ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هوس اینترنتی 101

-امان از دست تو فتانه . آخه من به تو چی بگم . تو که می دونی من چقدر خاطرت رو می خوام . خیلی دوستت دارم . حیف که داداشت این جاست و می ترسم که دنبال ما راه بیفته و بیاد وگرنه یه ماچ آبدار از اون لبات می گرفتم .
 -اولا من و داداشم با هم این حرفا رو نداریم ...
-اون وقت اون حتما فکر می کنه که من و تو با هم سر و سری داریم .
-فرنود اصلا کج خیال نیست . تازه فر هنگش خیلی بالاست و به خوبی می دونه و می فهمه که زنا هم می تونن با هم حال کنن و از وجود هم لذت ببرن.
 -جون من ؟
 -راستی طناز اینو هم یادت باشه که هر کی منو دوست داشته باشه و بخواد داداش منو هم باید دوست داشته باشه و بخوا د .
 -عزیز دلم دوست داشتن اجیار نیست . تو که خودت می دونی که می تونه یک علاقه و اشتیاق باشه ..
-ولی  فرنود من از اون یکی دو نفری که باهاشون بودی خیلی بهتره .
 -فتانه بس کن عزیز دلم . حالا من یکی دو اشتباه کردم . شاید نخوام تکرارش کنم . ببینم نکنه گلوت پیش شوهرم گیر کرده این جوری دوست داری یه بزم چهار نفره راه بندازی .
-دختر کج خیال شدی ها . من که خودم می دونم تو شوهرت مهرداد رو چقدر دوست داری و اون قدر بهش احترام میذاری که حاضر نیستی جلوی اون با کسی سکس کنی -فتانه من با تو در این مورد حرفی زدم ؟ اصلا حافظه ام قاطی کرده . نمی دونم باید به چی فکر کنم و به چی فکر نکنم .
راستش تصمیم گرفتم برای مهمونی چهار نفره شب جمعه ای در خونه فتانه یه لباس خیلی ساده و معمولی بپوشم . با این حال تا آخر هفته هر وقت که حوصله ام سر می رفت بیشتر می رفتم  فروشگاه مهرداد .. ته دلم انگیزه ام این بود که  اون منو ببینه نه این که من اونو ببینم . خوشم میومد واسه اونم دلبری کنم .. اون عهدی رو که با خودم بسته بودم و این که یه لباس ساده ای بپوشمو داشت از یادم می رفت .  خیلی دوست داشتم شاد ترین لباسی رو که بهم میاد تنم کنم و شاد ترین میکاپو انجام بدم . یه مینی پیراهن کوتاه به رنگ قرمز شاد تنم کرده بودم که به درخواست مهرداد قسمت سینه شو هم چاکدار انتخاب کرده که سینه رو بندازه توی دید ..  از همون لحظه اولی که پامونو گذاشتیم توی مهمونی چهار نفره حس کردم که فتانه و مهرداد دارن یه نگاههای خاصی به هم میندازن . ولی می دونستم که  هیشکدومشون نسبت به من اهل خیانت نیستن . فقط به این شک کرده بودم که نکنه مهردادی که عادت داره به همه متوسل شه که زنشو بکنن این بار از اون دو نفر و فتانه کمک  خواسته باشه . اگه فتانه بخواد در این زمینه همدست مهرداد شده باشه من ازش خیلی ناراحت میشم و می شدم . چون اصلا انتظار این دورویی رو از اون نداشتم .  اونا من و فرنود رو با هم تنها گذاشته بودند . اون شاید از همه این پسرا و مردایی که من با هاشون بودم خوش قیافه تر و سر حال تر نشون می داد . یه جاذبه خاصی داشت که نمی شد به این آسونی ازش دل کند . ولی اصلا دوست نداشتم که مهرداد سر سوزنی بدونه که من تمایل به این کار دارم و سر و گوش من می جنبه . حتی مردایی که نوعی بیماری دارن و در این زمبنه همراه زنشون بوده بهش کمک هم می کنند بی جنبه  میشن . و من باید فکر روزای بعد رو هم می کردم .
فرنود : طناز جان خیلی رفتی توی فکر.
 -نمی دونم چرا .  ولی داشتم به این فکر می کردم که امشب شما  چهار نفرو انداختم توی زحمت ..
فرنو د در حالی که می خندید گفت .
 -منظور شما ما دو نفره ؟ البته شما هم زحمت کشیدین تشریف آوردی ..
 وقتی که می خندید دندونای سفید و یه دستش چقدر چهره شو جذاب تر نشون می داد . دلم نمیومد که از کنارش دور شم ولی این فضولی که فتانه و مهرداد دارن در مورد چی با هم حرف می زنن منو کشته بود .
 -فرنود جان خواهرت کجاست ؟
-اون و مهرداد جون احتمالا دارن در مورد مسائل کاری و فروشگاه با هم حرف می زنن .
 -ببینم صبح تا غروبو کم آوردن و حالا دارن در مورد این مسائل حرف می زنن ؟
 -چیه حساسیت داری ؟
 -به چی ؟ نمی فهمم چی میگی ؟
-منظورم اینه که حالا که اومدیم مهمونی دور هم خوش باشیم و بگیم و بخندیم ..
 -از این که کنار من هستین خوشحال نیستین ؟
-چرا خوشحال هستم ولی از این که بخوام بازیچه یک مشت آدمی باشم که حس می کنن  هیچی حالیم نیست بشم من یکی توی کتم نمیره . حتی اگه پسر شاه پریان عاشقم شه و کشته مرده من باشه .
دو تا مچ های دستمو کنار هم قرار داد و اونو بین دو تا کف دستش گذاشت و خیلی آروم باهاشون بازی می کرد خیلی خوشم میومد ولی از این که حس کنم اون نسبت به من ریا کاره و با این که ممکنه پای مهرداد در میون باشه لجم می گرفت . دلم می خواست با لگد بکوبونم تو ی خایه اش تا حقیقتو بهم بگه ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی