ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 30

بازی کردن با مهره هایی از نوع مهره های مژده خیلی سخت بود . باید مراقب می بودم که با خودش بازی نکنم  یا اون این طور احساس نکنه . ولی  شاید بدون این که بدونم بدون این که بخوام این بازیهاشو دوست داشتم .  از تماشای بدن سفیدش لذت می بردم .  حس زیبای خواستن با تمام وجود رو در من زنده می کرد . اون ازم بزرگ تر بود .. موقعیت اجتماعی بالاتری داشت . استاد من بود .. شاید هم کسی بود که با وجود سی و شش سال سن به خاطر موقعیت شغلی و زیبایی فوق العاده هنوز هم می تونست خواستگارای زیادی داشته باشه ولی از مردا گریخته اومده بود سمت من . می دونستم یکی اذیتش کرده . یکی که اونو نسبت به عشق,  نسبت به یک رابطه محکم و پیوند پاک دو جنس مخالف نا امید کرده و منی که شاید در حال حاضر  با ده دوازده تا زن و دختر رابطه داشتم چطور می تونستم براش مفید باشم .. کف دستمو روی لاپای کون قمبل کرده مژده قرار دادم . یه دستمو هم رو سینه هاش گذاشته و طوری حرکتشون می دادم که دو تایی شون با هم بلغزن . دوست داشتم با همه جای بدنش بازی کنم . با همه جاش ور برم . از همه جاش لذت ببرم ..
-می تونم ببوسمت ؟ مژده با نگاه خمارش پاسخ منو داده بود . ولی من دوست داشتم  اونو با صدای قشنگ و ظریف خودش بشنوم . به من بگه که با تمام وجودش می خواد که اونو ببوسم و همین جور بهش حال بدم ..
-شهروز تو که داری هر کاری باهام می کنی .
 -آره ولی خواستم برت تحمیل نشه ..
 -دیوونه .. خیلی دیوونه ای ..
وقتی اون با صدای قشنگش بهم می گفت دیوونه حس می کردم که داره به من میگه عاقل ترین مرد روی زمینم . همونی که می تونم براش بهترین باشم . زنا دیوونه ها رو بیشتر از عاقلا دوست دارن . من دیوونه اون بودم .. هم شیفته اش بودم وهم قاطی کرده بودم صورتشو به صورتم نزدیک کرد . انگشت شست دست راستم به آرومی داخل سوراخ کونش حرکت می کرد و چهار انگشت دیگه هم داشت داخل کسش مانور می داد . خوشم میومد وقتی که صدای نفسهای تندشو می شنیدم  . بوی اون نفسها هم واسم لذت بخش بود .. مژده لبامو گاز می گرفت . دستشو گذاشته بود رو سینه ام .. یه حرکتی به خودش داد و منو رو زمین خوابوند .  ظاهرا خیلی خوشش میومد ار این که خودشو بندازه رومن و تا می تونه رو من حرکت کنه . شاید به خاطر انرژی پتانسیل و ذخیره شده زیادی بود که داشت و می خواست فعالیت داشته باشه . چقدر این حالتشو دوست داشتم . صورتش .. تمام تنش داغ شده بود . از سرخی گونه هاش رو پوست سفیدش خوشم میومد . کاملا طبیعی بود . به رنگ تب هوس .. خودشو جا به جا کرد تا بتونه کیرموبا کسش هماهنگ کنه .  دوست داشتم یه بار دیگه اون لبای خوشگلشو شکارش کنم و بهش نشون بدم  که انتخاب درستی داشته می تونه به من اعتماد کنه . با این که ته دلش می دونست که شهروز شاید بعضی روزا با چند نفر هم باشه ولی بازم اومده بود سمت من . از زیر خودمو به طرف بالا پرت می کردم . دوطرف کسش ,  لبه ها وچوچوله هاش ,  اون روغن کسش کیرمو سرخ کرده بود . صدای زنگ مویایل رشته افکارمو پاره کرده بود ..
 -نمی خوای گوشی رو برداری  ؟
-بذار بترکه و بترکونه .
-ولی عصبی ام می کنه ...
 لعنت بر من که فکر می کردم خاموشش کردم یا اونو گذاشتم رو سایلنت .. اصلا چه جوری گوشی ام افتاده بود رو تخت . شاید وقتی که داشتم لباسمو در می آوردم پرت شده بود ... مژده دستشو دراز کرد و گوشی رو بر داشت . یه لحظه ترسیدم از این که نکنه اون بخواد جواب تماسو بده ولی فرهنگش خیلی بالاتر از اینا بود .. شماره واسم آشنا نبود .. از خونه هم نبودن . ملوک هم نبود ..
-اگه دوست داری من  ازت دورشم تا راحت صحبت کنی ..
-عزیزم من سیر نخوردم دهنم بو بده ...
گاه از خودم خوشم میومد از این که  حقه باز خونسردی هستم . .. همون جوری که حدس می زدم طرف زن یا دختر بود ..
-ببخشید شما ؟ 
-یه روزی این صدا واست امید زندگی بود .. حالا نمی شناسیش ؟
-ببخشید به جا نیاوردم ..
معلوم نبود کی بود که بازیش گرفته بود .. منم حوصله نداشتم ..
-حالا دیگه راضیه راز دار خودت رو نمی شناسی ؟ همونی که هر جور که دوست داشتی بازیش دادی ولی اون فقط به خاطر تو بازی می کرد ؟
 -آه ببخشید به جا نیاوردم . خانوم رضایی ؟ ایرادی نداره .. بعدا می برمش .. فردا میام بیمارستان ..
یه نگاهی به مژده انداخته و یه لبخندی بهش زدم و گفتم ..
 -خانوم رضاییه مدیر بخش اعصابه .. ظاهرا یکی از کتابای درسی رو جا گذاشته بودم باهام تماس گرفت .
راضیه : مثل این که بازم با یکی دیگه هستی ..
 -امر دیگه ای باشه ..محبت فرمودید ..
 فوری گوشی رو خاموش کردم ..
مژده : چرا رنگت پریده ..
-چیزی نشده . از این که درست وسط حال کردن ما پارازیت افتاده ناراحت بودم . من از این طرف شهر بخوام پاشم واسه یه کتاب برم اون ور شهر. این خانوم رضایی هم از رو دلسوزی زنگ زده بود ..
مژده مشکوکانه نگام می کرد.
 -همین کارا رو می کنی که حس می کنم باید باهات سخت گیری کرد ..
دستامو دور کمر مژده قرار داده و با یه حرکت  یه جا به جایی حالت بین خودم و اون به وجود آوردم . یه بار دیگه هم این کارو باهاش کرده بودم . 
-پاهاتوباز می کنی ؟
مژده : اگه نکنم ؟
 -هیچی مث اون دفعه قهر می کنم
-ولی نمیری
 -نه منتظر میشم تا بازم صدام کنی .. یه چیزی رو باور می کنی ؟
-اگه صادقانه گفته باشی آره ..
-هیچ دختری رو به اندازه تو دوست نداشتم .. و هیچ دختری به اندازه تو به من لذت نداده ..
 پاهاشو باز کرد.. من در حالی که کیرمو به آرومی وارد کسش می کردم اون با دو تا دستاش داشت گوشامو می کشید ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی