ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 106

-باشه باشه هرچی تو بگی . تو الان خسته ای . باید باهات کنار اومد . مدارا کرد . چشم حرف حرف تو باشه  . مگه میشه رو حرف تو حرف زد ؟
-چی فکر کردی . این که یه خورده این جا بشینی منم میشم همون فتانه سابق ؟ کور خوندی . . من واسه خودم ارج و قربی داشتم . مقامی داشتم . همه بهم احترام میذاشتن . شوهرم دیگه براش اهمیتی نداشت چی در میاره چی در نمیاره . اون جدیدا هر زمین و خونه ای که می خرید به اسم من می کرد . از اول هم همین کارو می کرد . اصلا برای من اهمیتی نداشت . برای خودم خانومی بودم  . ملکه ای بودم . همه اینا رفت زیر سایه عشقی که هنوزم نفهمیدم چطور پیداش شده . چرا یک شبه حس کردم که گمشده ای رو در اون سالها دارم . چرا .. چرا فکر کردم که در اون سالها دارم به تو فکر می کنم ..
یه دو دقیقه ای صدای فیلم قطع شده بود . . مهرام دیگه به زنم دست نمی زد . شاید فکر می کرد که باید کمی صبر کنه تا اون شر و شور و آتیشش بخوابه . اونم می دونست خصلت زنارو و مخصوصا ویژگی  زن منو . می دونست که وقتی آروم شه شاید حتی خودش هم به خاطر رفتاری که داشته معذرت بخواد . ولی فتانه خیلی عصبی بود . نمی شد سر در آورد که بیشتر به خاطر چه عصبیه . به خاطر این که  حس می کرد مرد با وجدان و با وفایی مثل منو فریب داده ؟ یا به خاطر این که فکر می کرد گول حرفای مهرامو خورده ؟ یا این که فکر می کرد گول دلشو خورده و کارش آب در هاون کوبیدن بوده . از نظر من هیچ فرقی نمی کرد و قانون و اصو لش هم همینه . درسته که زندگی محل گذشت و بخشش هاست ولی این که نمیشه تا آخر عمر  فقط بخشید و ضربه خورد و این عمل پی در پی تکرار شه و تازه زمانی هم می رسه که یک انسان گذشت و بخشش دیگه براش مفهومی نداره . اون داره در دنیای خیالی و رویایی که برای خودش ساخته دست و پنجه نرم می کنه .  گیریم که عشق رویایی و توهمی فتانه درست بوده باشه و اون خودشو وابسته به گذشته ای حس می کنه که دیر به فکرش افتاده .. گیریم که شکستن سد ها و تابوهای اجتماعی رو همه افراد اجتماع باید که درک کنند چون افراد جامعه سهمی از جامعه ای که  درش زندگی می کنند رو دارند . در شکل گیری افکار و قوانین و اصول و قرار داد های اجتماعی دست دارند . و میشه گاهی پا از این قرار داد ها فرا تر نهاد و به خاطر چگونه زیستن و چگونه بهتر زیستن تلاش نمود و قوانینی را دگرگون کرد . اما مرز هرج و مرج و مرز قانون رو چه کسی تعیین می کنه . آزادی تا به کجاست و من تا به کجا حق دارم که از اون دفاع کنم و یا تعریفش کنم ..
-عشق من خودت رو ناراحت نکن . می دونم خیلی ناراحتت کردم . هرچی میگی حق داری . حرفات همه درسته . ولی به همون عشقت قسم من اصلا دوست نداشتم سر سوزنی ناراحتت کنم . شاید اشتباهاتی داشتم ولی سالها از این محیط دور بودم . برای من راه رفتن با یه شلوارک در خیابونی که دخترا و زنای اون با یه بیکنی راه می رفتن امری عادی بود .  من اون لذت ابهت دختر ایرونی با اون چادر سیاه و مانتویی رو که ازش استفاده می کرد و با اون می رفت به مدرسه هنوز فراموش نکرده بودم ولی دیگه واسم به رویا ها و به خاطره ها پیوسته بود .  اون جا دیگه پسرا و دخترا از این که با هم دوست شن اون شرم و حیای بر و بچه های ایرونی رو نداشتن . و من وقتی اومدم این جا در میان دو دنیای متفاوت قرار گرفتم . دنیایی که اثرش رو من نشسته بود .. همون حسی رو داشتم که تازه پام به امریکا باز شده بود . حس یک تغییر ... و حالا درک می کنم که چیزی به زیبایی عشق نیست .. همون درکی رو که قبلا کرده بودم ولی به دیدن تو و این که دونستم تو هم احساسی مثل احساس منو داری بیشتر در من ریشه زد و منو وادارم کرد که تا سر حد جان برای موندن و بودن با تو بکوشم و بجنگم .
-در کنار مهشید و شاید خیلی های دیگه که من از وجود اونا بی خبرم . چرا ؟ چون حضرت آقا هنوز حال و هوای اون طرف آب توی سرشون نشسته بود و من باید باهات راه میومدم تا یواش یواش با شرایط این جا عادت کنی . ببینم من اگه می رفتم با چند مرد دیگه می بودم  و یه توجیهی جور می کردم تو هم می تونستی خودت رو عادت بدی ؟
 -فتانه تو ازدواج کردی ..هشت سال از  پونزده سال فاصله بین خودمون رو تو با مرد دیگه ای بودی . حالا اسمش شوهره یا هر چیز دیگه ای . برای منی که دوستت دارم و عاشقتم چه فرقی می کنه که اون کی باشه . این قلب منه که تو رو می خواد و تا جون داره با هر تپشش تو رو فریاد می زنه . فریاد می زنه فتانه .. مهرام تا آخرین نفس دوستت داره .. اونو ببخش .. فریاد می زنه که شکسته . فریاد می زنه که تو آخرین امیدشی ..
 -بس کن مهرام . بازم داری با احساسات من بازی می کنی .
 - مگه تو هم احساس داری ؟ مگه تو هم می دونی عاطفه و دوست داشتن یعنی چه . حتی اون وقتا هم که نوجوون بودی هیچی حالیت نبود . فقط دوست داشتی که همه دوستت داشته باشن و در عالم خیال خودت فکر کنی که از همه دخترا بالاتری . ملکه ای . داری سلطنت می کنی ..درسته که دل آدما  در عشق و دوست داشتن و رابطه ای که یه زن و مرد درش نقش دارند و پیوند با شکوه دوست داشتنو بین خودشون می بندن متعلق به همه باشه ولی تو به هیشکی توجه نداشته باشی ؟ ..
-اون به خودم مربوط بودمهرام ! ..
-می دونم همه چی به خودت مربوطه . تو یه آدم خود خواه هستی . حتی حالا ..  تو دوست داری یه نفرو که باهاش زندگی می کنی و یا حتی دوستش داری خوار و ذلیل ببینی . شوهرت رو خب این جور دیدی . میگیم دوستش نداشتی . ولی من چی .. منی رو که می دونم و می بینم که دوستم داری.
 -کی بهت گفته من دوستت دارم . ازت متنفرم ..
 -متنفری چون فکر می کنی عاشقت نبودم ؟ فکر می کنی رویاهای قشنگتو خراب کردم ؟ صدای نفسهای عشق منو بشنو . ما می تونیم دوباره خونه عشقمونو بسازیم . تا نفسی هست می تونیم . شاید به نظرت برسه که این نفسها سرد شده ولی وقتی آغوش عشق ما برای هم باز شه میشه با گرمای عشقمون نفسها رو داغ کرد و با داغی نفسها در عشقی سوزان سوخت .
 -به من دست نزن.
 -فتانه من ازت هوس نمی خوام . عشق می خوام . بذار برای آخرین بار بغلت بزنم . می خوام واسه همیشه از پیشت برم . می خوام برم و تو رو با سرنوشتی که خودت  دوست داری به همین صورت واسه خودت رقم بزنی تنهات بذارم . ولی  می خوام با خاطره ای خوش باشه . می خوام بهت نشون بدم که دوستت دارم . دست از سرت ور دارم . ولی دلم می خواد حس کنی که من دیوونه توام . که با تمام وجودم عاشقت بودم و هستم . که هر گز فراموشت نمی کنم . بدون تو می میرم . همین برام کافیه .. من دارم می میرم . بدون تو می میرم . پس چرا این چند روزه دلمو خوش کردی . پس چرا منو آوردی این جا . آوردی که عذابم بدی ؟ لذت ببر . حالا می تونی انتقامتو بگیری . که من زندگی تو رو تباه کردم که تو رو از شوهرت دور کردم ..
آروم آروم به فتانه نردیک شد . بازم تکرار همون صحنه ها . مثلا می خواست نشون بده که چقدر عاشقشه ..  بازم سکوت بازم تکرار .. بازم فریب دادن و فریب خوردن .. تماشای این صحنه ها داشت دیوونه ام می کرد . دوست داشتم فیلمو  بزنم جلوتر ببینم چه خبره .. ولی با خودم گفتم بذار ببینم  همسرم چه جوری داره خودشو به کشتن میده . گاهی  و اصلا بهتره بگم بیشتر وقتا یا شاید همیشه این دیگران نیستن که ما رو فریب میدن ما خودمون هستیم که  خودمونو فریب میدیم . عاشق عشق بودن .. عاشق بچگی بودن .. عاشق نوجوانی بودن . و می دونستم که زمانی می رسه که همین لحظه هایی که درش به لحظه های گذشته و خاطره ها اندیشیده میشه خودش یه خاطره ای بشه که  داشتن اون لحظه ها به داغی حسرتی باشه که بر دل میشینه . یعنی فتانه آرزوی این لحظاتو داشته باشه و با خودش بگه کاش من کار دیگه ای انجام می دادم تصمیم دیگه ای می گرفتم . ولی دیگه خیلی دیر شده بود . اون یک زن آلوده بود . فقط جسمش کثیف نبود . روحش آلوده و خمار شده بود . شاید از جسم آلوده بشه گریخت ولی دور موندن از روح آلوده ای که برای درمانش تا به حد نهایت و پای مرگ تلاش فایده ای نداشت چه میشد کرد ! نمی تونستم این زن آلوده جسمی و روحی رو در آغوش بکشم اصلا اون منو نمی خواست . اون بخشش نمی خواست .. اون عالمی رو می خواست که درش احساس جوونی کنه . بشه یک  ملکه خیالی . همه هنوز اونو سوگلی مجلس و محفل  بدونن . دختر رویایی چند خیابون .. یک منطقه . زیبا ترین و خواستنی ترین دختر فامیل . اون نمی خواست از زمان فرار کنه .. می دونستم مرحله به مرحله تا آخر کار مهرامو اذیت می کنه و آخرش تسلیمش میشه .  جادوگر کارشو کرده بود . این بار وقتی که زیپ پیراهن فتانه رو از پشت به سمت پایین کشید و دستاشو گذاشت رو کمر برهنه اش فتانه مقاومتی نکرد .. فقط همینو بهش گفت که حواست باشه فکر اون بالا بالا ها رو نکنی .. لبخند تلخی رو لبام نشست . آخه قبلش نمی ذاشت همین زیپشو هم پایین بکشه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی