ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 35

دیگه هر سازی که این خانوم می زد باهاش می رقصیدم . رفت و روسریشو برداشت .. با هم رفتیم کنار رود خونه . جایی که محل برش اشراف داشت .. خیلی آروم از حاشیه جایی که دوروبرشو درخت و بلندی گرفته احتمال دیده نشدن ما از اون بالا کمتر باشه قدم می زدیم .. به خیلی چیزا فکر می کردیم . دوست داشتم حرفای اونو بشنوم . وقتی فروزانو در کنار خودم حس می کردم دیگه هیچی نمی خواستم . انگار تمام نشدنی های دنیا واسم شد می شدن .. اگه اون هرچیزی می خواست می گفتم که می تونم .. آخه اونم در من همین حسو به وجود می آورد که وقتی منو داره دیگه هیچی نمی خواد گویی که به همه چیز رسیده
-می تونی حس خودت فکر خودت در این لحظات رو بگی /
فروزان : آره عشق من دارم به این فکر می کنم که این جا سالها قبل به چه صورت بوده .. آدمایی که در کنار این رود خونه یودن .. شاید یه زمانی به این صورت نبوده .. من تا کی می تونم این قشنگی ها رو ببینم . تا کی می تونم از زندگی چیزی نخوام ؟ چقدر همه جا رو زیبا می بینم . میگن یه عاشق کوره ..  خیلی چیزا رو نمی بینه فر هوش . ولی  عشق چشامو باز کرده .. حتی بال بال زدن این مگسارو دوست دارم .. این مورچه درشتی رو که اومده رو دستم نشسته و حس می کنم گازم گرفته دوست دارم . این پرنده های رنگ و وارنگی رو که نمی دونم اسمشون چیه .. این خاک خشک و خاک خیسو دوست دارم .
 رو زمین و لمیده بر درختی نشسته بودیم . سرشو گذاشته بود رو پام و با موهاش بازی می کردم . نوازشش می کردم ..
فروزان : و حتی نوازشهای تو رو دوست دارم .. و سکوت خودمو .
دستم که یه صورتش رسید اون دستشو گذاشت پشت دستم و انگشتامو,  کف دستمو به طرف دهنش برد . غرق بوسه شون کرد .
فروزان :  هیشکی این جا نیست جز من و تو
 -و هزاران شایدم میلیونها موجود دیگه ..شاید اونا هم دو تا دو تا و یا گروه گروه جز خودشونو نمی بینن .. نه این که نخوان ببینن .. دیگه قدرتشون بیش از این نیست .
 فروزان : ولی من با عشق تو خیلی چیزا رو می بینم . خیلی چیزا رو که تا حالا نمی دیدم . همش از خودم می پرسم چی شد که وقتی ازکار سپهر بدم اومد خیلی زود همه چی واسم عوض شد .. زنایی رو می شناسم که شاید سی سال خیانت و حقه بازیهای شوهرشونو تحمل کردن .. و زنای دیگه ای رو که همون لحظه به روی اونا آوردن ..شاید تصمیم منم واسه ازدواج باسپهرعجولانه بود ..
-راستشو بگو فروزان اولش واسه چی اومدی سمت من ؟
فروزان : تو که خودت همه اینا رو حسش کردی .. یه بارم در این مورد حرف زدیم 
-ولی نه به طور کامل ..
فروزان : من از این که منو بازی داده حرصم گرفته بود ..این که مردا به دنبال زنای دیگه ای باشن ممکنه چند تا عامل داشته باشه .. به خاطر زیبایی یا اخلاق زن دیگه و یا این که بخوان تنوعی به زندگی خودشون داده باشن . اما هیچکدوم از اینا توجیه پذیر نبود . من با تمام صداقتم اومده بودم سمت اون . راستش اگه اون همون موقع هم که من از خیانتش با خبر شده بودم  می کشید کنار و توبه کار می شد دلم چرکین بود . اگه عاشقش بودم ممکن بود ببخشمش ولی من با عشق ازدواج نکردم .. حالا عشقمو پیدا کردم ..
-پس اگه من یه روزی کار بدی انجام بدم منو می بخشی دیگه .. چون عاشقمی ... سرشو به ناگهان از رو پام برداشت  و تو چشام نگاه کرد و گفت
-تو حتی جراتشو نداری یه بار دیگه هم این حرفو بر زبون بیاری .. پیش روی من داری میگی که  ممکنه یه روزی با یه زن دیگه ای باشی ؟ هر کاری که در گذشته بدون من انجام دادی به خودت مربوطه ولی از زمانی که من پامو گذاشتم توی زندگیت همون جوری که من بهت وفادارم تو هم باید به من وفادار بمونی
-آخه تو خودت گفتی که می بخشی .. ولی من منظورم این نبود که به زن دیگه ای نظر خاصی داشته باشم . ولی عزیزم خانومی من ! وقتی که خشن میشی آدم ازت می ترسه  فروزان : راحت تر حرفت رو بزن . یعنی از این که عاشق من شدی پشیمون شدی ؟ -تو که همش در حال گیر دادنی . همین جوری می خوای باهام زیر یه سقف زندگی مشترک تشکیل بدی ؟
 فروزان : راستش این روزا سپهر حال و روز خوشی نداره و اصلا واسم مهم نیست . اما وقتی که فکرشو می کنم که ممکنه یه روزی تو بهم خیانت کنی یا به دروغ خودت رو عاشقم نشون داده باشی که به بدنم برسی کاری می کنم که از زنده بودنت  پشیمون شی . هر لحظه آرزوی مرگ کنی ..
-چه سنگدل و خشن !
 فروزان : آدمایی مثل من که این جور از سنگدلی شرطی حرف می زنن خیلی مهربونن . شاید فکر کنی خیلی راحت اومدم سمت تو .. ظاهرش راحته ولی تصمیم سختی بود . یه چیزی بهم می گفت که میشه به صداقت تو دل بست ..
 -تو میگی یکساله نتونستی سپهرو خوب بشناسی .. چطور منو از وقتی که خواستی بشناسی چند روز بیشتر طول نکشید ؟
فروزان : من تو رو هم از اون روزا ی اول زیر نظر داشتم .. حالا که فکرشو می کنم با خیلی ها بودی مو بر تنم راست میشه . تو هرچی بودی می گفتی ..خودت رو نشون می دادی .
-بازخوبه که می دونی صادقم .
فروزان : دیگه بسه دیگه این حرفا .. چشامو می بندم منو ببوس . فقط تو چشات باز باشه که اگه یکی داره میاد این طرف زود بکشی کنار .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی