ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 133

خونواده نوشینو معطل نشدن تا آمبولانس بیاد . اونا نوشینو به کمک همسایه ها گذاشتن توی ماشین و سریع رسوندن به نزدیک ترین بیمارستان ... نادر از طریق سمانه فهمید که جریان ازچه قراره و نوشینو به کجا بردن .. اثری از حیات بر چهره اون زن دیده نمی شد . انگار خونی توی بدنش نمونده بود .. نریمان و نرگس بیمارستانو گذاشته بودن رو سرش .. سمانه و جمشید هم خودشونو رسونده بودن اون جا .. پدر و مادر نوشین فکر می کردن که اون دختر خودشو کبود کرده .. نادر از این که بره پیش اونا هراس داشت . می دونست نریمان میانه خوبی با اون نداره . حس کرد که اون مرد نمی دونه جریان چیه . واسه همین ممکنه برداشت خو بی از حضور اون نداشته باشه . خیلی ناراحت بود .  مدام سرشو می کوبوند به دیوار . با این حال از جمشید خواست که خودشو برسونه به نزدیکش و یک رابطی باشه بین سمانه و اون تا یتونه از شرایط لحظه به لحظه نوشین با خبر باشه .. پزشک تا حدودی خونواده رو نا امید کرده بود . هر چند تلاششو می کرد .. شستشوی معده با فشار شدید ادامه داشت .. بدن نوشین سرد شده انگار خونش خشکیده بود .. نرگس نذاشت که اونو از اتاق بیرونش کنن .
-خانوم آروم تر .. فرزند شما تنها بیمار این جا نیست . بقیه هم نیاز به استراحت دارن ..
نریمان : ما از این جا تکون نمی خوریم . تازه اون که جراحی نکرده که شرایط اون فرق کنه .
 پدر دست دخترشو گرفت .. از اون سمت نادر  سرشو گذاشته بود رو دل دوستش و آروم اشک می ریخت
-اگه بمیره تقصیر منه .من نباید اونو به خودم وابسته می کردم .من نباید ....
جمشید : و اونم نباید این قدر زود نا امید می شد تازه اون مرد شوهرش بود غریبه که نبود .
نادر : من دوستش دارم . این نشون میده که اون چقدر نسبت به من صادق و وفادار بوده . اون اگه می خواست با شوهرش باشه و موافق این کارم می بود من حق اعتراض نداشتم . خودشم به من گفت می تونست به من چیزی نگه .. اون نا امید بود از این که ما بتونیم به هم برسیم .
 نلی خودشو سراسیمه رسوند به بیمارستان .. نادر به محض دیدن اون یه تفی انداخت رو زمین ..
 نادر : آشغال بالاخره کشتیش .. تو و ناصر اونو کشتین .. همش تقصیر تو بود .. برو ببین عشقت چه جوری اونو زد .. اونو میون مشت و لگدش گرفت و بهش تجاوز کرد .. رسوات می کنم .. آبروتو می برم . میرم پیش شوهرت میرم به همه میگم ..
نلی به گریه افتاده بود ..
-آقا نادر به خدا من و نوشین با هم کنار اومده بودیم ..
 به حرفش ادامه نداد ..و سریع رفت به انتهای سلن جایی که جمشید با انگشت نشونش داده بود .
 نادر : جمشید برو بگو که ناصر اونو زده .. برو واسم از حالش خبر بیار .به همه بگو که ناصر حیوونه . . خدایا من گناه کردم .. من دیگه دنبالش نمیرم ..  من می خوام اون زنده بمونه . حتی حاضرم دیگه دنبالش نباشم .. به فکرش نباشم فقظ اون زنده بمونه .. نفس بکشه .. حتی اگه صدای نفسهاشو نشنوم .. اون بخنده حتی اگه خنده هاشو نشنوم .. بازم حرف بزنه حتی اگه دیگه بهم نگه دوستم داره .  من نمی خوام اون بمیره .. من نمی خوام .. چرا یکی بهم کمک نمی کنه ؟ چرا یکی بهم نمیگه که اون نمی میره ؟!
 جمشید جریانو واسه نریمان و نرگس گفت .. پدر و مادر حس کردن که  حرفای جمشید درسته .. حس کردن که این اواخر خیلی برنوشین  سخت گرفتن .. اونو از خودشون رنجوندن .. یک جانبه حقو به ناصر دادن .. یا این که بی جهت به دخترشون گفتن که با همسرش مدارا کنه . فقط به خاطر حفظ آبروی اجتماعی خودشون و این که نمی خواستن به عنوان پدر و مادر یک زن مطلقه شناخته شن . حس می کردن زنی که از شوهرش جدا شه با خاک یکسان میشه .. حس می کردن زن مطلقه یعنی بد بخت ترین آدم روی زمین .. کسی که اگه بخواد دوباره از دواج کنه  انگشت نمای خاص و عام میشه .. حالا راضی بودن به این که یک بار دیگه اونو ببینن که چشاشو باز کرده و داره به زندگی لبخند می زنه ..
 نریمان : من جز دخترم هیچی دیگه نمی خوام . هر جوری که می خواد باشه  .  هر طور که می خواد زندگی کنه .. فقط پیش من باشه .. حتی نمی خوام عصای پیریم باشه .. دیگه هیچی ازم نمی مونه اگه اون بره ..
ناصر هم به طریقی با خبر شده بود که اونا در این بیمارستان هستند .. تلاش پزشکان واسه نجات نوشین ادامه داشت .. اما  گروه نجات لحظه به لحظه نا امید تر می شدن .. یکی از پزشکا گفت  شاید خیلی دیر شه ولی اگه میشه یکی خودشو برسونه خونه و پوکه های قرصا رو اگه دور و بر محل حادثه وجود داره بیاره ..  جمشید و نادر مث دیوونه ها رانندگی می کردن. اونا با نریمان که  حالا راحت وجود نادرو تحمل می کرد  خودشونو رسوندن به خونه نوشین و حدود پنجاه تا از قرصهایی رو که نوشین خورده بود به این طریق شناسایی شد .. همین کمک بزرگی بود برای پزشکان.. با این حال شرایط خیلی سخت بود ..
 نادر : جمشید من می کشمش .. اگه بلایی بر سرش بیاد من ناصرو زنده نمی ذارم . به جای این که اون بیاد سراغ من , من میرم سراغ اون . اون خیلی ضعیف تر از اونیه که فکرشو می کردم . اون خیلی پست و بی شرمه .. اون زنشو زده .. این خودش بزرگ ترین جرمه . فقط نوشین چشاشو باز کنه می تونه خیلی راحت ناصرو بندازه زندان اون نباید بمیره .. آخه چرا هیشکی نمی خنده ؟! هیشکی یه امیدی بهم نمیده ..  نلی داغون شده بود .. اون ناصرو عاشقونه و دیوونه وار دوست داشت . می دونست که عشقش دیگه عاشق زنش نیست . می دونست که ناصر احساس حقارت  و سر افکندگی می کنه.... ادامه دارد ...نویسندگی .... ایرانی