ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 139

بیتا چشاشو بسته بود  و با نفسهای تند و نشون دادن التهابش خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم داغم کرده به هیجانم آورده بود . به چشای بسته اش نگاه می کردم . و به صورتش . می خواستم اونو بیشتر حسش کنم . دیگه باید این چهره رو به عنوان شریک زندگی و همسرم برای همیشه به ذهنم می سپردم .. تا وقتی که صدای نفسهای من با من از زندگی می گفت من  هم می تونستم واسش از عشق ,  از راز دلهای خسته که در کنار هم به آرامش می رسند بگم . می خواستم فراموش کنم لحظه های تلخ زندگیمو .. و اون چه راحت خودشو به من سپرده بود . باورم نمی شد این همون زنی باشه که مدتی قبل اومده بود تا من خونه ای رو بهش اجاره بدم . دوست خوب فتانه خوب .. و حالا به عنوان کسی که به جای فتانه بد نشسته تا به من بگه که خوبی ها هنوز هم جون دارند ..
 -فرهاد .. چرا شل شدی ؟ انگار خودت نیستی ..
 -پس من کی هستم .
-نمی دونم . از خودت بپرس .. فشارش  بگیرتنمو  و بازوهامو شونه هامو چنگش بگیر .. تا اونجایی که زورت می رسه . منو توی دستای خودت بشکن .. منو بشکن و ببین چطور با شکستن اوج می گیرم ...
 -من نمی تونم تو رو بشکنم بیتا .. دلتو چیکارش کنم ؟
 -دلمم مال توست . دلم با دل تو یکیه اونم جزیی از خودته .. از وجودته ..حالا فقط وقت یه چیزه .. ولم نکن .. فشارم بگیر ... نشون بده که حالا جز من به هیچی فکر نمی کنی . حالا دیگه حق منه که بخوام باهات از عشق و هوس حرف بزنم ..
-بگو بیتا .. بگو من دارم می سوزم . خیلی آرومم . آروم آروم . حالا دارم به تو فکر می کنم . فقط به تو .
 دستامو رو سینه هاش قرار دادم ..
 -بگو اینا برای کیه ؟
-مگه نمی دونی ؟ برای همونی که داره منو با نشونه هوسش می سوزونه .. شل نشو .. یه پاشو گذاشتم رو شونه ام . بدون این که کیرمو از کسش بیرون بکشم لبامو گذاشتم رو پای خوش تراش و خوش پوست بیتا و با زبون زدن و میک زدن اون  اونو بیش از حد حشری کردم .
 -بیتا اصلا دلم نمیاد تغییر جهت بدم ..
-تو در هر جهتی که باشی مسیرت با من یکیه .. بگو دوستم داری ..
 لبامو رو پاش حرکت داده و  همراه با بوسیدنش حرفای قشنگ عاشقونه رو تحویل کسی می دادم که از خودم و دنیای خودم بیشتر دوستش داشتم . آرامشی به سراغم اومده بود که اونو شب عروسی با فتانه نداشتم . نمی دونم چرا .. فر هاد دیوونه چرا به وقت سکس همش داری از این فضا فرار می کنی .. شاید بازم می خواستم خودمو از دنیای ناباوری هام   به باور ها برسونم و لذت ببرم .  میگن آدم چیزی رو که با دسترنج خودش به دست بیاره براش عزیزه و چیزی رو که پس از تحمل سختی های فراوان بهش برسه . شاید علت این که من لذت بودن در این لحظات با بیتا رو بیشتر از لذت اولین بار بودنم با فتانه در شب اول عروسی می دونستم این بود که اون وقتا تا به این حد شکنجه نشده بودم و تا به این اندازه عذاب نکشیده بودم  .
 -یه عالمه حرف دارم واست .. از هوس از عشق از هرچی که دلت بخواد . می خوام تا صبح واست حرف بزنم فر هاد . حالا تو دیگه مال منی .. مال منی .. نگو که آزادی و مال خودتی .. الان من مال توام فر هاد .. گوش می کنم حرفاتو به خواسته هات احترام می ذارم . منم مال توام . اسیر دستای تو .. من اسیر توام . تو صیاد منی . عشق منی هوس منی نفس من همه کس منی . می دونی که صیاد هم اسیر صیدش میشه ؟
 -آره بیتا حالا من اسیر توام . آهوی قشنگ من .. فرار نمی کنی ؟ فدای اون چشای خوشگلت بشم بیتا ..
 اونو یه پهلو کرده یه پاشو دادم هوا و کیرمو یه بار دیگه  کردم توی کسش .
-فرهاد! .. خوشم میاد .. طوری باهام عشقبازی می کنی که حس می کنم برای اولین باره که داری  سکس می کنی .. عزیزم .. تمام وجودت داره  بهم لذت میده .. دارم آتیش می گیرم به هر جای بدنت که دست می زنم انگاری دارم می سوزم .
 -از آتیش من یا از آتیش خودت بیتا ؟
 -آخخخخخخخ .. از هر دو تا .. هر دو تا ..
- بگو بیتای من .. واسه همیشه برای من بیتا می مونی و بیتای من خواهی بود .. بگو چیکار کنم تا حفظت کنم ..
اون چشاشو بسته بود و لبخند می زد . مث فرشته ها .  سرعت سکسمو زیاد ترش کردم . دستامو دور گردن  و مماس با شونه هاش قرار دادم . فشاری که به قسمت کس و بدنش می آورد نشون می داد که در حال ار گاسمه .. وقتی که از مقاومت و حرکت دست بر داشت .. منم خودمو رها کردم .. رها به سر زمین عشق وهوس .. به وقت خالی کردن آبم توی کسش اون کمرمو محکم نگه داشته بود تا تردیدی به خودم راه ندم و با لذت تا اونجایی که دوست دارم و جا دارم ار ضاشم ... 
-خودت رو حفظ کن ..
 -چی گفتی بیتا ؟
 -گفتم خودت رو حفظ کن
 -نمی دونم منظورت چیه ..
-مگه نپرسیده بودی که چیکار کنم که حفظت کنم ؟ اون موقع در عالم لذت بی نهایت بودم طوری که نمی تونستم  و برام سخت بود که خودمو از اون عالم جدا کنم ولی حالا جواب سوالتو میدم . و می دونم یه  حسی به من میگه تو همیشه مثل امروز خواهی بود . شایدم بهتر و بیشتر از اونی که فکرشو می کنم . هر چند که حالا فکر می کنم تو به نهایت همه اون چیزی که یک زن آرزوشو داره رسیده اونو در اختیار من گذاشتی ..شاید واسه گفتن این حرفا هنوزم زود باشه ولی این حس درون منه .. حتی اگه اشتباه کنم .. حتی اگه شکست بخورم که حالا جز پیروزی احساسی ندارم مهم اینه که  با عشق و با تمام وجودم میگم که دوستت دارم و از گفتن دوستت دارم ها هیچ ترسی به دلم راه نمیدم .. نگاهمو به چشای عاشق بیتا دوختم . با نگاهش داشت بهم می گفت که چقدر دوستم داره و اینو هم می گفت که می دونه که من فر هاد چقدر دوستش دارم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی