ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 40

اون می خواست فروزانو طلاق بده  که با من باشه .. خیلی خنده دار بود .. آخه واسه چی ؟ نمی دونستم چیکار کنم .. به چی فکر کنم .. از خونه اومدم بیرون .. فکرم از کار افتاده بود . نمی تونستم تصمیم درستی بگیرم .. اصلا اون لحظه تصمیمی نبود که بگیرم . شب شده بود .. همه جا تاریک بود .. واسه این که به ساحل برسم پنج دقیقه دویدن دیوونه وار لازم بود و من همچنان می دویدم .. بدون این که توجه کنم بقیه چه فکری می کنن . دوست داشتم خودمو بندازم رو شن ها .. و تا می تونم به زمین مشت بزنم .. فریاد بزنم .. نه .. اون نباید منو تنها بذاره . چرا فراموشش کردم ؟! چرا فقط خودمو می دیدم ؟! چرا بهش توجهی نداشتم ؟! من  و فروزان فقط خودمونو می دیدیم . اون تقصیری نداره . عشق من تقصیری نداره .. حالا باید چیکار کنم .   سی سال .. از بچگی از نوزادی با هم بودیم . شایدم  وقتی که توی دنیای تاریک رحم مادر بودیم همو حس می کردیم . حالا اون می خواد بره و تنهام بذاره .. حتی اگه از همین امروز سی سال بگذره تا یه دوستی مث اون پیدا کنم بازم که سپهر نمیشه .. هیشکی مث اون نمیشه .. حس کردم که می تونم تا صبح هم بدوم . اصلا احساس خستگی نمی کردم . در امتداد دریا زیر آسمان شب و ستارگان می دویدم ..  از کنار هر مسافری که رد می شدم سرشو به  سمت من و عقب بر می گردوند .. یه عده خودشونو از مسیر من کنار می کشیدن که رو اونا نیفتم .. و من به شدت مثل زندانی از بند گسیخته می دویدم .. دوست داشتم برم به جایی که جز من و این شب تیره روز هیشکی دیگه دورمون نباشه ..  وقتی دیدم صد ها متر از شلوغی ها دور شدم و هیشکی دور و بر من نیست و حتی مغازه ای هم دیگه نیست خودمو انداختم رو شنها .. فریاد می زدم .. با لگد افتادم به جان ماسه ها .. مشتمو پر ازشن کرده و اونا رو به سمت آسمون می پا شوندم .. ولی دیگه فایده ای نداشت .. قلب منم شده بود مثل دل این شب تیره و تار ..  جز صدای رفت و آمد ماشین ها و امواجی که به ساحل می رسیدند هیچ صدای دیگه ای به گوش نمی رسید ..حتی پرنده ای آواز نمی خوند . سپهر هنوز زنده بود ولی  من به روزی فکر می کردم که اون پیشم نباشه . اون با ما نباشه .. چرا من این کارو باهاش کردم .. چرا من عاشق زنش شدم و با حیله زنشو عاشق خودم کردم .. حالا اون نگران آینده فروزانه .. کدوم دیوونه حاضر میشه در این شرایط  بیاد و این حرفو بزنه . این پیشنهاد رو بده . من اخلاقشو می دونستم . اون وقتی که بیمار می شد اصلا دوست نداشت مزاحم کسی بشه . حتی پدر و مادرش ... حتی خواهرش ستاره که اونم عمران خونده بود وچهارسالی رو ازمون کوچیک تر بود .. ستاره دوست داشت بیاد این جا پیش ما ولی خونواده این اجازه رو بهش نداده بودن که یه دختر و تنها بفرستند به دیار غربت ..هرچند داداشش بالا سرش باشه .. نمی تونستم خود نگه دار باشم .. دلم می خواست دنیا دلش به حال من بسوزه و خدا هم واسه من دلسوزی کنه . شاید اونو به من بر گردونه . سپهرو ازم نگیره .. ازم نگیره .. اشکهامو نثار شنهای ساحل می کردم . چقدر درد ناک بود نگاه کردن به ستاره ها و این که حس کنم خیلی پست تر از اونی هستم که بخوام از خدا یه چیزی بخوام . من فروزانو گرفته بودم و حالا خدا داشت تلافی می کرد . داشت بهم می گفت حالا تو قدر اون چیزایی رو که داشتی و داری از دست میدی بدون .. ومن جز گریه کاری از دستم بر نمیومد . جز درد و حسرتی که نمی دونستم تا به کی ادامه داره . منو تا به کجا می رسونه . برام باور کردنش سخت بود .. این که یه روز از خواب پاشم و ببینم اونی رو که هر روز می دیدم دیگه نمی بینمش که بهش سلام بگم .. که بهش دست بدم .. که بهش بگم رفیق دیشب خوب خوابیدی ؟ که با هم بریم سر ساختمونا .. که با هم از آرزوهامون بگیم . خیلی وقت می شد که با هم  زیاد هم صحبت نشده بودیم .. از بچه های نداشته مون می گفتیم .. از این که چون هیشکدوم داداش نداشتیم پس ما می شدیم عموی بچه های طرف .. یه چند وقتی همو عمو صدا می زدیم .. و کلی هم می خندیدیم .. .. موبایلم زنگ خورد .. فروزان بود ..
-کجایی فرهوش .. چی شده با سپهر حرف زدی ؟ می تونم بیام خونه ؟ چرا جواب نمیدی ؟ چرا ساکتی ؟ داری گریه می کنی ؟ ... حرف بزن .. تو که منو کشتی .. کجایی ؟ ..
حوصله کسی رو نداشتم .. ولی حس کردم که باید به یکی بگم که من چی می کشم .. حالا که داشتم بهترین دوستمو از دستش می دادم تازه قدرشو می دونستم . حالا که می رفت واسه همیشه تنهام بذاره .. من چه طور می تونم روزی رو تحمل کنم که به جای دیدن اون فقط سایه های خیالشو به فکرم راه بدم ..  دستمو به سوش دراز می کنم اما می بینم که اونی وجود نداره انگار از دستم در رفته .. آدرس محلو دادم تا فروزان بیادپیشم .. بهش چی می گفتم ؟  باید دیر یا زود می فهمید که آخرین روزای عمر شوهرشه .. کاش این روزا به انتها نرسه . کاش زمان وایسه و ما همش در امروز باشیم یا شایدم فردایی که در اون فردا بازم سپهر پیش ما مونده باشه . فروزان اومد پیشم ..
فروزان : این جا کجاست اومدی ؟ چرا این جوری رو زمین دراز کشیدی .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی