ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو , عروس ومادر شوهر 8

کیمیا حس می کرد که داره خیلی آروم میشه . افکار منفی از سرش میره بیرون . مهوش هنوزمثل اون وقتا یه حس خوبی بهش می داد . دوست قدیمی که می دونست نیاز اونو . مهوش سراپای کیمیا روغرق بوسه کرده بود ..
مهوش : دلم می خواد دیگه هیچ استرس و نگرانی در مورد پسرت و عروسی که می خواد نصیبت شه نداشته باشی . اصلا فکر این نباش که کارینا چی شده .. چی نشده و این حرفا .
کیمیا : چه می دونم .. اون از پسر بزرگم و عروس فرانسویش ژانت .. گفتیم بریم یه عروس ایرانی بگیریم .. همش دعا می کنم که کامبیز فراموش کنه که چی شده . ولی من اخلاقشو می دونم و باید خودمو غرق حالتی بکنم که خوشم نمیاد .
مهوش : عزیز دلم شاید این یه حکمتی داشته باشه که بعد ها خیلی به نفعت نموم شه و از اون راضی باشی . کسی چه می دونه ؟!
کیمیا : نمی دونم . این پسر منو دیوونه کرده ولی حالا فکر می کنم یه چیز دیگه ای منو بیشتر دیوونه کرده .. داره همه چی از یادم میره . حالا فقط می خوام به مهوش جونم فکر کنم .. آخخخخخخ بازش کن .. لبه های کسمو باز کن به دو طرف .. اوووووووففففف .. ببوسش .. ماچش کن . میکش بزن ...
مهوش طوری  به سرعت این کارو انجام داد که کیمیا جز این که لباشو گاز بگیره و فریاد بزنه چاره دیگه ای نداشت ..
کیمیا : خوشم میاد .. خوشم میاد ... دست خودم نیست منو ببخش منو ببخش.. حالا مهوش شروع کرده بود به آروم آروم مکیدن کس دوستش .. . کیمیا چشاشو بسته دهنش وا مونده بود .اون حالا جز به همین لحظه ای که درش بود به چیز دیگه ای فکر نمی کرد . به لحظه و آدمایی که سهمی از این لحظات داشتن . به خودش و مهوش فکر می کرد .دیگه هیچی براش مهم نبود .
اون طرف کامبیز منتظر بر گشتن مادرش بود . دست و دلش به کارو استراحت  نمی رفت . بد جوری گلوش پیش کارینا گیر کرده بود . می ترسید که اگه دیر بجنبه یکی پیداش شه اونو از چنگش در بیاره . شاید اون از یه خونواده ضعیف تر باشه ..شایدم یکی به گیرش بیفته که اخلاق مناسبی نداشته باشه ... از این که مادرو پدرش فکری داشته باشن که حتما باید در شان خانواده باشه لجش می گرفت . با این که هنوز بر خورد خاصی با اون نداشت ولی حس می کرد که باید خیلی دلنشین و فهمیده باشه . با دخترای زیادی بود که هر کدومشون می خواستن به نوعی جلب توجه کنن ولی کارینا این جور نبود .. ساده و زیبا . متین و دوست داشتنی . با یه آرایش معمولی که حالا دختر بچه ها هم همونو رو صورتشون پیاده می کنن . هرچه هم به مادرش زنگ می زد گوشی خاموش بود . خیلی دلش می خواست بره دانشگاه و ببینه کارینا کیه و چیکار می کنه ... شاید این ساعت کلاس نداشتن .. شایدم با یه استاد دیگه کلاس داشتن .. این دختر فکرشو مشغول کرده بود .. برای اولین بار بود که بیشتر از یه روز به یه دختر فکر می کرد . می دونست که فردا و پس فردا هم به کارینا فکر می کنه ....
 و کیمیا همچنان بدون توجه به گذشت زمان خودشو تسلیم دستان مهوش کرده بود . مهوش خودشو انداخته بود رو تن کیمیا .. بالای کسشو  در تماس با قسمت بالای کس کیمیا قرار داده بود و با فشار,  هوس کیمیا رو پخشش می کرد
. -آخخخخخخخخ مهوش .. مهوش .. هیشکی مث تو نمی تونه سر حالم کنه . نمیشه تو هووی من بشی؟  با هم سازگاری خوبی داریم ..
مهوش : میگی من دو تا شوهر داشته باشم ..
کیمیا : از شوهرت اجازه می گیرم .. 
مهوش ک همون یه شوهرو هم که دارم بهش نمی رسم ..
کیمیا : تو که می دونی واسه ما شوهر دکوره . اگرم با هاشون حال کنیم تا تن و بدن ما به همجنسامون نخوره صفا نمی کنیم .
 کیمیا سرشو بالا اورد تا بتونه لباشو به سینه های مهوش برسونه .. ولی مهوش دست بردار نبود . کیمیا دیگه خودشو کاملا در اختیار دوستش گذاشته بود . دستاشو به دو طرف باز کرد .. مهوش کف دستاشو رو کف دستای اون گذاشت و در حالی که خودشو منطبق بر کیمیا کرده بود آروم آروم اونویه پهلوکرده و به همون روش فرو کردن انگشت توی کس و بیرون کشیدن اون با سرعت فراوون یواش یواش ار گاسمش کرد .. بعد کنارش دراز کشید  ..کیمیا خیلی آروم مثل یه نوزاد به خواب رفته بود .. مهوش یه ملافه ای سرش کشید .. دقایقی بعد کیمیا یه تکونی خورد . اولش ندونست کجاست . بعد که یادش اومد خواست چشاشو باز کنه که یه صداهایی شنید . صدای مهوش بود و یک زن دیگه .از صحبتای بین اونا فهمید که اون ماریا عروس مهوشه .. مهوش : عزیزم اون خیلی خانومه .. فقط تا می تونی بهش روحیه بده . از احساساتت بگو عروس خوشگل من .. از من که خجالت نمی کشی
ماریا : مامان چی داری میگی . من و تو که همه چیزمون مشترکه .. جز شوهرامون .. مهوش : می دونی چرا دوستت دارم ..
 ماریا : مامان تو روزی حداقل یه بار اینو میگی
مهوش : واسه این که به دلت بشینه از یادت نره .. دوستت دارم چون همیشه می خوای خودنت باشی و خودت رو دوست دارم چون خیلی خانومی و اهل تظاهر نیستی .. 
ماریا : مامان تو خودت خوبی پس اونی که دوستته و دوستش داری هم باید خیلی خوب باشه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی