ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 34

واقعا که هر زنی یه صفایی داره ..  بی خود نیست که مردا تنوع طلبن . بدن های مختلف هیجانات خاصی رو در اونا به وجود میاره . یک زن تنش سفیده .. یکی سینه هاش درشته .. یکی باسن بر جسته ای داره مثل ملوک .. حتی گاه می بینی از بس کس های تنگو گاییدی هوس یه کس بشقابی و درشتو می کنی و همه این خواص رو میشه به خوبی در مردان دید و مردی که دنبال این جور بر نامه ها میره در واقع داره خصلت خودشو نشون میده و جای تعجبی هم نداره . اونایی هم که دم از عشق می زنن بازم می رسه به جایی که نشون میدن بنده هوس خودشون هستن . به شدت تنمو می کوبوندم به کون ملوک .. عین ژله می لرزید . لرزشی که هیجانو به تمام بدنم می رسوند .. ملوک همچنان از هوس ناله می کرد و جیغ می کشید ..
 -شهروز بیشتر بیشتر بکن .. بزن تا ته جرش بده ..
 -اون وقت دیگه نمی تونی همیشه بهم کون بدی .. می خوای با این مدل کون کردن خودمو از نون خوردن بندازم ؟
-باشه ولی گازم بگیر .. می خوام سیاهم کنی کبودم کنی ..
 بازم موهاشو توی دستام جمع کرده اونو با فشار به عقب کشیده  بدن و کیرمو هم به سرعت به سمت جلومی کشیدم و با این دو عامل ملوک رو بیش از پیش حشریش کرده بودم . به نظر میومد که چوچوله های ملوک رشد و ورم خاصی پیدا کرده باشه . شده بود شبیه به تاج خروس یه خروس سن دار .  همراه با گاییدن کونش کف دستمو روی اون کس ورم کرده اش قرار داده و اون قدر با هاش بازی کردم .. که  کاملا سست و بی حال شده بود ..
 -وااااااخخخخخخ کونم کونم کونم .. جرم بده .. می خوام خون کونمو ببینم .. بذار درد بکشم .. فقط بدونم  تو مال منی فراموشم نمی کنی ..
انگشتامو کرده بودم توی کس و در حال بیرون کشیدن اونا رو با فشار روی لبه ها و چوچوله اون می کشیدم .. سرعت و فشارمو لحظه به لحظه بیشترش می کردم . حس کردم یه آبی روی دستم ریخته شده .. ملوک دستشو به دست من رسوند و اونو برد به سمت دهنش .. انگشتای آب کسی منو می لیسید و من همچنان کونشو می کردم .. با این که خیلی حال می داد و کیف می کردم ولی مژده بیشتر سهمیه آب این روز منو کشیده بود ولی نمی شد این کونو کرد و بی نصیب موند و بی نصیبش گذاشت . یه کمی هم پیاز داغ حرفامو زیاد ترش کردم .
 -دوستت دارم دوستت دارم ملوک جون .. فدای اون تن و بدن و اندامت . چقدر داغه .. می چسبه .. خیلی می چسبه ..
-پس بچسبونش .. بچسبونش که دیگه در نیاد ..با چسب قطره ای خودت بچسبونش .. 
-آخه داخل  کونت هم مثل داخل کست خیسه ..
-می چسبه بزن .. بکن ..آبتومی خوام کونم آبتو می خواد ..
 -پس بیا مال تو .. مال تو ملوک ..
-اوووووفففففف کیرو بذار همون توی کونم بمونه ..
پرش و جهش شروع شده بود و من بعد از این که آبمو ریختم توی کونش چند تا پرش دیگه هم اون داخل داشتم .. ولی ملوک حس کرد که اون آب همیشگی رو توی کونش خالی نکردم ..
 -چقدر کم !
-اووووووخخخخخخ ملوک خوشگله .. تمام بدنم سست شد و خیلی خالی کردم . خیلی لذت دادی امروز .
کیرمو که کشیدم بیرون هنوز آبم برگشت نکرده بود و اونم انگشتاشو فرو کرد توی کون و می خواست به هر شکلی که شده آبمو بخوره و حال کنه ... فکر کنم هر چی رو که خالی کرده بودم کشید بیرون و دهنشو باز کرد و مثل یه غذای خوشمزه با میل , منی منو فرو کرد توی دهنش و با لذت و ملچ ملوچ دادن توی دهن حلش کرد و فرستادش پایین ... بالاخره کار من با ملوک هم تموم شد.. وقتی رسیدم خونه خیلی کوفته و درب و داغون بودم .. به زور چند تا جمله ای رو با خواهرم شبنم سیزده ساله و مامان شهلا رد و بدل کردم ...
 مامان شهلا : چته شهروز ..مثل مادر مرده ها شدی
-خدا نکنه مامان ..
 شبنم : مامان! دخترا ول کن داداش دکتر  خوش تیپ من نیستن .. الان خواهر بزرگای بعضی از دوستام همش خبر اونو می گیرن ..
-تو که به درد ما نمی خوری شبنم . یکی رو واسه ما جور کن ..
شهلا : چی داری میگی پیش خواهرت .. اصلا رعایت نمی کنی . ..
-رفتم که بخوابم ..
 سرم کمی درد گرفته بود .. شاید از مزایای حال کردن زیاد بود . معلوم نبود چند ساعت خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم دیدم که شب شده .. نشستم رو درسام . فردا باید جواب مژده رو چی می دادم .. هر کدوم از این دخترا و زنا ساز خودشونو می زدن .  و من هم باید همیشه در حال رقصیدن می بودم کجا بود بشینم درسامو بخونم .. وقت خوندن درسا مدام فکرم به این سو و آن سو می رفت . فکرم بیشتر رفته بود به سمت راضیه و اون جور زارزدنها و از خاطرات گفتن هاش .. آخه اون واسه چی دلشو خوش کرده بود که من می خوام برای همیشه با اون باشم ..احساس سبکی می کردم . خستگیم در رفته بود . با اشتها غذامو خوردم و دوباره رفتم رو درسام که این بار فیروزه زنگ زد ..
-میای این جا شهروز ؟
-چیه دیگه باهام قهر نیستی ؟
 فیروزه : خیلی نامردی ..
 -حوصله منو که نداری مرض داری واسم زنگ می زنی ؟ ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی