ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 33

بازیم گرفته بود . دوست داشتم تا می تونم با ملوک حال کنم . به هیجان بیام . گردی و بر جستگی و پهنای کونشو ببینم . در حالی که سرمو گذاشته بودم رو کمر و شونه هاش و خیلی آروم با هاش حرف می زدم .. ساپورتشو می کشیدم بالا تا قالب کونشو بهتر ببینم 
-ملوک جون می خوام این جوری بیشتر حال کنم . تو که عجله ای نداری .
-شهروز من امروز دوست دارم که تو هر جوری که دوست داری ازم لذت ببری اصلا به این فکر نکنی که من از کدوم حرکت خوشم میاد .. به فکر این باش که با من حال کنی من این جوری لذت می برم .
 چند بار ساپورتشو کشیدم پایین و دادم بالا و به این صورت باهاش حال کردم . بالاخره اونو کاملا لختش کردم .
-ملوک جون تو امروز چته . انگار در این دنیا نیستی ..
-من هر وقت تو رو می ببینم فکر می کنم که در این دنیا نیستم .. از همون اول جوونی در همون سالهای اول از دواجم از همون وقتی که به دنیا اومدی همیشه با من بودی .. از همون بچگی هات . از همون زمانی که حرف زدن نمی دونستی .. و من شیرمو بهت دادم . میگن محرم منی .. ومن این چیزا حالیم نمیشه .. حس می کنم با تو بزرگ شدم . با تو جون گرفتم . با تو زندگی رو شناختم و حتی هوس رو . اصلا فکرشو نمی کنم که بین ما  فاصله ها باشه ..
-کی این حرفو زد ملوک خوشگله من ؟ من هم دوستت دارم . هیچوقت خاطره اون روزای خوش با تو بودنو از یاد نمی برم . همیشه همراه و همدم و رفیق من بودی .. وقتی هم که به سن بلوغ رسیدم نذاشتی که به بیراهه برم . فکر منو ساختی و اون چه رو که می خواستم تامینش کردی .
وقتی این حرفا رو می زدم حس کردم گل از گل اون زن شکفته .. زنی که هیچ وقت تنهام نذاشت . من بهش مدیون بودم . اون منو با معنای هوس و لذت جنسی آشنا کرد . بهم اعتماد به نفس داد . و تعجب می کردم که حالا اگه از شوهرش بگذریم چگونه سالهای سال به من وابسته بوده . اون دو تا دختر داشت و یه حس گرایش خاصی هم به من داشت شایدم همینا سبب شده باشه که دید دیگه ای نسبت به من پیدا کنه .. اونو به طرف خودم بر گردوندم . حس کردم که با یه بوسه گرم با یه حس قشنگ می تونم اونو به آرامش برسونم . اون دلش به همینا خوش بود .. سینه های سفت و دوپینگی خودشو به سینه هام چسبوند . دستمو گذاشتم رو کون بر جسته اش.. در حالی که با شکاف کونش بازی می کردم دستمو رسوندم به شکاف کسش .. نرم نرم با کس ور می رفتم . لبامو گاز می گرفت . خیلی با هوس نفس می کشید .. و من با هوس لباشو می بوسیدم 
-شهروز انگشتتو بکن توی کونم .
 -توی کس نکنم ؟
-هر چی که دلت می خواد دل منم همونو می خواد ..
این اواخر چند بار از درد کون نالیده بود و من ازش گله کرده بودم که من نمی تونم از کونش دست بر دارم ..بیچاره چیزی هم نگفته بود .. طوری پیش اون سیاست داشتم که  حداقل به وقت سکس جرات نمی کرد که از چیزی بناله .. حالا هم اومده بود که یه جوری جبران کنه ..
 -ملوک جون دوستت دارم . عاشقتم . ملوک تو بهترینی ..
با این که احساس کوفتگی می کردم ولی هیجان زده بودم .  اون از این که تمام جسمشو در اختیارم بذاره ترسی نداشت و بار ها این کارو کرده بود ولی امروز می خواست نشون بده که داره این کارو با عشق انجام میده ..
-شهروز می خوام کبودم کنی منو بزنی .. جوووووووون .. می خوام نشون بدم که مال توام ..
 -حالا که این طور می خوای باشه ..
 افتادم روش .. آروم آروم موهای سرشو می کشیدم و اونم می گفت محکم تر و من با آخرین زورم این کارو می کردم .. کونشو با خیسی کسش روغن مالی کرده کیرمو محکم بهش فشار می دادم تا این که کیرم با یه جهش توی کونش جا گرفت  عادت کرده بودم که به اون زور نگم . باهاش نرم باشم .
 -شهروز کیرتو بیشتر بکن توی کونم .. جووووووون حالا خوب شد ..
 به خودش فشار می آورد ولی از از درد لذت می برد .. کف دستمو محکم می زدم به کسش .. انگار روی کسش ورم کرده و مغز و دور کسش هم تپل تر شده بود .. بعد از اون نوبت سینه هاش بود که با دستام بهش چنگ اندازی کنم ..
 -وااااااایییییی ملوک من
 -جوووووون حالشو ببر . حال کن . ..
-از هر دختری خواستنی تری ..
-راست میگی ؟
-اگه باور نداری از کیرم بپرس .
-اوه ..اوخخخخخخ راست میگی .. راست میگی ؟
ملوک دلش خوش بود .. و من وقتی که این جور شور و شوق خودمو نشون می دادم اونم دوست داشت کاری کنه که فقط اونو بخوام .. امان از دست این زن .. از دست این تیکه های آتیش .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی