ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 29

شب و روز برام یه معنا داشت . اون ماهتاب و آفتاب من بود . ماه و خورشید و ستاره من بود . همه چیز من بود . دست همو گرفته بودیم . به صدای امواج گوش می کردیم . تنها صدایی که سکوتو در اون قسمت می شکست .
فروزان : می دونی در این لحظات دلم چی می خواد . می دونی چی دوست دارم ؟
-نه از کجا بدونم ..
 فروزان : یعنی تو نمی دونی حس منو ؟ تو منو نمی شناسی ؟ من ذره ذره حالات تو رو می دونم . می دونم حس تو رو .. نگاه تو رو می شناسم ..
 -می دونی چقدر دوستت دارم ؟! می دونی بدون تو می میرم ؟ می دونی که اگه نفسهای تو نباشه من نفس نمی کشم ؟ آره ؟ اینا رو می دونی فروزان ؟
 فروزان : همه اینا رو می دونم . ولی دلم می خواد که حالا کاملا لخت توی بغلت باشم . و....
 -ادامه بده و اون وقت چیکار کنیم ؟ با هم از عشق بگیم ..
فروزان : آره .. با هم از عشق حرف بزنیم . مثلا بگم که چقدر دوستت دارم . وقتی که تو با نفسهای من نفس می کشی من با وجود تو زنده هستم ..
-حالا چرا لخت ؟
 فروزان : این جوری صمیمیتش بیشتره ..
- نمیشه همون احساس بر هنه بودنو همین جا تصورش کنی ؟
 فروزان : خیلی اذیتم می کنی
-آدم اونی رو که دوستش داره اذیت می کنه . وگرنه اذیت کردن کسی که با هاش صمیمی نباشه تاثیری نداره ..  دلت نمی خواد برات حرف بزنم ؟ حرفای دلمو بگم  . بهت بگم که حس می کنم  که رسیدم به خوشی بی نهایت . حس می کنم که قله های خوشبختی رو یکی پس از دیگری فتح کردم .. تمام ستاره های خوشبختی رو در هفت آسمون چیدم ؟!
 فروزان : خیلی خود خواهی فر هوش
-چرا آخه ؟
 فروزان : پس واسه  من چی گذاشتی ..
 -اینو تو باید بگی .. تو باید بگی که ستاره های خوشبختی رو ما با هم شریکیم .. انگار دیگه هیچ آدمی توی این دنیای به این بزرگی زندگی نمی کنه . فقط منم و تو .. من و تو فروزان خوشگل من .. این جا رو فروزانش کردی . این شب تیره رو روشنش کردی .. دل ستاره ها رو پر نور کردی .. به من امید دادی .. یه حس قشنگ .. به لطافت نسیمی که انگار بوی زندگی رو با خودش از اون طرف آبها میاره . میاره و به من میگه که زندگی یعنی عشق یعنی امید .. یعنی صبور بودن .. یعنی سختی ها رو در کنار هم تحمل کردن ..
 فروزان : بهت نمیومد این قدر رویایی باشی ..
-آدما همه شون می تونن رویایی باشن . گاه این رویا رو گم می کنن .
 فروزان : حالا رویا میره سراغشون یا خود اونا میرن به دنبال رویا ..
-نمی تونی دقیقا جواب بدی .. شاید هر دو تاش .. هر دو تاش با هم .. من رفتم به سمت رویام .. رویا اومد سمت من ..
فروزان : ببینم این رویا دیگه کیه ؟ من اونو نمی شناسم . هنوز هیچی نشده واسه ما رقیب آوردی ؟ خیلی بهت عادت کردم فر هوش .. خیلی سخته تحمل این شرایط ... دوست داشتم ازش بپرسم که آیا با سپهر رابطه زناشویی داره یا نه .. یه بار گفته بود نه .. ولی من بازم این تردیدو داشتم که شاید اون واسه این که من ناراحت نشم این جوابو داده .. در کمال تعجب اون رفت سر همین موضوعی که فکرمو به خودش مشغول کرده بود ..
فروزان : فرهوش ..الان بهترین وقتیه که خودمو خلاص کنم . یه بر نامه ای بچینم که سپهر رو بندازم تله ازش جدا شم . شاید فکر کنی من دارم بهت دروغ میگم .. ولی به عشقمون قسم  اگه اون می خواست بهم دست بزنه یه بهونه ای می آوردم و نمی ذاشتم این کارو بکنه ولی خوشبختانه این روزا خودش سرد شده تمایلی نداره برای این کار .. از بس رفته با کثافتا بوده , با زنای آشغال , همونا سیرش می کنن . از این بابت میشه گفت خوشحالم . ولی باید زود تر از شرش خلاص شم . کمکم کن . مگه منو دوست نداری ؟ مگه نمی خوای برای همیشه با من باشی ؟
-چرا فروزان این بزرگترین آرزوی زندگیمه . ولی من سپهر رو هم دوست دارم . فرض می کنیم شما به خیر و خوشی از هم جداشدین . اون وقت من و تو از دواج کردیم .. یا من و تو باید از این جا بریم یا سپهر ..
فروزان : بذار اون بره . ما دو نفریم ..
-ولی اون دوستمه ..
فروزان : اگه اون بخواد می تونه همین جا بمونه . من از حقیقت و از واقعیت فرار نمی کنم . اون دیگه میل خودشه . هر کی خربزه می خوره باید پای لرزش هم بشینه ... وقتی فروزان این جوری حرف می زد قلبم می لرزید . نمی تونستم بپذیرم که اون تا این حد راجع به موضوع خودمون دلواپسه . بهش حق می دادم . اون که نمی دونست من نسبت به دوستم سپهر یک فریبکاری هستم که اونو خیانتکار جلوه دادم تا زنشو تصاحب کنم .. یواش یواش بر گشتیم سمت خونه .. سپهر هم که نبود .. اون اومد به خونه من ... همون جوری که دوست داشت برهنه شد .. و من هم مثل اون شدم .. وقتی سرشو گذاشت رو سینه ام شروع کردم واسش حرفای عاشقونه زدن .. حس کردم تنش داغ شده .. از چشای خوشگل و آبیش آتیش می بارید ..
فروزان : عاشقتم عاشقتم ..
گفت و گفت و گفت .. تا این که به سکوتی عمیق فرورفت ..
-خب حالا لباسامونو بپوشیم دیگه ..
 فروزان : چی ؟ همین ؟ آره ؟ همین ؟
-مگه قرار بود چی باشه ؟!...... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی