ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس و مادر شوهر 12

همون جوری که کیمیا حدس می زد از آب در اومد .. کامبیز دو تا پاشو کرده بود توی یه کفش و ول کن پدر و مادرش نبود .. اون حتی راستی راستی دلبسته کارینا شده بود  -مامان اگه این جا رو بخوای سنگ اندازی کنی من میرم و حالا حالا ها پیدام نمیشه .. واسه من از این چیزا که نمی دونم اون باباش وضعش خوب نیست و امکاناتش ضعیفه نگو .. کارینا به دلم نشسته .. یه استیل زیبا و یه حالتی داره که هر کی اونو می بینه جذبش میشه .
 کیمیا : کامبیز خودت رو دلخوش نکن شاید اون نخواد که با تو باشه شاید اون دلش جای دیگه ای باشه ..
-مامان من که این طور حس نکردم که اون کس دیگه ای رو دوست داشته باشه . من می تونم دخترا و حس و حالت اونا رو بشناسم و بدونم .
-مگه با چند تا بودی
-تو که می دونی من خیلی خجالتی هستم .
 -آره جون خودت .. یکی تو خجالتی هستی یکی بابا کاوه ات .
-مامان درستش می کنی ؟
کیمیا که هنوز ته دلش راضی نبود دوست داشت توپو بندازه توی زمین بابای کامبیز .. -ببین پسرم منم اگه موافقت کنم فکر نکنم بابات راضی باشه و بشه . باید حساب اونو هم کرد . اونو  هم باید در نظر داشت .
-مامان با با زن ذلیله .. هر چی تو بگی اون میگه چشم ! سرش تو لاک خودشه .. 
-فکر می کنی .. این جوری نشون میده که تابع منه ولی از اون پدر سوخته هاست .. .. کیمیا می دونست که داره مقاومت های الکی می کنه ودیر یا زود تسلیم خواسته پسرش میشه . از اون طرف کامبیز رفت پیش باباش و موضوع رو با اون در میون گذاشت . کاوه : پسرم از من نشنیده بگیر .. برو دم مادرت رو ببین . هرچی هست و نیست زیر سر خودشه .. به جون تو به جون کیانوش و عروس گلم ژانت و اصلا به جون  بابا مامانم همه چی دست کیمیا جونته .. اون نمی خواد خودشو پیشت بد کنه . از من توقع داره که من مخالفت کنم . ولی می دونی اینو ازمن نشنیده بگیر .. تو به همین روشت ادامه بده سماجت کن . بالاخره تسلیم میشه ..
 خلاصه اونا رفتن خواستگاری .. فقط دو تا خونواده دور هم بودن .. خونواده کارینا یه آپارتمان خیلی کوچیکی داشتن که داماد اکبر آقا پدر کارینا در اختیارشون گذاشته اجاره هم نمی گرفت .. کاملیا خواهر کارینا  دوست داشت خودشو خیلی امروزی نشون بده و از این که زندگی ساده ای دارن خجالت می کشید و کتایون هم هیجان زده بود از این که از یک خونواده مرفه و اسم و رسم دار اومدن به خواستگاری دخترش .. کارینا خیلی با اعتماد به نفس با کامبیز صحبت می کرد .. طوری که هیجان خونواده اش و احساس اونا از این که یه دخترشون داره سر و سامون می گیره تاثیری در واکنش اون نداشت
 -آقا کامبیز شرایط منو که دیدی .. میگن جنگ اول به از صلح آخر .. شما جوون محترم و خونواده داری هستین .. طرز صحبت شما هم برام دلنشینه ..راستش به صرف شناختی که از استاد داریم  نیومدیم تحقیقات .  مامان گفت نمی خواد .. اما من اصولا میگم خود تحقیقات هم شاید چیز زیادی رو نشون نده . من تا حالا از این بازیهایی که این روزا دختراو پسرا راه انداختن نداشتم . به کسی هم نگفتم دوستت دارم و اصولا با دوستی قبل از ازدواج مخالفم .......
صورت کارینا سرخ شده بود وقتی این حرفا رو می زد .. کامبیز متوجه شده بود که اون چه فشاری به خودش میاره تا بتونه این حرفا رو بزنه . متوجه بیشتر حرفای کارینا نمی شد فقط داشت به صورت زیبا و حرارت اون صورت که به گونه هاش گل انداخته بود نگاه می کرد . به صورت گرد و ابروهای کشیده اش .. به موهای سیاه و لختی که بلند به نظر می رسید و پشت سرش و داخل روسری جمع شده بود .. خیلی ناز شده بود ... خلاصه اونا با هم ازدواج کردند .. مراسم زفاف هم در همون خونه ویلایی مجاور خونه کیمیا انجام شد .. زن و شوهر چند روزی رو به عنوان ماه عسل به کیش رفتند و کارینا بر گشت تهرون تا با مادر شوهرش زندگی کنه .. دخترای دانشگاه به خصوص اون سه تایی که با کیمیا لز داشتند به شدت حسادت می کردند  . کار که از کار گذشته بود . اونا یه خشم و کینه خاصی نسبت به کارینا پیدا کرده بودند ..  در فضای دانشگاه در تالار عروسی و خلاصه وقت و بی وقت نیش های آبداری نثار کارینا کرده منتظر فرصتی بودند تا بیشتر اذیتش کنن . سحر خشم بیشتری داشت . و سپیده هم  هنوز باورش نمی شد که کامبیز با کارینا ازدواج کرده باشه ولی ساناز زیاد در پی این مسائل نبود و فقط  واسه این که  سحر و سپیده رو تنهاشون نذاره با اونا بود .. مدتی بود که اونا با هم بر نامه ای نداشتند .. کیمیا مونده بود که کارینا رو چه طور آماده اش کنه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی