ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سرو هزار سودا 28

با هم رفتیم به اتاقش .. خاطره چند روز پیش برای من زنده شد . خاطره روزی که نمی دونستم دست سرنوشت من و اونو در کجا به هم می رسونه . روزی که نمی دونستم مژده کیه .. شاید خیلی راحت باشه به بر هنگی جسم رسیدن ولی این که بخوای روح برهنه خودت رودر اختیار کسی بذاری شاید زمان ببره . من و مژده یک بار دیگه رسیده بودیم به نقطه برهنگی هماغوشی . آیا این پایان همه چیز بود یا نقطه عطفی بر آن چه که می توانست آینده ای رو برای ما رقم بزنه که لحظه های بیشتری رو در کنار هم باشیم ولی حالا داشتم به این فکر می کردم که اگه مژده بازم بخواد بازی در بیاره چی میشه . دستمو گذاشته بودم رو موهاش .. آروم آروم باهاش بازی می کردم .  چشاش مث چند روز پیش می درخشید و نگاهش از صداقتی می گفت که منو با خودش به اعماق رویا می برد . شاید رویایی که از یه واقعیت می گفت . این که اون ارشد من .. استاد منه .. و شاید دنیای خارج از این جا یه رابطه دیگه ای برای ما رقم بزنه . چطور می تونم اونو بذارم کنار دنیای یکرنگی ها . آیا من خودمم نسبت به اون یکرنگم ؟ احساس خستگی می کردم . این افکار منو آزار می داد . مژده متوجه این حسم شد که یه چیزی منو کندم کرده .. کف دستشو گذاشت رو سینه هام . می دونست که من از چی خوشم میاد . خیلی آروم شروع کرد به حرف زدن با من ..
 -چته شهرور ؟! بگو ازم چی می خوای ..
-هیچی نمی خوام . بیشتر از چیزی که ازبودن بار اولم با تودر این لحظات نصیبم شد نمی خوام . فقط اینونمی خوام که اون چیزی رو که بهم دادی ازم پسش بگیری .
مژده : چی رو
-خودت رو .. لحظات شیرینی رو که حس میکنم جز تو هیچ زن دیگه ای نمی تونه عشق و هوسو در تمام وجودم شعله ور کنه ..
مژده : و اون وقت , وقتی که یکی دیگه رو دیدی حس کنی که می تونی کس دیگه ای رو جایگزین کسی کنی که این حس قشنگ عشق و هوسو در تو به وجود آورده ..
 -تو نمی تونی برای این حرفت دلیل قانع کننده ای داشته باشی . من قبل از دیدن تو با خیلی ها بودم ولی ...
 نذاشت به حرفام ادامه بدم . طعم شیرین و رنگ یاقوتی لباش و بوسه ای  که با اون لبامو بست همون حس آرامش دفعه قبلو بهم بر گردوند .همون عشق , همون هوس .. نه فاصله ای .. انگار من و اون تنها شنا گران دریای عشق بودیم که با هم به سمت ساحل محبت شنا می کردیم .
مژده : حالا وقت صحبت از کار و درس نیست .. کار و درس برای زندگیه .. حالا وقت زندگیه شهروز ..
 می خواستم بهش بگم اگه یه وقتی حس زندگی رو ازم بگیری ؟ اون وقت چی ؟! اگه یه وقتی دوباره فکر کنم که همه اینا یه خواب و خیال بوده اون وقت چی ؟ یک بار دیگه بغلم زد .. سرشو گذاشت رو شونه ام ..
 -شهروز چرا ازم فرار می کنی ؟ نمی خوای منو ببوسی ؟
 -می ترسم .. می ترسم . می ترسم از این که یک بار دیگه حس از دست دادن تو بیاد سراغم .. حس فاصله ها . حسی که دنیای من و تو رو از هم جدا می کنه .. یه حس زمانی .. یه حس مکانی ..
مژده : این فاصله ها رو فقط من  نیستم که می شکنم . تو هم می تونی و باید که این فاصله ها رو بشکنی .. اما شاید این یه انتظاری بیجا باشه ..
 در اون لحظات نخواستم به این فکر کنم که چی داره میگه .. فقط به آهنگ صداش توجه داشتم . به این که می خواستم از اون بوی محبت و دوستی و آرامشو حس کنم .. -یه سوالی ازت بکنم مژده ؟
-مژده : بکن عزیز دلم . هر چند تا سوال که دوست داری بکن ...
-فکر می کنی اگه نفسی بیاد و بره بازم بتونیم همین جا .. توبغل هم یه بار دیگه با هم باشیم ؟
 برای لحظاتی سکوت کرد وگفت گاهی مردا فکر می کنن که خیلی راحت می تونن یه زنو بشناسن .. یه زنو از رو کاری که انجام داده می شناسن . در حالی که اون زن خودشو از روی کاری که انجام نمیده می شناسه .. شاید باور نکنی خود من خیلی بیشتر از اونی که تو حالا حرفشو می زدی به این فکر می کردم که آیا این لحظه میاد یا نه ؟
-برای همین بود که گفتی فراموش کنم که چه اتفاقی بین ما افتاده ؟
مژده : نمی دونم چه جوری توضیح بدم . یه وقتایی می رسه که حس می کنی خودت رو غرق یکی کردی که اصلا حست نمی کنه .. شاید صدای آشنایی تو رو نمی شنوه .. شاید صدای قلب تو رو نمی شنوه .. اون وقته که من باید توقعمو از خودم کم کنم ..
 با این حرفاش داشت اعصابم می ریخت به هم . چند  تا رو متوجه می شدم و از چند تایی هم سر در نمی آوردم . چشامو بستم و سفت و سخت بغلش زدم .  نمی دونستم اون با من چیکار کرده که این بارم وقتی که می خواستم با اون باشم احساس می کردم که با یه انگیزه و هیجان خاصی دارم میرم طرفش . اون تسلطی  رو که در عشقبازی با دیگران داشتم انگاردر این جا کمتر شده بود ..
-اگه یه بار دیگه اذیتم کنی می زنمت ..
مژده : راست میگی جون من ؟ اگه می تونی همین حا بزن ..
دستاشو گرفتم و خودمو انداختم روش . نذاشتم تکون بخوره ..
مژده : می خوای  بهم تجاوز کنی ؟
-نه به خواسته خودت این کارو می کنم .
 پاهاشو باز کرد .. نگاش کردم
مژده : این راضیت می کنه ؟
خیلی خوب دست وحرکت منو می خوند . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی