ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 48

-ببخشید قربان .. آقای رئیس من فروشی نیستم .  نمی تونی رو من قیمت بذاری . از اون زنایی هم که فکر می کنی نیستم .
-خانوم شهزادی من که به شما جسارتی نکردم . الان اگه یکی بره به خواستگاری یکی دیگه گناه کرده ؟ خب طرف خوشش نمیاد و میگه که نمی خوام .  میگن صیغه از عقد رسمی هم بالاتره ..
 -آقای تهرانی  از پیشنهاد شما ممنونم . حالا اگه قصد تشریف بردن دارین من مزاحمتون نمیشم .
 -منو بیرون می کنید ؟
-نه می تونین تشریف داشته باشین . شما آقای رئیس هستید . در اداره که دستور میدین . این جا هم در خونه بقیه می تونین همین کارو انجام بدین . ببینم همسرتون از این پیشنهاد شما خبر دارن ؟
- هرچیزی رو که نمیشه با زنا در میون گذاشت اونا جنبه شوندارن ..
می خواستم بزنم تو سرش و بگم که بیچاره بد بخت تو مثلا اومدی که هوای منو داشته باشی  و این جوری با این جور حرف زدنات داری گند می زنی .؟
 -آقای تهرانی من هم یک زنم . فرضا اگه می خواستم خواهش شما رو قبول کنم اون وقت من به نوعی می شدم همسر دوم . زنی که هیچی نمی فهمه . آخه زنا چیزی نمی فهمن . اون وقت اگه می خواستی بری دنبال سومی حتما ما دو تا جنبه شو نداشته نباید متوجه می شدیم .
-شما فرق می کنید ..
 سکوت کرده با خشم نگاهش کردم . چند تا حرف دیگه زد و جوابشو ندادم . سر آخر از این گفت که در مورد این مسئله با کسی حرف نزنم و اینو نشنیده بگیرم . خون من به جوش اومده بود ..
-آقای رئیس اگه این کار شما درسته پس چرا از این و اون پنهون می کنین . چرا با شخصیت من بازی می کنید . این یک توهین به منه ..
-خانوم شهزادی من به شما توهین نکردم . الان جامعه به عرف بیشتر اهمیت میده ولی حقیقت مسئله اینه که دین بیشتر از عرف اهمیت داره و این مساائل  شرعیه که حکومت می کنه .
جوش آورده بودم . فریاد زدم آقای با ایمان دست از سرم بر دار . فرار را بر قرار ترجیح داد . احمق بی شعور ازم می خواست که زن صیغه ایش شم  و چه قبول کنم و چه نکنم این انتظارو هم داشت که در این مورد به کسی چیزی نگم . کور خونده بود .. ولی منم که نمی تونستم به کسی چیزی بگم . در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نمیشه اونا منتظرن که از کسی نقطه ضعفی پیدا کنن یا  اصلا یه بهانه ای برای نقطه ضعف تراشیدن پیدا کنن . سرم داشت سوت می کشید . اعصابم به شدت به هم ریخته بود . لعنت بر این مردان هیز و بی ملاحظه که شخصیت زن واسشون اهمیتی نداره . وقتی که مطمئن شدم اون از این دور و برا رفته موبایلمو خاموش کرده از خونه رفتم بیرون . یه دوری در خیابونا زدم و به چند جای دیدنی هم سری زدم . با این که چند تا جوون پررو به تورم خورده بودن ولی در کل بیشتر آدما و مردا و پسرایی رو که دیدم خیلی با فرهنگ نشون می دادن و سرشون تو لاک خودشون بود . شاید اگه خودم بودم و خودم و در شرایط دیگه اگه نیازی به مرد حس می کردم گزینه تهرانی هم یکی از اون خوش تیپ هایی بود که می دونست مدتی سرمو گرم کنه ولی با این اعتماد به نفس و وقاحت و بی پرده و به سرعت بخواد خواسته شو با من در میون بذاره من یکی خیلی بهم بر خورده بود . بار اول که اونو دیده بودم یه تصور دیگه ای درموردش داشتم . .. شنبه که رفتم سر کار اصلا محل سگ هم بهش نذاشتم . مدام میومد دور و بر من و صفیه  که کنار هم نشسته بودیم می پلکید . خیلی کارم زیاد شده بود . ظاهرا باید  واسه کارشناسی می رفتم به محل کار یکی از عمده فروشان بزرگ جزیزه سر می زدم که ببینم فاکتور خریدی رو که تحویلمون داده تا وام بگیره صوریه یا واقعی ..طرف مرد میانسال و با شخصیتی نشون می داد . می گفتن  کارش از میلیارد  گذشته و تا چند وقت دیگه به تریلیارد می رسه .. خب همچین آدمی واسه چی میاد واسه چند صد میلیون وام خودشو بدهکار کنه و سود الکی بده .. اون اگه مستقیما این وسایلو می فرستاد به جای دیگه شاید بیشتر به نفعش بود . به فاکتور مشکوک شدم . با این که فروشگاهش بزرگ بود نمی تونست این همه کالا رو در اون جا بده . گفته بود که چند تا انبار بزرگ هم داره .. چطور می تونستم این همه جنس رو کنترل کنم ولی از اون جایی که با خودم پیمان بسته بودم که کارمو از او.ل شرافتمندانه و بر اساس وجدانی سالم انجام بدم رفتم دنبال موشکافی . هرچی بیشتر بررسی می کردم بیشتر متوجه مغایرتهای موجود بین  فاکتور و کالاهای موجود در انبار و فروشگاه می شدم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی