ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 138

-نگفتی به چی فکر می کنی فرهاد . به چی خیره شدی ..
 -نمی دونم بیتا . به خیلی چیزا فکر می کنم . به این که تویی که نسبت به همه مردا بد بین شده بودی چه طور شد که یهو حاضر شدی خودت رو در اختیار من بذاری .
-چیه ناراحتی ؟ می خوای عقب نشینی کنم ؟ مثل این که خوشی آزارت میده .
-نه واسه چی .. من این لحظات خوش زندگیمو با هیچی دیگه در این دنیا عوض نمی کنم .
 -می خوای بدونی یک زن چه وقتی خودشو با تمام وجود در اختیار مردی قرار میده؟
 -معلومه . وقتی که مردی رو دوست داشته باشه . بهش اعتماد کنه . پیوند قلبی با هاش ببنده ..
 -همه اینایی که گفتی درسته و می تونی خیلی چیزای دیگه هم بهش اضافه کنی . ولی به طور خلاصه میشه یه چیزی گفت و اون این که یک زن وقتی که بتونه خودشو در اختیار خودش بذاره .. با خودش صادق باشه اون وقت  می تونه خودشو در اختیار کسی بذاره که می تونه اونو به خودش برسونه . به باور هاش برسونه .. کسی که اونو با معنای خوش عشق و زندگی آشنا می کنه . ..
 زیاد نخواستم به حرفای بیتا فکر کنم . اون خیلی احساساتی شده بود . یه ترانه آروم از شکیلا گذاشته بود . نمی دونم چرا اینو انتخاب کرده بود .. ترانه غوغای ستارگان رو واسه این که تن لخت همو در آغوش بکشیم . می خواستم یه چیزی در این مورد بهش بگم که پشیمون شدم . توی ذوقش نزدم . حس کردم که دارم به یاد غمهام میفتم . ولی وقتی که بدن بر هنه ما لحظه به لحظه به هم نزدیک و نزدیک تر می شد و لبا ن ما  همراه با سینه هامون رو هم قرار گرفت حس کردم که این ترانه به من خیلی آرامش میده . فقط این تن بر هنه بیتا نیست که در آغوش من قرار گرفته . آن سوی تن خوشبوی اون یه جونی هست  که به دلش فرمان میده تا  به مغزش فر مان بده که مغز به زبونش دستور بده تا حرفای قشنگ بزنه . پس از لحظاتی حس می کردم که دنیا رو فراتر و بالاتر و بر تر از دنیا رو در آغوش دارم . واقعا حس می کردم که امشب در سر شوری دارم . امشب در دل نوری دارم . دستامو دور کمرش حلقه زده بودم . بوسه بر لبان  زیبای بیتا چه آرامشی بهم می داد ! حس می کردم که همگام با این ترانه در اوج آسمانها و در پروازم .
 -چت شده فر هاد ؟ خاموشش کنم ؟
 چشامو باز کردم . اونم چشاش باز بود . ولی نور به اندازه ای نبود که راز نگاهشو بخونم . اما حس می کردم که می تونم راز دلشو بخونم . می دونست داره چیکار می کنه . من و احساسات منو می شناخت .
 -چی می خوای بهم بگی فر هاد . خیلی غم انگیزه ؟
 -نه .. وقتی که شادی در کنار آدم باشه .. آدم با آهنگ غم هم پرواز می کنه . نا شدنی ها شدنی میشه . آدم با بالهای شکسته می تونه پرواز کنه .. واقعا تو می دونی داری چیکار می کنی ..
پاهاشو باز کرد .. خیسی کسش بر سر کیرم نشست . گذاشتم تا مرکز هوس من راهشو خودش پیدا کنه  . بره به جایگاه آرامش خودش . همون جوری که با یه بوسه روحمونو یکی کردیم و با هم پرواز کردیم بذار اون دو قسمت از بدن من و بیتا هم راهشونو پیدا کنند و با هم بپرن .  فقط این کیرم نبود که  داشت از هوس می سوخت .. تمام بدنم غرق در آتش هوس شده بود .
 -فرهاد یه خورده حرکتش بده .. نرم نرم .. چقدر سکس در آرامشو دوست دارم . چقدر واسه رسیدن به  این لحظات ثانیه شماری می کردم . می دونستم آخرش مال خودمی .. می دونستم ولی بازم می ترسیدم . دارم می سوزم . می خوام ناله کنم .. خیلی آروم . می خوام تا ابد اسیر دستای تو و زیر بدن تو باشم . می خوام جمله دوستت دارم رو  تا لحظه ای که زنده ام بشنوم . حاضرم در اوج خوشبختی بمیرم و دوری از تو رو در این دنیا احساس نکنم .
 -چی داری میگی بیتا . یعنی می خوای منو بکشی ؟ مثل این که زیادی رفتی توی حس .. کیرمو آروم از کسش بیرون کشیدم .  لبامو گذاشتم رو سینه هاش .. سینه های سفت و نوک تیزش حال و هوای دیگه ای داشت . شکمشو غرق بوسه کرده با نوک زبونم با نافش بازی می کردم . ..اومدم پایین تر .. حالا لبامو گذاشتم روی کس بیتا .. زبونمو درازش کردم تا به انتها .. تا جایی که می شد اونو فرو کردم توی کس عشقم و بعد هم زبون زدن و میک زدنو شروع کردم . احساس می کردم که این بار عشقبازی خیلی بهم می چسبه . هر چند به صورت تقریبا جدی فقط یک بار باهاش عشقبازی کرده بودم .. یعنی میشه گفت نیمه جدی .
 -آخخخخخخخ .. فر هاد همه جامو سوزوندی .. دارم عادت می کنم به سوختن .. خاکسترم کن ..
حالا دیگه می دونستم  چی میگه و چی می خواد ..  خودمو تقزیبا منطبق با اون کرده کیرمو این دفعه  با سرعت بیشتری توی کسش فرو کرده و سریعتر از دقایقی قبل اونو توی کسش حرکت می دادم ..
-می دونستی همینو می خوام ؟
  -آره حتی می دونم حالا چه می خوای بیتا!
  -چی می خوام ؟
 لبامو گذاشتم رو لباش و این بار کمرشو محکم تر قفل کرده و سرعت کیرمو زیاد ترش کردم .  جسم و روح بیتا تسلیم من بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی