ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نمی خوام پدر زنم , زنم باشه 1

دختر قشنگی بود ..ولی منم خیلی خوش تیپ بودم  خونه شون هم کوچیک بود . . ولی با این حال از این که بخوام با یکی مجانی حال کنم و واسش پولی ندم می ارزید . .  تک فرزند خونواده اش بود . اصلا نمی دونستم باباش چیکاره هست . راستش  اون طرف شهر زندگی می کردند . طرفای شهید عراقی   .. و منم همش از مولوی   میومدم   به خونه اون دختر و باهاش بودم . اولین باری که گفت می تونم کسشو بکنم ترسیدم . حس کردم که ممکنه بخواد خودشو به من بندازه .. ولی وقتی یه موزو گرفت و اونو تا ته کسش فرو کرد دلیر شدم  و مثل تشنه های چند روز آب نخورده کیرمو در جا فرو کردم توی کسش . با این حال ترسم از این بود که نکنه بخوان کاری کنن که من با اون ازدواج کنم . به خصوص این که مادرش هم که زن زیبایی بود از جریان خبر داشت . من دانشجو بودم و اون ساعاتی رو هم که کلاس نداشتم به خونواده ام می گفتم که درس دارم . مادر نگین که اسمش بود نسترن بیشتر وقتا با یه استرچی میومد کنار م که اگه مادر زنمم می بود شاید سختم بود که اون این جوری اومده کنارم . ولی دیدن این حالت اون منو خیلی حشریم می کرد . حس کردم نگین یه چیزیش میشه . همین طور مادرش . بچه بازیهای عجیبی در می آورد . از این می گفت  که باباش به مامانش نمی رسه . اون دلش واسه مامانش می سوزه .. همش از این نگرانه که مامانش دوست پسر بگیره .
-ببینم باباتو هنوز ندیدم . اون دوست دختر داره ؟
 -نه طفلکی ولی یه اخلاق خاصی داره که اصلا به مامان حال نمیده ..
 -من که تا حالا ندیدمش .
-ولی خیلی خوش تیپ و نازه ..
طرز صحبت و رفتارشون به خونواده راحت طلبی می خورد که انگار کار و کاسبی خاصی ندارن . خونه نگینشون دو واحد صد و هشتاد متری روی هم بود که هر دو تاش هم متعلق به اونا بود . یه روز  که اومدم تا طبق معمول با نگین با شم مامان نسترنشو دیدم ..
 -سلام هومن جون  حال یکی از دوستای نگین بد شده بستریش کردن اون رفته ملاقاتش .
 -کجاست تا منم برم ..
-بیا بالا پسرم . تو بیا ملاقات من .. حالا یه امروزو دیگه دندون رو جیگر بذار داماد گلم ..
وای تنم مث بید می لرزید .
-عزیزم منو ببین دخترمو ببین . اونو مث خودم تر بیت کردم . همین یدونه رو دارم . دارو ندارم همینه . هرکی اونو بگیره خوشبخت میشه . تو اولین دوست پسرشی ..
سرفه ام گرفته بود .. می خواستم بگم اون اپن هست . روم نشد .. گفتم شاید نگین نخواد بهش بگه ..
-ببینم حتما فکر می کنی نگین چرا دختر نیست . نترس اون داشت با خودش بازی می کرد و دست خودش نبود . موز رو فرو می کنه توی کسش .. میگن تازگیها پرده مصنوعی هم می زنن . اگه دوست داشته باشی برات ردیفش می کنم . باباش هم خیلی پولداره . اونم می دونه که تو باهاش دوستی . شاید یکی از همین روزا بیاد و با تو حرف بزنه . فقط خودت رو بهش نشون بده . این دو طبقه و دو واحد خونه ما دو تا سند جدا گونه داره . یکی شو به اسم تو می کنه .. می تونی بری تو بوتیکش باهاش کار کنی . فروشگاهش در بهترین نقطه شهره و سه طبقه میشه .. حالا شاید خیلی چیزای دیگه ای هم داشته باشه که من ازش بی خبرم ..
 داشتم وسوسه می شدم که قبول کنم ..
-چقدر این جا گرمه ..
 لباساشو در آورد . حتی دامنشو .. اون روز جین پاش نکرده بود .
 -سختت که نیست . میگن مادر زن محرمه .  هرچند که هنوز خبری نیست . ولی راحت باش . همه اینا حرفه . دل آدم باید صاف و پاک باشه .
 خلاف نگین که لاغر بود مادرش نسترن چاق و تپل و گوشتی بود .
 -می تونی لباستو در آری راحت باش . با شورت بگرد . سخت نگیر ..
 پیش خودم گفتم این زن حتما یه چیزیش میشه . یه جاش می خاره . چون یه لباس زیر فانتزی بدن نما تنش بود که فقط تا نیمه بدنشو پوشش می داد پاهاش کاملا لخت بود . منم دلو زدم به دریا تمام لباسامو جز شورت در آوردم . می دونستم که آخرش چی میشه . ولی دوست داشتم هر کاری روال خودشو طی کنه .. کیرم خیلی شق شده بود . اون که داشت می رفت آشپز خونه یه نگاهی به هیکلش انداخته و دستمو فرو بردم لای شورتمو و کیرمو چنگش گرفتم .. وقتی مادره با این هیکل می خواد خودشو به من بمالونه دیگه کردن دختره کفاره داره .. دقایقی بعد دیدم رو کاناپه نشسته لنگاشو باز کرده یه سیگار گرفته دستش . عین جنده ها .. از بوی سیگار بدم میومد . وقتی اینو فهمید نیمه کاره خاموشش کرد .  رفتم کنارش نشستم . کولرو روشن کرد . دستشو گذاشت روی شورتم و منم دستمو گذاشتم لاپاش ..
 -آخخخخخخخ اگه دامادم بشی خیلی به همه مون خوش می گذره . دیگه هم از کارای پرویز حرص نمی خورم
 -پس نگین چی ؟
-اون عاشق مادرشه . دوستم داره . هوای منو داره . دختر خود خواهی تر بیت نکردم . اون حالاشم می دونه که من و تو با همیم .
افتادم روش .. سرتاپاشو غرق بوسه کردم .
-اووووووففففففف هومن تو چقدر هاتی .. منو بخور .. سینه هامو گاز بگیر کبودم کن .. بگو منو می خوای . بگو دامادم میشی ..
 این جوری که این می گفت چقدر این جور زندگی کردن حال می داد ولی اینا یه جورایی مشکوک می زدند . سینه های درشت نسترن رو دونه به دونه میکشون می زدم . دستمو گرفت و  با هم رفتیم به اتاق خواب و روی تختی شاید چهار نفره و فضایی شاعرانه .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی