ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

من و مامان فریبای دوستم

من و فریبرز هم دانشگاهی بودیم .  دوسه  ترم مونده بود که لیسانسمونو بگیریم . من و اون چند وقتی می شد که بیشتر وقتا رو با هم و توی خونه اونا درس می خوندیم . اون با مامانش فریبا که 47 سالش بود زندگی می کرد .. ولی از بس خوشگل و خوش اندام بود زیر چهل نشون می داد . درشتی سینه هاش  از روی بلوز و برجستگی باسنش هم از روی دامن و هم شلوارش کاملا مشخص بود . فریبا زنی بیوه بود که شوهرشو از دست داده بچه بزرگترش که یه دختر بود ازدواج کرده  بود . فریبرز عاشق یکی از دخترای همکلاسمون میشه ولی مادرش با این ازدواج مخالفت می کنه و به نظر اون دختر از یه خونواده پایین بوده . من خلاف فریبرز اهل عشق و حال با زنا و دخترا بودم . به خاطر تیپ و هیکلی که داشتم خیلی طرفدار داشته و از همون اول آشنایی به دخترا رو نمی دادم که اونا به خودشون وعده بدن . فریبا جون خیلی با هام خودمونی بود .. ازم می خواست که فریبرز رو راهنمایی کنم .
 -پارسا جون منم به این فریبرز میگم که از شما یاد بگیره و خودشو وابسته نکنه . آخه این دوره و زمونه ازدواج دیوونگیه .. وقتی که باهام حرف می زد از چشاش آتیش می بارید . من این نگاهها رو به خوبی می شناختم .  کاش می تونستم زود تر باهاش جور شم و یه روزی که فریبرز خونه نبود بکنمش .. خیلی دلبری می کرد .. حتی یه باریه صحبتی شده بود که فریبرز سوتی داده بود که مادرش سرلوله شو بسته ..و این کارو بلافاصله بعد از به دنیا آوردن اون انجام داده ... اطلاع خوبی بود .. فریبا روز به روز بیشتر آتیشم می داد . حرفایی می زد که حس می کردم خیلی دلش می خواد باهام باشه .. اما نمی دونستم کلنگ کارو چه جوری بر زمین بکوبونم . اون شب به گونه هاش روژقرمز زده بود و روژقرمزو طوری به لباش زده بود که بر جستگی لبها اونو خیلی حشری نشون می داد .. تازه درزده رفته بودم خونه شون . موهاشو کوتاه و به رنگ شرابی در آورده همونی که من می پسندیدم . حالا اونوحتی زیر سی سال حسش می کردم . سعی کردم رسمی بودنو کنار بذارم .. اونم وقتی دید که من خیلی خودمونی حرف می زنم خودمونی تر جوابمو می داد .
-می تونم یه چیزی بگم فریبا جون ؟
 -بفرما ..
-این که خیلی خوشگلی و حتی بدون آرایش حرف نداری شکی نیست ولی امروز عین پرنسس ها شدی ..
-فدای تو پارسا که چشای خوشگلت خوشگل می بینه ولی واسه فریبرز خیلی ناراحتم . خیلی خمار شده . یه صحبتی با این بچه بکن عشق این دختره اونو کشته .. حالا گرفته قرص اعصاب و آرام بخش خورده خمار شده سر شبی ... می ترسم براش .. کمکم کن ... دستامو گرفت و تو چشام نگاه کرد ..من و اون دو تایی رفتیم سر وقت فریبرز .. هرچی صداش زدم بیدار نمی شد .. ولی نفس می کشید و بدنش هم گرم بود . ظا هرا به خواب سنگینی رفته بود .
-زنگ بزنم آمبولانس بیاد ؟
  سرمو که برگردوندم دیدم چاک بلوزش بیش از هر وقت دیگه ای باز شده و نصف سینه هاش افتاده بیرون .
-پارسا جون اون تا چند ساعت دیگه می خوابه .. من حالم خوب نیست .. سرم داره گیج میره ..
حس کردم که داره فیلم بازی می کنه . دیگه دوزاریم افتاده بود .. دنبالش راه افتادم .. رفت سمت اتاق خوابش .. تا به یک قدمی تخت رسید خودشو شل کرد ومثلا در حال از حال رفتن نشون داد .. دستمو گذاشتم زیر کمرش و اونو رو تخت خوابوندم .. 
-آههههههه لبم .. نفسم نمیاد ..
-زنگ بزنم آمبولانس بیاد ..
 -نههههه یه دگمه دیگه بلوزمو بازش کن .. فشارم رفته بالا ..
 بلوزشو در آوردم .. 
-فریبا جون منو ببخش .. الان وضعیت اضطراریه ..
-آخخخخخخ ..
 سوتین مشکی و طرح دار اون خیلی نازک بود .. تقریبا نود درصد سینه اش مشخص بود . با این حال دستمو گذاشتم پشنتش و گفتم درش بیارم که بیشتر هوا بخوری ؟
 -هر جور راحتی
 -توهم باید راحت باشی .
فریبا : من که سختم نیست ..
 ظاهرا وقتی که این جور حرف می زد بهتر نشون می داد .. نوک سینه های درشتش تیز و برآمده شده بود .. چشاشو بسته بود . انگار داشت لبخند می زد و منتظر حرکتی از سوی من بود .دستمو گذاشتم زیر سینه اش .
-فریبا جون می خوام ضربان قلبتو بسنجم ..
-چطوره ؟
-یه کمی کند می زنه ..
 -نمی تونی کاری کنی که تند تر بزنه ؟
 -میشه ولی به شرطی که برداشت بد نکنی و بدونی که فقط برای درمانه ..
 -مگه یه مریض به دکترش اعتراض می کنه که چرا طریقه درمانت این جوریه ؟
 اینو که گفت دستمو گذاشتم رو سینه اش ..
-حالا ضربان قلبت میره بالا .
-یه خورده بالاتر اشکال نداره ها ..
 لبامو گذاشتم رو اون یکی سینه اش ..
-آخخخخخخخخ چقدر خوب واردی راه درمانمو ..
دیگه تنورو خیلی گرم دیدم .سریع در اتاقو ازداخل قفل کردم . زیپ دامنشو کشیدم پایین .. شورت توری مشکی که کس سفید اونو به خوبی نشون می داد منو از سینه هاش دور کرده بود .. شورت خیس و کس خیسو با هم گذاشتم توی دهنم .. دستاشو به سینه هاش فشار می داد ..
 -نهههههه نهههههههه ..پارسا .. اووووووففففففف
-فریبا جون  اگه فکر می کنی که بازم فشارت رفته بالا و قلبت ناراحت میشه بی خیالش شم
فریبا : نه این از اون فشاراییه که برای قلب مفیده و اعصابو آروم می کنه ..
شورتشو کشیدم پایین و خودمو هم کاملا لخت کردم ..
فریبا : می خوای درمان کاملو انجام بدی ؟
 از همون صورتش شروع کردم به بوسیدن تا پایین بدنشو ولی اون یه تکونی به من داد و طوری کیرمو گرفت به دهنش که یه لحظه فکر کردم می خواد از ریشه درش بیاره .. نشون می داد که سالهاست که ازش محروم بوده .. دستمو فرو برده بودم لای موهاش و اونو به لاپام فشارش می دادم .. آبم توی دهنش فواره زد طوری  کیرمو ساک زد و پاکسازی کرد و بهش حال داد که بعد از انزال  که سه چهار دقیقه ای سر گرم ساک زدن بود فکر می کردم که آبم همین جور داره خالی میشه و به همون صورت لذت می بردم . حالا من افتادم روش ... قبل از این که کیرمو فرو کنم توی کسش انگشتامو فرو کردم توش و به سرعت اونا رو حرکتش می دادم . نه گشاد بود نه تنگ .. فقط به چهره خوشگل و حشری و لبای کلفت فریبا نگاه می کردم و با هوس کیرمو می کردم توی کسش و می کشیدم بیرون . خیلی آروم ناله می کرد ..
-پارسا .. پارسا خیلی وقته که  دلم می خواست در مانم کنی ..
 -خیلی شیطونی فریبا .. هر کاری رو که من دوست داشتم انجامش می دادی ..
 -حالا تو هر کاری رو که من دوست دارم انجامش میدی ؟
-بگو چیه چه کاری ..
 -منو تند تر بکن تند تر ..
 -چه هیکل گوشتیی داری ! هرچی که تو بگی ... فقط از یه چیزی ناراحتم . شرمنده فریبرزم ..
-شرمنده اون نباش . چیزی که بهش نمیگیم ولی باید یه کاری کنیم که غم و غصه نداشته باشه ..
 -فعلا باید غصه های تو رو رفعش کنیم ..
 -نههههه پارسا  .. عزیزم ..
-کس فقط کس تو عزیز دلم..
از اون حشری های خیلی وقت کیر ندیده ای بود که با چند تا چند تا ضربه من ارگاسم شد .. دیگه ازش نپرسیدم که  تشنه شه یا نه .. چون من که خودم تشنه خالی کردن توی کسش بودم .. .. بعد از این که کیرمو توی کسش سبک کردم اونو به دمر خوابوندم . حالا دیگه وقت ور رفتن با کونش بود ..  اون عقده هامو حسابی خالیش کردم .. کسش از هوس و همچنین از منی من خیس خیس بود با همون سوراخ کونشو نرم کردم ..  کیرو که گذاشتم روی سوراخ کونش مثل یه مکش قوی کیرمو قورت داد و داخلش چسبوند .. نرم نرم و خیلی آروم کیرمو توی کونش حرکت می دادم تا هر دو مون لذت ببریم . نگران بودم . استرس داشتم . نمی دونستم که خواب دوستم تا چه حد سنگینه . من داشتم مادرشو می کردم . هیکل خوش فرمشو در میان پنجه های خودم چنگ و چونگش گرفته و یواش یواش رسیدم به پشت پاش .. وقتی نگام به اون کپل گنده اش می افتاد چشامو باز و بسته اش می کردم . چند بار به زور جلوی پرش و انزال خودمو گرفتم که زود توی کون فریبا خالی نکنم  ولی بازم دلم بود پیش فریبرز .. سر انجام وقتی که  خودمو رو فریبا خم کرده و داشتم شونه ها و پشت گردنشو می بوسیدم آروم توی کونش خیس کردم .. دلم می خواست تا صبح می موندم . بغلش می زدم و کونشو می خوردم .. ولی دیگه گذاشتم برای بعد .. از فریبرز هم خجالت می کشیدم البته اگه می فهمید .  وگرنه کون لق فریبرز ,  کیرم که توی کون ننه اش  رفته بود و کار تموم شده بود . خواب بودم که یه سر و صداهایی شنیدم .. از جام پا شدم .. اونا داشتن توی هال خیلی آروم حرف می زدند مادر و پسر ..
 -مامان خودت بهم قول دادی که اگه پارسا رو واست جور کنم تو هم واسم میری خواستگاری ..همونی که من می خوام
 -باشه من رو قولم هستم . دستت درد نکنه منو راهنمایی کردی که اون از چی خوشش میاد و از چی خوشش نمیاد ..
 -مامان من اصلا دلشو نداشتم که اون با تو باشه
-ولی فریبرز این نشون میده که تو اون دختره رو بیشتر از من دوست داری .. ولی به روی پارسا نیاری که همه چی رو می دونی ؟
 -خیالت تخت مامان .....
 سریع رفتم سر جام دراز کشیدم . هم خجالت می کشیدم که تو روی فریبرز نگاه کنم .. هم نمی دونستم که باید چه رفتاری با اون داشته باشم ... ساعتی بعد رفتم سراغ فریبا
- -اوووووهههه چه عالی که بر گشتی .. به فکر تو بودم ..
-دیدم فریبرز خوابه اومدم ..
 -من که بهت گفتم اون تا چند ساعت دیگه خوابه ..
بغلش کردم .. و این بار اون هر کاری می تونست باهام کرد .. کیرم شده بود آدامس اون ...من با فریبرز خیلی کارا داشتم هم درس بودیم .. و چه شبهایی که باید اون جا می خوابیدم .. فریبا تن و بدن درستی داشت ..
 -فریبا جون  دوست داری همیشه با هم باشیم ؟  فقط این فریبرز ممکنه ضد حال بزنه .. و اگرم بو بردار شه من سختمه . تو هم به عنوان یک زن مستقل حق و حقوقی داری .. میگم اون که لزومی نداره که ازت مدرک بخواد به خاطر حرفات .. فقط  اگه بتونی مخشو جوری بزنی که بعدا به دروغ بهش بگی صیغه من شدی بد نیست .. اینو هم بهش بگو که پارسا گفته نمی تونه نامردی کار کنه .. و مثلا یه سال صیغه شدی . منم بعد از حرف تو میرم یه من و منی پیش این فریبرز کرده  و اون دیگه فکر می کنه راستی راستی ما صیغه هم شدیم ... فقط تو هم با ازدواجش با کسی که دوست داره موافقت کن ..
و تمام کار ها به خوبی پیش رفت .. قبل از این که من با فریبرز صحبت کنم فریبا موضوع رو بهش گفت .. و من وقتی به فریبرز گفتم که اگه یه وقتی یکی بخواد مامانتو صیغه کنه عکس العملت چیه .. اون یه نگاهی بهم انداخت و گفت بستگی به این داره که مردونگیش تا چه حدی باشه ..وقتی بهم گفت بابایی دوستت دارم دو تایی مون از خنده داشتیم منفجر می شدیم . حالا دیگه شبا که با هم درس می خونیم و حتی هنگام روز هر وقت که خسته میشم و می خوام بخوابم بی خیال فریبرز میرم و پیش مامانش می خوابم . آخه اون فکر می کنه من ناپدریش هستم .... البته اینو فقط ما سه نفر می دونیم و قراره که  بعد از ازدواج با زنش هم در میون بذاره .. این روزا خیلی هم سفارش مادرشو بهم می کنه چون میگه اگه تو هواشو داشته باشی اونم هوای منو داره و با زنم خوب تا می کنه .. اگه روش می شد می گفت که بیشتر به مادرم کیر بزن و سر حالش کن ولی خب بچه منطقی و با ادبیه  .حتی واسه این که من خجالت نکشم میگه یه وقتی ملاحظه منو نکنی ها اون حالا زنته دیگه ... قربون مامان هرچی رفیق کس خل برم ...پایان ... نویسنده .... ایرانی