ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 32

من و فروزان مثلا می خواستیم بریم و یه سری به ساختمونا بزنیم . ولی هر دومون مثل مرغای عشق از قفس آزاد شده ای بودیم که به دیدن هم نمی دونستیم چیکار بکنیم . دوست داشتیم خودمونو از فضای کاری دور نگه داشته باشیم . واسه همین زیاد خودمونو در گیر مسائل کاری نکردیم . فقط می خواستیم با هم باشیم ولی واسه این که سپهر اگه بعدا یه پرس و جویی کرد فکر نکنه ما بی خیال بودیم سریع یه دوری زدیم و از اون جا راهی  یکی از روستاهای اطراف شهر شدیم ..
فروزان : فرهوش داری منو به کجا می بری .. معلومه ؟
-نگران نباش .. دارم تورو می برم به یه ویلای روستایی . می خوام اون جا واست حرفای عاشقونه بزنم . آخه همش که نمیشه کنار دریا قدم بزنیم . نا سلامتی حالا ما یه پا شمالی شدیم .
 فروزان : اصلا خوشم نمیادکه  بر گردیم تهرون ..
-آره ولی امروزوعشق است . خدا کنه این رفیقمون تا غروب بر نگرده .. ولی فروزان یه خورده به کاراش دقت کن . امروزسپهر از دست روز گار و سر نوشت و بازیهای اون می نالید
فروزان : به درک . بذار بناله . بذار بفهمه که من و تو همو دوست داریم
-چی داری میگی ؟ به همین سادگی که نیست . اون اگه ازت شکایت کنه می تونه واست درد سر درست کنه . تازه ما که مدرکی نداریم
فروزان :  من دیگه خسته شدم .
 -از چی از دوست داشتن من ؟ منم دیگه خسته شدم
فروزان : تو از چی خسته شدی ؟.
-از سکس با تو ..
تو چشام نگاه کرد و گفت تو چطور جراتشو پیدا کردی که حتی به شوخی هم شده این حرفو بر زبون بیاری ..
 فروزان چه خوب حس منو درک می کرد ؟ می دونست که من این حرفو از ته دلم نزدم . ولی با همه اینها تونسته بودم فریبش بدم که باور کنه که شوهرش بهش خیانت می کنه ..
فروزان : عزیزم فکر نمی کنی به خاطر این موضوع که تو نخواستی با سپهر همکاری کنی و واسش زن جور کنی ازت ناراحته ؟ ببین چقدر ازت حساب برده ازم می ترسه که دیگه به روت نیاورده ازت نخواسته که این کارو براش انجام بدی ..
 -شاید همینی باشه  که تو میگی . فقط همینو می دونم که خیلی دوستت دارم . خاطرت رو می خوام . نمی تونم اون روزی رو ببینم که در کنار تو نباشم ..
 رسیدیم به اون خونه ویلایی با دور نمای قشنگش ..
-با این که یه آب و هوای شرجی بر این جا حاکمه ولی این زیبایی ها رو دوست دارم . فروزان : منم این جا رو خیلی دوست دارم . خیلی دلم می خواد یکی از این شبا منو بیاری این جا که تا صبح با هم حرف بزنیم
-فقط حرف ؟
فروزان : مگه ما کار دیگهای با هم داریم فر هوش ؟
-هر چی تو بگی فروزان ..
 وقتی که با چشاش می خندید دیگه نمی شد خوشگلیشو با هیچ معیاری در این دنیا سنجید . باورم نمی شد که اون مال من شده باشه ..
فروزان : نمی دونم چرا ما یکی از این خونه ها رو نمی خریم .. همش کارمون شده کنار دریا ..
 -وای خانوم سر مایه دار ما رو باش .. باشه .. ولی تو که می دونی  به ما میگن بساز و بفروش ... تمام این خونه هایی که می سازیم مال ما که نیست ... ولی هیچی نکنه تا حالا به اندازه چهار پنج تا خونه البته هر کدوممون سود کردیم .
 فروزان : و سود بیشتری هم  خواهیم کرد . خیلی بیشتر از اینا . ولی خودمونیم کله ات خوب کار می کنه .. الان خرید این جور زمینا در حاشیه شهر طلاست . مهاجرت از تهران و شهر های خیلی بزرگ به این جا زیاد شده ... قیمت زمین همچنان رو به افزایشه ..
 فروزان : عزیزم من همه چی رو در تجارت نمی بینم . من حاضرم  در کنار تو فقط یه سقفی داشته باشم که روسرم بارون نریزه .. همینو هم نخواستم .. حاضرم با تو در یه چادر زندگی کنم ولی فقط بدونم همیشه پیشمی تنهام نمی ذاری .. دوستم داری . مثل حالا مهربون و صادقی .. می تونم بهت تکیه کنم . اگه تو نبودی نمی دونستم این روزا رو چه جوری واسه خودم هموار کنم .  خودمم تعجب می کنم که چه راحت اومدم سمت تو . چه زود .. شاید همه اینا یه حکمتی داشته ..
-آره عشق من همه اینا رو باید به فال نیک گرفت .
 فروزان :  من که می خوام حتی یه لحظه تنهام نذاری باید کی رو ببینم ؟
-خدا رو .. از اون بخوای یه کاری کنه که زود تر کارا رو درست کنه .
 وقتی که این حرفو زدم ازخودم بدم اومد . پشیمون شدم . کفر گفته بودم . آخه خدا که نمیاد شریک خلاف کاریهای آدم بشه .
فروزان : چقدر قشنگه این جا ! باغ مرکبات ..
 -سبزی کاریهاشو می بینی ؟ ولی من نگاه آبی و وجود سبز تو رو بیشتر دوست دارم . نسیمی موهای فروزانمو به حرکت در آورده و صورتشو ناز تر کرده بود ... چشاشو یه لحظه بست و من در همون لحظه لباشو شکار کردم ..
 فروزان : نه فر هوش ..چیکار می کنی ..  
می خواست اذیتم کنه .  شاید بهش بر خورده بود .. دو سه دقیقه ای در همون حالت بودیم ..
فروزان : بازم کارت رو کردی ؟
 دستمو از زیر بلوزش رد کرده و روبند سوتینش قرار دادم . می خواست خودشو کنار بکشه ..
فروزان : نمی خوام خودت رو خسته کنی ..
منظورش این بود که حالا که میگی از سکس با من خسته شدی چرا داری به خودت زحمت میدی ؟
 -با تو شوخی هم نمیشه کرد ؟ باشه هرچی تو بگی . حالا که تو خوشت نمیاد من حرفی ندارم ..
فروزان : نمی دونم با تو چکار کنم .
-منو بزن .. آره فروزان منو بزن تا دلت خنک شه ..
رفتیم به یکی از این اتاقا .. در و پنجره ای رو که روبروی هم  قرار داشتن باز کردیم ..  وزش باد طوری فضای اتاقو دلپذیر کرده بود که  اصلا بوی نا و شرجی بودن هوای تابستونو حس نمی کردی ..  وقتی  صورتمو رو صورت عشقم قرار داده و این بار دستمو به پشتش رسوندم  غرق  لذت و سکوت باهام همراهی می کرد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی