ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 38

فکر کنم زده بود به سرش .. یا داشت دستم مینداخت .  می خواست بهم بگه که من از همه چی با خبرم . چرا این جور داشت عذابم می داد . ؟ با روانم بازی می کرد . من نمی تونستم این شرایطو تحمل کنم . نه اون نبایداین کارو باهام می کرد . اون باید به ناگهان نابودم می کرد نه این که این جوری زجر کشم کنه .من گناهم این بود که عاشق بودم . شاید اون به اندازه ای که من فروزانو دوست داشتم دوستش نمی داشت .. من چیکار کنم .. بدنم می لرزید .. چرا اون داره با من و احساسات من بازی می کنه ..
-سپهر تو چت شده .. من نمی خواستم این اتفاق بیفته ..
سپهر : منم نمی خواستم که اوضاع این جوری شه .. ولی حالا شد .. می بینی رفیق ؟ دنیای نامردو می بینی ؟ من هزاران امید و آرزو داشتم .. به من بگو .. چرا این بلا باید سرم بیاد .. چرا .. مگه گناه من چی بود ؟! چرا .. می بینی دنیا چقدر نامرده .. آدما هیچوقت به اون چیزی که می خوان نمی رسن . اون چیزایی رو هم که در اختیارشونه یه روزی از دست میدن ..
 دلم می خواست فرار کنم . نمی تونستم سپهر رو در اون شرایط ببینم . دوستی که  هزاران خاطه تلخ و شیرین ازش داشتم .
-منو ببخش سپهر ..منو ببخش ..
 سپهر : چی رو ببخشم ؟ من که چیزی ازت نخواستم .. یعنی تو نمی تونی این کارو واسم انجام بدی ؟ چیه .. دوست داری یه زنی بگیری که دختر باشه ؟ دست مردی بهش نرسیده باشه .. عیبی نداره . نمیشه به این گفت نامردی . نامردی به خیلی چیزای دیگه ای هم میگن که من و تو ازش بی خبریم . دنیای به این بزرگی به کسی وفادار نمی مونه .
اومد طرف من .. دستاشو گذاشت رو شونه هام .. بر خودمی لرزیدم .. نمی تونستم نگاش کنم .. حس کردم که با این کاراش می خواد شرمنده ام کنه . می خواد به من بگه که اگه تو نامردی من مرد هستم ..
-سپهر بس کن .. اگه منو بکشی راضی میشی ؟
سپهر : نه تو حالا نباید بمیری .. نه ..  تو باید زنده بمونی باید زنده بمونی تا من حرص نخورم ..تا من شاهد اون باشم که اونایی که دوستشون دارم خوشبختن ..
 حالا دیگه مثل دیوونه ها می خندید .. می خندید .. گریه می کرد ..اشک می ریخت ..
-سپهر من نمی خواستم این طور شه .. دست خودم نبود ..
نمی دونم چرا به حرفام توجه نداشت . شاید نمی خواست درکم کنه . شاید نمی خواست باور کنه که منم دیوونه وار فروزانو دوست دارم . عاشقشم واسش می میرم . من هر دو تاشونو می خواستم . خدایا چرا اون داره این جوری می کنه . این چه بازیه که در اورده ؟!
 -سپهر ! هرچی می خوای بگو .. هرچی دوست داری سرم فریاد بکش .. حق داری ..فقط تنهام نذار .. از پیشم نرو -دیگه راهی واسه موندن نیست . من به آخر خط رسیدم ..
اون داشت با این حرفاش شرمنده ام می کرد و من نمی دونستم چه بر خوردی باهاش داشته باشم . گریه ام گرفته بود . یعنی آدم این قدر با شخصیت و مهربون ؟! این قدر با گذشت ؟! ولی یه چیزی بهم می گفت که از این که خواسته من و فروزان با هم ازدواج کنیم ..این که خواسته طلاقش بده همه رو واسه محک زدن من گفته .. شایدم تمام اینا یک تردید باشه واسش  که می خواد ببینه من سوتی میدم یا نه .
 -رفیق خیلی ضعیف شدی . اصلا به خودت نمی رسی .. این حرفا چیه شوخیت گرفته . می خوای از فروزان جداشی دیگه چیه .. تازه من بخوام با زن داداش خودم ازدواج کنم ؟ اوه اصلا از این حرفا نزن . رفیق اون ناموس منه ..
دیگه نتونستم ادامه بدم . حس کردم زیاده از حد دارم پستی و بی وجدانی نشون میدم .. با این حال به نظرم اومد که اون هنوز اطمینان نداره که من و اون با هم رابطه خاص داریم .
-مثل این که این روزا حالت زیاد خوش نیست . من نمی دونم تو چیکار می کنی کجا میری ؟ شایدم دوست دختر گرفته باشی. ولی فروزان خیلی نگران توست ..
سپهر : من نمی خوام کسی نگران من باشه . من نیاز به دلسوزی ندارم . من نگران شمام .
دوباره قاطی کرده بود .. داشتم مطمئن می شدم که اون داره پرت و پلا میگه . ولی چرا ؟ به خاطر چی ؟ و این کار چه سودی براش داره ..
 -تو چته .. چیزی ناراحتت کرده ؟ من کار بدی کردم ؟ حساب و کتابای من اشکال داره ؟آخه خودت نمی خوای اونا رو وارسی کنی .. تو بهم اعتماد کردی و ما هم با هم این حرفا رو نداریم . تازه فروزان هم زنته و شریکمونه .. 
سپهر: بهت اعتماد دارم .. ولی آدم به خیلی چیزاست که نباید اعتماد کنه ..
 -چرا این قدر دو پهلو حرف می زنی ..
یه لحظه دچار سرگیجه شد .. دستشو گرفتم و نذاشتم زمین بخوره .. با انگشت به سطل پلاستیکی گوشه اتاق اشاره کرد .. صورتش مث گچ سفید شده بود .. سطلو بردم زیر دهنش .. حالت تهوع داشت .. بالا آورد .. لحظاتی بعد اونو بردم به سمت اتاق خواب و دراز کشید ..
 -سپهر چرا این قدر خودت رو اذیت می کنی .. واسه چی ناراحتی ..
-فرهوش من دارم می میرم .. ..ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی