ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لزاستاد و دانشجو , عروس ومادرشوهر 9

-عزیز دلم من و اون با هم تا حدودی حال کردیم  و اون خیلی خسته بود و خوابید .. فقط خیلی دلش می خوادیه عروسی مث تو داشته باشه ..
ماریا : اگه یه مادر شوهری مث تو باشه که می دونم حتما هست  حتما کارش درست میشه ..
مهوش : عروسش هم باید بخواد دیگه ..
 ماریا : می خواد . اگه یه دختر کماندویی نباشه حتما قبول می کنه . زمینه اش در بیشتر زنا هست . خود من اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی عاشق این کار شم ..
 -عزیز دلم اگه کمکش کنی حس می کنم که منو کمک کردی .
کیمیا تمام این حرفا رو می شنید . خودشو زده بود به خواب .. مهوش تمام ماجرا و مشکلات کیمیا رو از سیر تا پیاز واسش تعریف کرد از این که کیمیا  خیلی هوای پسرشو داره و یه حسی بهش میگه که شاید برای خواستگاری از کارینا اقدام کنه هر چند تا اونجایی که بتونه تلاششو می کنه که این وصلت سر نگیره ولی یه حسی بهش میگه که شکست می خوره .. بعد از دقایقی سکوت و این که اون دو زن از اون فضا رفتن کیمیا از جاش بلند شد . تا خواست شورتشو پاش کنه که ماریا و مهوش از راه رسیدن .. کیمیا خجالت کشید ..
کیمیا : اوهههه ببخشید .. می خواستم لباسامو تنم کنم ..
ماریا اومد جلوو صورت کیمیا رو بوسید  
ماریا: خواهش می کنم خاله جون این قدر به خودتون سخت نگیرین . ما این جا همه مون خاکی هستیم و همو درک می کنیم . مامان واسم تعریف کرده همه جریانات شما رو ..
با این حال کیمیا ترجیح داد که شورتشو پاش کنه .
ماریا : خاله جون من که گفتم این قدر سخت نگیر فدات شم ..
 مهوش : دخترم راست میگه ... یه خورده که باهاش باشی دیگه مظنه کار به دستت میاد .
کیمیا : می بخشید مزاحم شما شدم .
مهوش : کیمیا جون ! ماریا امروز نمی خواست بیاد این جا تا با هم باشیم . فقط به خاطر تو اومده این جا ... اومده تا بهت بگه همون جوری که یه مادر شوهر احساسات  و افکار خاص خودشو داره یه عروس هم غرق در اندیشه ها و عواطف خودشه اول باید به یه تفاهم خاص برسن ..
ماریا : مامان از خاله جون پذیرایی کردی ؟
-چه جورم ! اگه دوست داری از تو هم پذیرایی کنم ..
ماریا : دست گلت درد نکنه .. من  حالا  صلاح می دونم بیشتر در خد مت خاله جون باشیم ... راستش من وقتی که تازه از دواج کرده بودم  و رفتار محبت آمیز مامانو می دیدم تعجب می کردم .. پس این همه که منو از مادر شوهر ترسونده بودن .. این که اون همیشه در صدده که رابطه بین پسر و عروسشو به نفع خودش به هم بزنه چرا در این جا به چشم نمی خوره ؟! با این حال سعی می کردم از محبت های اون سوء استفاده نکنم . پامو از گلیم خودم دراز تر نکنم . موقعیتمو فراموش نکنم .. با هم می رفتیم حموم .. من واسش لیف می زدم و اونم همین کارو برام انجام می داد . اوایل واسم سخت بود که اون این کارو برام انجام بده .. نه فقط به خاطر این که از لخت شدن پیش اون خجالت بکشم . بلکه  بیشتر واسه این بود که شاید اندام منو نپسنده و بگه این چه بدنیه که باید پسرش اونو تحمل کنه ..
 کیمیا : عزیزم اگه یه جا هایی دوست داری خیلی رک حرف بزنی بگو . من سختم نیست .
 مهوش : عزیزم راست میگه . تو که می دونم خیلی خانومی ..
مهوش به سمت عروسش رفت .. دستشو گذاشت رو بلوزش ..
 -مامان من خودم بازش می کنم .
مهوش : کیمیا جون این کارا رو داریم می کنیم که تو یه وقتی سختت نباشه . داریم خودمونو با تو همگام و همراه می کنیم .
 کیمیا : اوه فدای هر دو تا تون بشم من . شما چقدر خوبین ..
مهوش : خوبی ها و دوستی ها رو باید در عمل هم نشون داد .
 یه چشمکی هم به کیمیا زد که دوزاریش افتاد
 کیمیا : ماریا جون حرفای قشنگی می زد و من دوست دارم ادامه اش بده ..
مهوش : اگه ماریا جون اجازه بدن بقیه حرفا رو روی تخت بزنیم .
کیمیا : فقط دوست دارم خیلی خودمونی تر و گفتاری حرف بزنیم که این آخرین حالت رسمی ما هم از بین بره ..
 ماریا : باشه خاله جون هر چی تو بگی ..
 کیمیا : فدات عزیزم که مطلبو خوب و زود می گیری ....
سه تایی شون رفتن روی تخت .. سه تا زن که هر کدومشون فقط یه شورت پاشون بود . ماریا : خاله جون دوست داری ماساژت بدم ..
 -اوووووووخخخخخخخ اگه بدونی چقدر کوفته ام و تنم درد می کنه . مادر شوهرت تا می تونست بهم حال داد . ولی خب خیلی دو ست دارم که تو هم با دستای شفا بخشت این کارو واسم انجام بدی ...
 ماریا حس می کرد که کیمیا ازش خوشش اومده . با این که کاراشو خالصانه انجام می داد ولی از این که یکی ازش خوشش بیاد و ازش تعریف کنه لذت می برد به خصوص این که اون کسی باشه که مادر شوهرش بی اندازه دوستش داشته بهش احترام بذاره . ولی این که بتونه با یه شخص دیگه ای لز کنه بی اندازه هیجان زده اش کرده بود .. کمی هم مضطرب بود ولی می خواست تا اون جایی که می تونه سنگ تموم بذاره و خودشونشون بده ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی