ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یاد گار گذشته ها 3

-پیام بسه . بسه دیگه خواهش می کنم ادامه نده . من می ترسم . من نمی خوام . نمی خوام بیشتر از این گناه کنم . نمی خوام آلوده شم . زندگی منو خراب نکن ..
 -تو و گناه ؟! تو خیلی بی رحمی . جتی در حق خودت هم ظلم کردی . تو دوستم داری . من عشقو هنوزم در نگاه تو می خونم . هنوزم حرارت عشقو از وجودت حس می کنم . چرا آخه من نمی فهم چرا بعضی از دخترا با وجود عاشق بودن به یه جاهایی که می رسن مقاومتشونو از دست میدن .
 -به سینه هام دست نزن . خجالت بکش ..
 -خیلی درشت تر شده .. وقتی کوچیک تر بود اجازه شو داشتم ..
 پریسا خودشو اسیر گذشته ها و شاید هم اسیر عشق اون سالها احساس می کرد .. تا وقتی که  دوباره ندیده بودش یه حسرتی از گذشته ها به دلش نشسته بود . خودشو به این دلخوش می کرد که اون با خیلی ها خوش می گذرونه . فراموشش کرده .. ولی حس می کرد که پیام خیلی بیشتر از اون وقتا دوستش داره .. با این حال نمی خواست تسلیم شه . نمی خواست شرافت و تعهد اجتماعی خودشو ببره زیر سوال حتی به قیمت نیاز و خواسته دل ..
 -پیام ولم کن ..
-به من بگو چرا ..چرا ...
 پریسا چاره ای نداشت تا به زور متوسل شه . هر چند زورش به اون نمی رسید .. از یه فاصله نزدیک تمام نیروشو در کف دست راستش جمع کردو گذاشت زیر گوش پیام  -برو چاره ای واسم نذاشتی ..
-تو از این محکم ترشم به من زدی . صداشو کسی نشنید .. دلم شکست . فقط خودم شنیدم و خودم .. حتی خدا هم نخواست که بشنوه . اگه می شنید میومد کمکم . آخه اون خیلی مهربونه .
پیام اخلاق پریسا رو می دونست . قبلا هیچوقت ازش سیلی نخورده بود ولی می دونست در موارد این چنینی خیلی زود از دل شکنی ناراحت میشه ..
-دستت درد نکنه .. بازم میگن مردا بیوفان .. از دست روز گار سیلی ها خوردم .. هر گلی یه بویی داره .. فکرشو نمی کردم یه روزی این خونه بشه کابوس زندگی من .. بگو من دیگه چیکار نکردم که باید می کردم. مگه حالا چند سالته لعنتی ؟ وقتی که ازدواج می کردی چند سالت بود . بیست و یک سالت بود که ازدواج کردی .. من که می بینم صدای نفسهات داره بهم میگه که دوستم داری ولی شاید ارزشم اون قدر پایینه که دیگه لیاقت در آغوش کشیدن و دست زدن به بدن تو رو ندارم .. باشه من دیگه میرم ...
 پیام رفت .. پریسا مردد بود که چیکار کنه .. پیام منتظر بود که پریسا صداش کنه .. خیلی آروم حرکت می کرد .. ولی صدایی نشنید .. زن هاج وواج مونده بود و در میان دودلی هاش برای عذر خواهی مونده بود که پیام در خونه رو بست .. پریسا اون بعد از ظهر و اون شبو دیگه نمی دونست چه جوری گذرونده . بی حوصله شده بود .. مسعود حس می کرد که شاید مربوط به تغییر حالت قبل از پریود باشه .. کاری به کارش نداشت .. پریساتا صبح چند بار خواب پیامو دید .. خواب اون روزایی رو که با هم بودن .. درست در همین اتاقی که در کنار شوهرش می خوابید ولی نه بر روی این تخت .. بار ها و بار ها با پیام سکس کرده بود .. شاید فکر می کرد که اون رفته و دیگه بر نمی گرده .. حس کرده بود مردی که کلاهبرداری می کنه و میره اون ور دیگه دلش به خونه زندگیش خوش نیست . اون از کوههای غرب رفته بود .. یادش رفته بود به پیام بگه که چرا در یک سال اول قبل از از دواجش پیامی بهش نداده .. چیزی نگفته .. آخه اون از کجا می دونست ؟ چرا من باید فکر کرده باشم  شاید اون به خاطر هوی و هوس با من بوده .. چرا به حرفاش موقع رفتن توجه نکردم ؟  منم کم بی تقصیر نیستم . شاید هر کس دیگه ای هم جای من می بود همین کارو می کرد . من دلشو شکستم ولی نمی خواستم این طور شه .. آخه من نمی تونم . اون از من چی می خواد . اگه دوستم داشته باشه .. می ذاره میره .. از همه چی بدم اومده .. از زندگی .. دیگه نمی تونم تو روی شوهرم نگاه کنم .. چرا من علاوه بر شرم باید یه حس نفرت هم نسبت به مسعود پیدا کرده باشم .. اینا دلیلش چی می تونه باشه ؟ یه عشق .. عشق نافرجام به پیام با وفا ؟ چرا پریسا باید سنگدل ترین زن دنیا باشه .. آره من سنگدلم . خودمو باید بذارم جای اون . ولی من نمی تونم .. نمی تونم .. صبح روز بعد یه کارت تلفن خرید . واسه خونه خاله اش زنگ زد . اتفاقا پیام گوشی رو گرفت ..
 -الو به کسی نگو منم .. فقط اگه دوست داری باهام حرف بزنی بیا خونه مون . فقط قول بده کاری نکنی و فکرای بد به سرت نزنه . اگه دوست نداری مجبور نیستی . بابت سیلی دیروز هم ازت معذرت می خوام ..
 پیام انتظار این تلفنو در این شرایط نداشت . از خوشحالی درپوست نمی گنجید . باید خودمو زود تر برسونم . باید نشونش بدم که با تمام وجودم دوستش دارم . خودشو سریعا به خونه پریسا رسوند ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی