ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 37

حالم بد شده بود .. دنیا رو جلو چشام تیره و تار می دیدم . منی  که یه روزی منتظر بودم که اونا از هم جدا شن و اینو شاید مهم تر و بهتر از روز عروسی  بعدش با فروزان می دونستم از شنیدن این خبر شوکه شده بودم .  حالا اون همه چی رو می دونست .. چه جوری فهمیده بود ..من و فروزان که بی گدار به آب نزده بودیم .. همیشه تا یه شعاعی از اطراف ما خلوت بود .. سپهر که دور و بر ما نبود .. یعنی اون فیلمی رو ضبط کرده ؟ این دور بین ها یه چیزی رو در حافظه خودشون نگه داشته بودن ؟ نه اصلا این طور نبود .. دلم می خواست از اون فضا فرار می کردم . این تازه  می تونست سبک ترین قسمت شوک باشه ولی استارت اون بود . جمله و کلام بعدی اون چی می تونست باشه .. هر دو مون بهت زده بودیم .. در فکرم زمزمه می کردم رفیق ! رفیق ! چی توی دلته .. بگو به من .. چی می خوای به من بگی  .. بگو و راحتم کن . این قدر منو مث یه جنایتکار که جز این هم نیستم بازی نده .. من نامردم ؟ نمی دونم ..نمی خواستم این طور شه . من فروزانو دوست دارم ؟ چی ؟  چی میگی سپهر ؟ من به خاطر هوس رفتم سراغش ؟ آره تو راست میگی . اولش این طور بود ولی بعد عاشقش شدم . حالا هم دوستش دارم . می خوام که اون فقط منو دوست داشته باشه . عاشق من باشه .. ... قاطی کرده بودم .. حس کردم می خواد لباشو باز کنه ...
سپهر : خیلی سخته جدایی .. خیلی سخته دور شدن از کسی که دوستش داشته باشی ولی زمونه نامرد آدمو وادار می کنه به کارایی که یه روزی اصلا فکرشو نمی کرده .. نباید به چیزی دل بست .
سپهر در میان حرفاش فریاد می زد . سابقه نداشت این طور باهام حرف بزنه .. شاید اون حرمت سالها دوستی ما رو نگه داشته بود . گریه ام گرفته بود .. نزدیک بود به دست و پاش بیفتم .. نزدیک بود بهش بگم که فروزان از اول هم عاشقت نبوده . حالا دست زمونه و تقدیر بر این قرار گرفته که اون عاشق من باشه .. ولی جرات بر زبون آوردن اینو دیگه نداشتم . اصلا جرات حرف زدنو نداشتم .  سی سال از زمان تولد با هم بودیم  بیست و شش هفت سال از زمانی که دنیای اطراف خودمونو حس کرده به یاد داریم خودمونو در کنار هم حس کردیم .. حتی گاه از این که دست تو جیب هم بذاریم و پولی برداریم ابایی نداشتیم .. هر وقت می رفتیم خیابون و اون اگه هوس چیزی می کرد و پولی همراش نبود من براش می خریدم و اونم همین کارو برام می کرد .. با این حال خیلی مهربون تر و دست و دل باز تر از من بود ..
سپهر : چرا فرهوش ! چرا این طور شده ..
-می دونم همش تقصیر منه .. تقصیر من سپهر .. گناه هیشکی دیگه نیست .. اینو به گردن زمونه نامرد ننداز ..
 سپهر نگاهی از درد و خشم بهم انداخت و گفت
 -چی ؟ تقصیر توست ؟ زمونه نامرد ؟! آره . ... تقصیر همون زمونه هست .. زمونه ای که در حق من نامردی کرده .. بس کن .. نمی دونم دردمو به کی بگم . هیشکی نمی تونه بهم کمک کنه ...
جراتشو نداشتم که بخوام در مورد زنش حرف بزنه . می دونستم چی می خواد بگه و چه جوری می خواد ادامه بده .. عمری دوستی مونو خراب کرده بودم .  حالا من و اون رو در روی هم قرار گرفته بودیم .. به قیمت به دست آوردن فروزان داشتم اونو از دست می دادم .. واقعا ارزششو داشت ؟ حس کردم چه ارزششو داشت و چه نداشت چه کارم غلط بوده چه درست پشیمون نیستم . هنوزم فروزانو دوست دارم . هرکی خربزه می خوره باید که پای لرزش بشینه . و من باید پی همه اینا رو به تن می مالیدم . نباید کاری می کردم که باعث افت شخصیت عشقم بشه . ولی دلم واسه مظلومیت سپهر می سوخت . یادم میومد هر وقت ما نسبت به هم یه دلخوری پیدا می کردیم این سپهر بود که گذشت می کرد .. ولی این فرق می کرد .. من اونو داغونش کرده بودم . من اونو کشته بودم . اون چطور می تونست گذشت کنه ؟ هیچی واسش باقی نذاشته بودم . نهههههه خدایاااااااا من به کی پناه ببرم ؟ به چی پناه ببرم ؟
-سپهر من نمی دونم چی بگم .. من نمی دونم چیکار کنم ..
دستشو گذاشت رو شونه ام .. سرمو انداختم پایین . شاید بچه که بودم وقتی که یه کار بدی می کردم همین حسو نسبت به بابا مامانم داشتم ولی حالا می دونستم که آن سوی احساس و اندیشه دردی وجود داره که با هیچ چیز تسکین پیدا نمی کنه .. مگر با مرگ من . و با این که این حسو داشته باشم که اصلا سی سال پیوند من و سپهر وجود نداشته . اصلا مایی نبودیم ... چرا به ناگهان عمری عزت و آبرو باید این جور لگد مال شه .. و من پشیمون نبودم . هنوز پشیمون نبودم .چون عاشق عشقم بودم . عاشق زنی که باید مال من می شد . می خواستم به سپهر بگم که من هوسباز نیستم من دوستش دارم . من عاشقشم . من اونو می خوام و با تمام وجودم می خوامش .. با تمام احساسم . جونمو براش میدم . بدون اون می میرم . طوری نگام کرد که ترس برم داشت ..
 سپهر : می دونم که سخته .. می دونم که پذیرفتنش مشکله .. ولی من ازت یه چیزی می خوام .. می دونم حالا دیگه خیلی دیره .. ولی رفیق ! اینو ازت می خوام .. مجبور نیستی انجامش بدی .. اما اگه بهم نه نگی خیلی خوشحالم می کنی .. چون دیگه هیچی ازت نمی خوام .. باید با فروزان هم حرف بزنم .. می دونم اونم موافقت می کنه .. به خاطر من ..آره قبول می کنه .. چون رابطه اش با تو خوبه ..
 حرفای عجیبی می زد ..
-بگو سپهر بگو چی می خوای ..
 -دلم می خواد وقتی که از فروزان جدا شدم تو قبول کنی که اون زنت شه ..دوست دارم ازدواج شما رو ببینم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی