ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 132

نوشین شروع کرد به جمع آوری قرص هایی که در گوشه و کنار خونه داشت .. یه پارچ آب هم کنارش گذاشت .. کاری به این نداشت که این قرص و دارو ها چیه . اون دیگه به زندگی فکر نمی کرد . از همه چی بدش اومده بود . یه احساس بدی داشت . نفرت از همه چیز .. جز نادر .. و بی تفاوت نسبت به پدر ومادر .. اونایی که باید بهتر و بیشتر درکش می کردند . اونایی که خیلی زود حقو به ناصر داده بودند . شاید اونم از خودش دفاع نکرده بود . یا این که نمی خواستن بپذیرن که یک زن هم می تونه حق داشته باشه . ولی می دونست که اونا هم  حق رو به مردا میدن . خیانت برای مردا  خیلی کم رنگ تره . راحت شسته میشه . هر چند بار که باشه . اما این لکه ننگ این داغ تا ابد رو پیشونی زنا حک میشه . میگن مساوات زن و مرد .. دیگه این چیزا براش مهم نبود .. به راستی مرگ چه حسی می تونه باشه .. به خودش می گفت  شاید همون احساسی باشه شبیه به وقتی که  در این دنیا نبودم . یه حس بی حسی. من که اون روزا رو به خاطر ندارم . من که از هستی قبل از هستی خودم چیزی رو به یاد ندارم . وقتی آدم میره سفر , کلی وسیله با خودش می بره . می دونه به کجا میره . می دونه باید چی با خودش ببره . حالا من دارم میرم به جایی که نمی دونم کجاست . نمی دونم بهترین چیزی که باید با خودم ببرم چیه . مشتی گناه توشه راهم شده . دیگه نمی خوام زنده بمونم . شاید سر نوشت من این بوده .. می خواست واسه آخرین بار برای نادر زنگ بزنه و بگه که یه سری به ایمیلش بزنه .. چون گاه تا مدتها سری بهش نمی زد . ولی با خودش گفت بهتره دقایقی صبر کنه که قرصا اثرشو بذاره بعد .. چون اون نمی خواست نجات پیدا کنه .. بار ها خونده بود یکی اقدام به خود کشی کرده  اونو زود رسوندنش به بیمارستان و نجاتش دادن .. برای آخرین بار به تصویر کبودش در آینه نگریست .. ناصر چند جای صورت و بدنشو کبود و زخمی کرده بود .. دیگه اینا واسش مهم نبود .. نمی خواست به چیزی فکر کنه ... فقط به این فکر می کرد که حالا نادر عشقشو باور می کنه .. حدود پنجاه  تا قرصو خورده بود .. حس می کرد که سرش داره گیج میره ... ممکنه دیگه نای تماس و شماره گیری رو نداشته باشه ...به زحمت و از تلفن ثابت خونه واسه نادر زنگ زد ... گوشی رو بگیر .. زود باش .. می خوام زود تر بدونی که من واسه چی مردم . می خوام بدونی که من عاشقانه مردم . من از حیثیتم دفاع کردم ..
 -الونادر تویی .. ببین من حالم خوب نیست ..
-چی شده ناصر اذیتت کرده
-نادر من نمی تونم خوب حرف بزنم .. برو ایمیلتو بخون .. همه چی رو توضیح دادم .. حالم خیلی بده ... فقط خیلی چیزا رو یادم رفته بنویسم .. برات آرزوی خوشبختی می کنم .. دلم می خواد اونی که جای منو می گیره مثل من دوستت داشته باشه ..
-نوشین چی شده .. خواهش می کنم نوشین جوابمو بده ..
نوشین به زحمت بر خودش مسلط شد .. با صدایی لرزون و خیلی آروم گفت ..
 -ناصر می خواد تو رو بکشه ... نمی تونم .. نفسم نمیاد .. دوستت ..دا...رم ...
نوشین به طرف قرص ها رفت عین نقل مشتی زد و اونا رو فرو کرد توی دهنش ..واسه مرگ عجله داشت .. به زحمت لیوان آبو گرفت توی دستش .. نتونست همه رو ببلعه .. خیلی آروم افتاد رو زمین .. هنوز هوشیار بود ... دچار سر گیجه و دل بهم خوردگی شده بود ... ولی دیگه اطمینان داشت که این آخرین نفسهاشه .. با این که حالش بد بود ولی حس می کرد داره پرواز می کنه .. یه چیزی توی تنش در حال گردشه .. شاید اون جونش بود که داشت از تنش خارج می شد ..... در اون سمت نادر که  تلفن نوشین اعصابشو ریخته بود به هم سراسیمه رفت سراغ ایمیلش .... به سرعت بیشتر مطالبشو خوند .. وسطای نوشته هاش بود که تازه فهمید اون می خواد چیکار کنه .. خدایا بیچاره شدم .. نه .. نههههه .. اون نباید بمیره .. خدایا کمکم کن . من که نمی تونم پرواز کنم .. به کی بگم که اون داره می میره .. خدایا من به کی بگم .. به کدوم اورژانس زنگ بزنم ... دستپاچه شده بود . نمی دونست چیکار کنه .. دیوونه ..آخه چرا .. چرا این کارو کردی .. می کشمت ناصر ..می کشمت .. آخه چرا نوشین .. من که تو رو هر جوری که بودو بودی دوستت داشتم .. ناگهان فکری به خاطرش رسیدد . فوری زنگ زد واسه دوستش جمشید ..
-جمشید دستم به دامنت .. نوشین احتمالا توخونه اش  خود کشی کرده .. تو رو خدا یه تماسی با سمانه بگیر .. اگه شماره تلفن خونه پدرشو داره بهشون اطلاع بده ..
 دلشوره داشت نادرو از پا در می آورد ... می خواست زنگ بزنه به اطلاعات و یه آمبولانس از نزدیک ترین مسیر بفرسته  به خونه نوشین .. که موبایلش زنگ خورد جمشید : سمانه به خونه شون اطلاع داد .. الان ما با هم میریم اون جا ..
 نادر : منم خودمو می رسونم ..
 نادر به محض این که اومد پایین و خواست که سوار ماشین شه ناصرو روبروش و در پارکینگ دید که داشت میومد بالا ...
ناصر : کجا عوضی .. اومدم حقتو بذارم کف دستت ..آشغال .. حالا ناموس مردمو می دزدی ؟ ..  
نادر مشت ناصرو تو هوا قاپید ومشت محکمی به  صورت ناصر زد  و تا  به خودش بیاد یه هوک چپ هم کوبوند تو صورتش
نادر : فکر نکن زورم بهت نمی رسه عوضی ..
 ناصر زورش زیاد بودنادر واسه این که با عکس العملش روبرو نشه با تمام توانش رو سینه هاش نشست و پی در پی با مشت و سیلی اونو می زد .. در یک آن ناصر با لگد به شکم نادر زد که تا حدودی بی حسش کرد ..
-آشغال زنت خود کشی کرده داره می میره .. اگه بلایی سرش بیاد تو رو به عنوان مقصر می گیرن .. تو داری با من تصفیه حساب می کنی ؟ اگه یه تار مو ازش کم شه بیچاره ات می کنم ناصر .. تو اونو زدیش .. تو مقصر مرگشی .. پاشو آشغال ..پاشو نامرد ... پاشو .. برو که شاید حالا نوشین داره آخرین نفسهاشو می کشه ..
 اشک از چشای نادر سرازیر شده بود .. و همین باعث شد که ناصر فرصتی پیدا کنه و با لگد یک بار دیگه به شکم نادر بکوبه .. نادر حس کرد که برای رسیدن به نوشین باید از مرز ناصر رد شده .. حس کرد که توانش خیلی زیاد شده ... با تمام نیروش تا می خورد ناصرو زد .. خون از سر و صورت ناصر جاری بود .. خوب جیباشو وارسی کرد که سلاح خاصی نداشته باشه .. چاقوشو گرفت . شانس آورد که عمه اش خونه نبود ... زنگ زد واسه پلیس که بیان ناصرو ببرن ... سوار ماشینش شد و به سمت خونه نوشین رفت .. از اون طرف ناصر به زحمت از جاش بلند شد و ترجیح داد که خودشو اسیر پلیس نکنه و منتظر بمونه تا ببینه که چی میشه . ته دلش راضی بود  که نوشین بمیره ولی از این که درد سری واسش درست شه می ترسید .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی