ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

کجایی یار دبستانی من ؟!

دلم گرفته بود . دلم می خواست با تمام وجودم از روز های خوش و بی دغدغه کودکی بگم .. نمی دونم ما آدما چرا بیشتر عاشق و وابسته اون چیزی میشیم که در دسترس ما نیست . از در و دیوار این شهر و دیار برام خاطره می باره .. نمی دونم حرفامو به کی بگم ؟ چه کسی احساس منو درک می کنه ؟!  میگن دل آدما وقتی سنگ میشه هیچی رو حس نمی کنه .. نه عشقی نه محبتی ... نه خودش عاشق میشه و نه کسی رو می تونه دوست داشته باشه . حتی خودشو هم دوست نداره . فقط رو غریزه خود خواهیه که به زندگیش ادامه میده .. ولی من دلم می خواد بر تمام سنگهایی  که از گذشته ها باقی موندن بوسه بزنم . آخه اونا شهدای باقی مونده از بی شیله پیله ترین روزای زندگی منن . روزایی که دیگه هیچوقت بر نمی گرده . بازم از کنار دبستانم رد میشم .  با سکوتم سنگا رو فریاد می زنم . دوست دارم هر تکه سنگ قدیمی از خاطراتش بگه .. از روزایی که  منو هر روز در کنارش می دید . از روزایی که نمی دونستم یه روزی عاشق این سنگا میشم و دوست دارم بغلشون کنم . اونا رو ببوسم تا برام از اون روزا بگن . از روزایی که به اون سنگای سنگی توجهی نداشتیم .. و ما در کنار سنگای سنگی با دلای یکرنگی شاید که  به فردایی مثل امروز نگاه نمی کردیم . حالا من موندم و مشتی خاطره .. مشتی خاطره از بچه هایی که خیلی ها شونو نمی بینم . خیلی ها شون دیگه از این دنیا رفتند و مث من نمی تونن بیان و از خاطره هاشون بگن . دیوار همون دیواره .. در همون دره .. شاید یه رنگی بهش زده باشن ..ولی قلب سنگ همون قلبه .. به من بگو یار دبستانی من کجاست ؟ یادت میاد ؟ همونی که قشنگ ترین خنده ها رو داشت ؟ خوشگل ترین چشا رو , پاک ترین دلارو .. کجایی یار دبستانی من ؟! تا با هم از اون روزایی بگیم که این روزا رو نمی دیدیم .. و از این روزایی بگیم که  با حسرت به اون روزا نگاه می کنیم . کجایی تا فریاد مونو با هم قسمت کنیم .. و صدای سکوت بچه گی هامونو . کجایی تا نفسهامونو با هم قسمت کنیم . تا بازم از زندگی حرف بزنیم بدون این که خودمون بدونیم چی داریم میگیم . سنگها  با سکوتشون فریاد می زنند و کسی صدای سکوت منو نمی شنوه . و کلید زندگی با یک کلیک درو به روی خیلی ها باز می کنه و به روی خیلی ها می بنده . و من با صدای قلبم با خاطره هام , با خیالی واقعی که حالا به رویایی دست نایافتنی تبدیل شده به اون روزا فکر می کنم . یار دبستانی من ! من این جام . اومدم تا بازم باهم فوتبال کنیم . بیا دیگه .. چشاتو باز کن . به خدا دیگه اعصابتو خرد نمی کنم . بهت پاس میدم . آخه من که نمی دونم فوتبال چیه .. فکر می کنم تک شوته .. اگه خواستی  بهت تقلب میدم . ولی تو اون قدر درسات خوبه که نیازی به من نداری . می دونم خیلی مهربونی .. می دونم دلمو نمی شکنی . من امروز این جام . اومدم که ببینمت .. آخه من چه جوری تو رو اون جایی که میگن واسه همیشه تا قیامت خوابیده ای پیدات کنم . دوست ندارم یه آدم خوابیده رو بیدارش کنم . دوست دارم خودش بیدار شه .. اخه من از کی بخوام تورو بهم بر گردونه ؟ از این دیوار سنگی ؟ از آدمای آهنی ؟ از اونایی که لبخندشون اشکه و اشکشون لبخند ؟ ! گنجشکها رو می بینم که هنوزم رو آسمون مدرسه مون پرواز می کنن .  اونا اون بچه  گنجشکهایی نیستن که یه روزی بغلشون  کرده بوشون می کردیم تا از صدای تپش قلب کوچیکشون لذت ببریم . تا اونا رو قایمشون کنیم یا بندازیم رو سقف که در امان باشن از دست بچه های بی تر بیتی که با یه پیچوندن سر , سرگنجشککارو از تنشون جدا می کنن . چقدر بیرحم بودن  . تو هم مهربون بودی .. دوست داشتنی ..  نمی دونم کجایی .. فقط همینو می دونم که دلم هوای تو رو کرده . نمی دونم این نمایش کی تموم میشه . کی به پایان دنیا می رسیم . کی خلاص میشیم از توهمات یا واقعیات . نمی دونم .. نمی دونم چی بگم .. شاید من از زتدگی خسته شده باشم و یا زندگی از دستم خسته باشه .. تعجب می کنم از این که مرگ و زندگی چه جوری کنار هم زندگی می کنن . یار دبستانی من .. کجایی ؟ بیا .. بیا .. من این جام . بهت قول میدم که کاری نکنم که دیگه با هم قهر کنیم . آخه تو که خودت بهتر از من می دونی با این که خونه مون از هم دوره ولی دلامون به هم نزدیکه . چقدر این جا ساکته .. من و تو هم ساکتیم .. ولی می تونیم شلوغش کنیم . به من بگو سراغتو از کی بگیرم . هیشکی توی حیاط دبستان نیست . همون سنگفرشه .. همون جایی که من به جای پاس دادن , توپو با دستام کاشتم و فوتبالو با تک شوت اشتباه گرفتم . بیدار شو.. بیا من این جام . بیدار شو تا با هم مثل اون وقتا ما دو تا پرسپولیسی فریاد بزنیم قرمزته ..آسمون به رنگ آبیه .. و چشات به رنگ سبز  .. بیا تا با هم حرف بزنیم . بیا تا بهت بگم نمی دونم چه جوری به این جا رسیدم . دهها سال گذشته و حالا من یه جایی هستم که نمی دونم مسیرش کجاست . همون جوری که نمی دونم چه جوری بر گردم . می خوام بر گردم به اون روزا تا از نو شروع کنم تا ببینم چه جوری میشه بزرگ شد ؟! آره ما بزرگ شدیم بزرگ و بزرگ و بزرگ تر خیلی راحت تر از اون چه که فکرشو می کردیم . ولی بزرگی کردن خبلی سخت بود و سخته . بزرگ شدیم و بزرگ تر .. در شاهراه زندگی راهمون از هم جدا شد ولی آخر خط تو همون جاییه که یه روزی منم بهش می رسم . کاش امروز جوابمو می دادی . دلم واسه بابای مدرسه تنگ شده .. شاید زنده نباشه .. شایدم باشه .. ولی می دونم دیگه این جا نیست .. تو که پسر آرومی بودی مث من .. یعنی مدیر مهربون تو رو احضارت کرده ؟ رفتی پیش آقا مدیر ؟ به من بگو چرا وقتی دل کوچولوت بزرگ شد از کار افتاد ؟ به من بگو حالا من سراغ تو رو از کی بگیرم ؟ از آدمایی که حتی نمی تونن خودشونو پیدا کنن ؟!دلم می خواد بدونم که آیا هنوز میشه گلهای شمعدونی ته حیاطو دید ؟ یا اون درخت انار ته مدرسه هنوز سر جاش هست ؟ کمی  به عقب بر می گردم تا دیوار های سنگی قدشون کوتاه تر شه . تا بتونم پنجره های کلاس اول تا چهارممو که در طبقه اول مدرسه بود رو ببینم .. پنجره های کلاس پنجم از اون بالا و از اون اولش همین جور بهم زل زده بود .. شاید این سنگها این پنجره ها و این دیوار ها منو شناخته باشن . شاید اونا هم دارن واسه من حرف می زنن . به زبونی که من نمی دونم . با یه حسی که حسشون نمی کنم . شاید من نمی تونم اشکهای اونا رو ببینم .. کاش اونا صدای اشکهای قلبمومی شنیدند . کاش می دونستن که روح سنگی اوناست که منو به آن روز ها می بره . آن روز هایی که در وجود همه هست .  کاش می تونستم با اشکهام بخندم کجایی یار دبستانی من ؟!. چقدر دلم می خواست اون دیوار ها رو بغل بزنم . آخه هنوز بوی تو رو میده . بوی مشتی خاطره سنگی که در دلهای نرم من و تو جا گرفته .. حالا دیگه قلبت نمی زنه . دیگه با چشات با صدات و لبات نمی خندی ..انگار هیچی دست نخورده .. شاید رنگها عوض شده باشن اما دبستان ما هنوز هم دبستان یکرنگی هاست .. هنوز خیلی ها رو می بینم اما جات خالیه .. جات خالیه تا بازم با هم بخندیم فقط از اون چه که دور و بر ما می گذره حرف بزنیم .. از آینده چیزی نگیم . آخه ما چه می دونستیم آینده چیه ؟! ما چه می دونستیم بازیهای دنیا چیه ..  به حال خودمون بودیم .. و حس می کردیم هر جور بازی کنیم برنده ایم . شکست و پیروزی فقط واسه همون لحظه بود . . و ما دریا رو در ساحلش می دیدیم .. اما موجای آروم , طوفانی و طوفانی تر شدن .. رفتیم و رفتیم و رفتیم .. وامواج تو رو با خودش برد به جایی که شاید بدونم کجا ..ولی هنوز ندیدمش .. دلم واست تنگ شده .. بهونه ات  رو داره .. شاید بهونه  اون روزا رو داشته باشه .. نمی دونم کی می رسه که ما از چیزایی که باید دوستشون داشته باشیم فرار نکنیم ؟  شاید دوست نداریم یه فراری باشیم .. اما انگار یکی دستمونو می کشه و ما رو هلمون میده .. حالا من موندم و یه دنیا خاطرات  تلخ و شیرین .. خیلی از چیزا رو میشه فراموش می کرد .. میشه چشا رو به روی خیلی چیزا بست .. اما اگه چشاتو ببندی پلکاتو رو هم بذاری نمی تونی تصویر گذشته ها رو محوش کنی .. از ذهنت پاک نمیشن .. مرغ جانت همیشه در پر واز بر فراز دلبستگی هاته .. دوست داره بر گرده به عقب .. شاید موندن در اون سر زمین ها رو بیشتر دوست داره .. شایدم فکر می کنه که می تونه به جا های قشنگ تر پرواز کنه .. به من بگو کجایی ؟! کاش این جا بودی . باهام حرف می زدی .. از روزای خوبمون می گفتیم . از اون روزایی که دیگه بر نمی گردن . ولی من و تو می تونستیم با هم به اون روزا سفر کنیم . می تونستیم از روزای قشنگمون بگیم .. حالا ما  در یه حس و حالی مشترکیم .. منم مثل تو نمی تونم به اون روزا برگردم . مثل تو دستم خالیه .. توانی ندارم . منم مثل تو نمی تونم به عقب بر گردم ........
می ترسم بر مزارت بیایم ..می ترسم باورم شود که دیگر نمی آیی . ومن همچنان درمسیر زندگی گام بر می دارم کاش زندگی هم در مسیر من گام بر می داشت (حرکت می کرد ) .... پایان ... نویسنده ... ایرانی