ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 102

نوشین با رویاهای خود به خواب رفت و از اون سمت نلی هم به این فکر می کرد که آیا میشه شرایط طوری بشه که ناصر و نوشین بهم بزنن یا نه ؟ اون در ظاهر پیش ناصر با اون اظهار هم دردی می کرد و مثلا امید وار بود که اون و نوشین آشتی کنن ولی ته دلش امید وار بود که اونا از هم جداشن  .  نادر بی تاب و در انتظار صبح بود که بتونه عشقشو ببینه ... به نوشین گفته بود که این بار جایی می شینه که نزدیک اون باشه. و ناصر به لحظاتی فکر می کرد که بتونه در کنار همسرش باشه و اعتماد اونو یک بار دیگه جلب کنه . اون بیش از  این که  تشنه به دست آوردنش باشه نگران از دست دادنش بود . نیما هم که دیگه  در عالم خودش بود و به فکر کار و کاسبی بود و کاری هم به کار نلی نداشت . از اون جایی که فکر می کرد در حق زنش کار خیری انجام داده اونم  دیگه یه حس وفا داری خاصی نسبت به اون داره و اگه از بیست و چهار ساعت شبانه روز رو هیجده ساعتشم می گفت که داره کار می کنه حرف نلی  رو قبول می کرد . روز بعدعاشق و معشوق جدید در دانشگاه به هم رسیدن .
 -دیشب خوب خوابیدی نادر ؟
 -تو چی ؟
-اووووووههههههه خیلی راحت بودم .  استراحت کردم .
-تو که دروغ گو نبودی ..
 -دیوونه  تو که می دونی من بدون تو یک لحظه آروم و قرار ندارم . پس واسه چی  این سوالا رو می کنی ؟
 -می خوام بازم از زبون  تو بشنوم و لذت ببرم . لذت ببرم ..
-نیست که اصلا حرفای عاشقونه بهت نمی زنم ؟ می خوای زیاد بگم تا دلت رو بزنه ؟
 -پس تو چرا پرسیدی ؟
-میگم بیا حرفای الکی رو ول کنیم و بریم  یه دوری بزنیم . دلم برای بوسیدن تو تنگ شده .
-چطوره بریم وسط چمن ها همدیگه رو ببوسیم .
 -میگم یه چند نفر رو هم بگیم که بیان باد ور بیناشون از ما عکس بگیرن
-منظورت همون موبایله دیگه .
-آره بد فکری نیست .  ..
 نوشین و نادر روی نیمکتی نشسته بودند .  دستشونو گذاشته بودن تو دستای هم .. دو تایی شون به فردا فکر می کردن . به فردایی که سر نوشت واسشون رقم زده بود . به این که به کجا می رسن . آیا شانسی وجود داره که اونا بتونن به هم برسن ؟ یا این که   قصه عشق اونا مثل داستان عشق بسیاری از دلدادگان به یک تراژدی تبدیل میشه . .. نادر و نوشین بازم واسه هم نغمه های  عاشقونه می خوندن . از دیروزی که نوشین احساسی به نادر نداشت و از امروزی که نمی دونست چه بر سرش اومده تا این چنین دلبسته و وابسته به نادر شده ..
-نمی دونم با لحظه ها چیکار کنم نادر . همش دلم می خواد بگذره برسه به اون زمانی که بتونم تو رو ببینم .
 -لحظات زاییده ذهن من و تو هستند . ما داریم پیش میریم . به سویی که مقصدشو ما و خدا می دونیم ولی تنها  خداست که می تونه ببینه . اونا غافل و بی خبر بودن از این که دو تا چشم داره اونا رو می پاد . مراقبشونه . یه لحظه دنیا جلو چشای ناصر تیره و تار شده بود . فاصله دور بود و نمی تونست به درستی متوجه شه که دستای همو گرفتن یا نه .. و تا بیاد  بیشتر دقت کنه اونا از جاشون بلند شده به سمت کلاس رفتن . تردید مثل خوره افتاده بود به جاان ناصر .. لباشو گاز می گرفت . چرا اونا اومدن و دور از بقیه کنار هم نشستن . جزوه ای چیزی هم دستشون نبود که بگیم یه بهونه ای واسه درس وجود داره . پس چی می تونست باشه .. این حرکت اونا چه معنایی می تونست داشته باشه .. نوشین زنی نبود که بخواد به کسی روی خوش نشون بده . اونا دیروز هنگام خروج با هم بودن .. نه .. امکان نداره .. امکان نداره که اون به من خیانت کنه .. یعنی اون به خاطر این پسره تازه به دوران رسیده نمی تونه  گذشت داشته باشه ؟ اعصابش به هم ریخته بود . هردو شونو می کشم . نه .. نه .... برای نلی زنگ زد .
 -می خوام ببینمت . بیا به همون آپار تمان .. -چی شده ناصر .. مثل این که آتیشت تنده . خیلی هم تنده ..
- الان بیرونی ؟
- یه خورده به خودم برسم میام .
 -همین الان بیا .. می خوام بغلت بزنم . می خوام بهم نیرو بدی ..
-ناصر چته . حرفای عجیب و غریب می زنی . انگار حالت خوش نیست .
-نه خیلی خوبم . خیلی ..
 -نگرانم می کنی .
-زود باش بیا 
-باشه الان اومدم . ...
 یک ساعت بود نلی و ناصر کنار هم بودند .
-عزیزم چیه .. در همی ..
-هیچی فقط می خوام با تو باشم . اون منو نبخشیده.
-اگه می بخشید اون وقت بازم سراغ من میومدی ؟
 -نلی حساب من و تو جداست ؟ .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی