوستت دارم بابا .. من دختر بدی نیستم . منو بکن .. هرچی تو بگی گوش میدم . می خوام پیش شما بمونم .. نمی دونم از چی داشت حرف می زد فقط به کسش و اون تن تازه و بدن جوونش نگاه می کردم داشتم به این فکر می کردم که وقتی با سهیلا از دواج می کردم از عطیه فعلی بزرگ تر بود ولی بعد از بیست و خوردی سال یکی جوون تر از اون موقع اون به تورم خورده بود . اون موقع هنوز عطیه به دنیا نیومده بود .. -سینه هامو گازش بگیر .. لبامو ببوس .. دوستت دارم بابایی .. بابا تو خیلی قوی تر از شاهینی .. نه من سیر می شدم نه اون . پاشد و قمبل کرد . کون خوشگلشو گاز می گرفتم . خوشش میومد . قبل از این که یه بار دیگه فرو کنم توی کسش .. کیرمو گذاشت تو دهنش واسم ساک زد .چند دقیقه ای کسشو کردم .. سوراخ کونش به اندازه نوک مگس که نه نوک پشه از قسمت بیرون بهم چشمک می زد . اگه بگم واقعا تشخیصش مشکل بود دروغ نگفتم . انگشتو که روش گذاشتم آخش رفت هوا .. -هنوز کاری نکردم -بابا کلفته ..کیرت کلفته .. هنوز به شاهین کون  ندادم . تازه مال اون قلمیه من می ترسم .. کلی کونشو روغن مالی کردم  تا با درد تونست چهار پنج سانت از کیر منو توی کونش جا بده .. -بابا دارم از درد می میرم .. دستمو رو کسش گذاشته چنگش می گرفتم ولی بازم درد رو فراموش نمی کرد . خودش کونشو به سمت من خیلی آروم حرکت می داد . کونش با این که بر جستگی زیبایی داشت ولی مثل گون گنده هایی نبود که کون به اندازه سینی بزرگ باشه .. -اووووووههههههه آبم داره میاد -بابایی بذار بیاد .. آبمو ریختم توی کونش .. درجا بیرون کشیدم و اونم درجا کیرمو گذاشت تو دهنش .. عروس خوشگل من وقتی کیرمو ساک می زد چه خوشگل می شد ....... بهم قول داد که دیگه شلوغ بازی در نیاره .. آدم سکسی رو خودم براش قایم کردم و دیگه به دستش ندادم . راستش هر وقت شاهین میومد مرخصی عطی جون غصه اش می شد ولی این جور نبود که  فراموشم کنه . .. پایان .... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

باسلام.داستان قشنگی بود دستت درد نکنه که به خواسته من توجه کردی ممنون ولی قول بده بازم از این داستانها بنویسی واین اخریش نباشه.لطفا اگه اسم اون داستانی رو که فراموش کردی یادت امد برام بزاری خیلی خیلی ممنون میشم.پاینده باشی.

ایرانی گفت...

با سلام و درود فراوان .. حتما بازم از این داستانها خواهم نوشت .. البته اسم اون داستانو چون صد ها داستان تک قسمتی نوشتم یادم نمیاد باید سر فرصت بشینم یه نگاهی به اسامی تک قسمتی ها بندازم ولی می دونم حدود دوسال پیش نوشتم . شاید اسمش یه چیزی رو در ذهنم زنده کنه .. بازم ممنونم از پیگیری داستانها و پیامهای گرمت ...ایرانی