ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یادگار گذشته ها 7 (قسمت آخر )

پیام سرشو از پهلو رو سینه های پریسا قرار داده بود .. سینه هاشو میک می زد .. پریسا از هوس جیغ می کشید . با این  که دوبار ار گاسم شده بود ولی حس می کرد که بازم جا داره . لبه های کس و چوچوله اش ورم کرده بود .. پیام یه دستشو گذاشت روی کس .. و دیگه پریسا رو سه قبضه اش کرده بود .. همراه با لحظات ارگاسم پریسا  .. پیام هم  آب کیرشو ریخت توی کون پریسا .. انگار همین لحظاتی پیش بود که این کارو کرده .. هشت سال می گذشت .. و همین حسو پریسا هم داشت .. حس می کرد که با کون دادن بیگانه نیست و هشت سال پیش رو ساعتی پیش احساس می کرد ... پیام احساس آرامش می کرد . هر چند لحظه جدایی سخت بود .. می دونست که باید پای بند حرفی باشه که به پریسا زده و قولی که به اون داده ..
 پیام : عزیزم من رو حرفم هستم . تو و زندگی تو رو دوست دارم . عاشقتم . نمی خوام که به خاطر من تباه شی . آبروت بره .. این کاری که ما کردیم باز گشت به گذشته ای بود که بهمون رحم نکرد . جنگ با سرنوشتی بود که ما رو از هم جدا کرد .. ولی من نمی خوام با تو بجنگم .. شاید سر نوشت ما این بوده ... پیام و پریسا در آغوش هم می گریستند .. پیام رفت .. و پریسا حس می کرد کمی بد خلق شده .. هم به پیام فکر می کرد و هم به مسعود و پریا . وقتی شوهرش به خونه بر گشت وقتی دخترشو در کنار خودش دید نتونست محبت اونا رو تحمل کنه . نمی دونست چه احساسی داشته باشه .. احساس یک گناهکار ؟ احساس یک عاشق شکست خورده ؟ .. وقتی به شوهرش نگاه می کرد وقتی حس می کرد در حقش ظلم کرده به خودش می گفت خب من در حق پیام هم ظلم کردم . اگه اون نمیومد خواستگاری من .. منم  زنش نمی شدم .. پریسا با خودش لج کرده بود .. اون هوس پیامو داشت . بهش گفته بود که فقط همین یک باره که من تسلیم تو میشم ولی می دونست که بازم می خواد خودشو در آغوشش برهنه ببینه . باهاش عشقبازی کنه . حس کنه که سرنوشت با اونا بد تا نکرده .. اشک می ریخت ..می گریست .. پیام همین نزدیکی بود .. به اصطلاح هواییش کرده بود . دلش هم برای اون هم  برای خودش می سوخت .. و شاید هم برای پریا و هم برای مسعود .. برای پریایی که از خونش بود از وجودش بود .. پریایی که خون مسعود هم در رگهای اون جریان داشت .. یکی از شبهای جمعه مسعود می خواست بره کرج خونه مادرش .. پریسا یه فکری به ذهنش رسید .. بهونه آورد و عذر خواست و گفت که اگه ایرادی نداره با اون و پریا نیاد و شبو می خواد همراه دوستش که جراحی کرده باشه .. بره بیمارستان .. می دونست مسعود اهل پرس و جو و این حرفا نیست و بهش اعتماد داره پریسا : عزیزم من فردا میام پیش شما ...
و اون شب برای پیام زنگ زد ... و پیام حس می کرد که دنیا یه بار دیگه روی خوششو بهش نشون داده .. اون شب تا صبح هیشکدومشون نخوابیدن ..و تا صبح غرق عشق و سکس و برهنگی بودند . . شبی که مثل شبهای دیگه به انتها رسید .. و به بهانه های دیگه چند بار دیگه هم با هم بودن .. پیام حس می کرد که اخر این رابطه ممکنه جز سر خوردگی واسه پریسا ار مغان دیگه ای نداشته باشه .. نمی خواست باعث شکست غرور ونابودی آبروی عشقش شه .. می دونست آدما ی دیگه نمی تونن اون و عشقشو درک کنن .. یک ماه بعد از این که به ایران اومده بود تصمیم گرفت که بر گرده به خارج ..
-پیام مگه تو نیومدی که واسه همیشه بمونی ..
-من به اون چیزی که می خواستم رسیدم .. می دونم که دوستم داری .. می دونم که عاشقمی ..می دونم که روز گار بی مرام , ما رو به این جا رسونده .. چرا باید داشته های تو رو نابود کنم .. یه جایی توی قلب آدمه توی سینه آدمه که واسه یه آدم خاصه .. همون که در گنجینه قلبت باشم واسم یه دنیا می ارزه . من اگه این جا بمونم نابودت می کنم .. تو اگه از همسرت جداشی اگه ده تا بچه هم داشته باشی .. تحت هر شرایطی ازت جدا نمیشم .. ولی خیلی بده جلوی دهن مردمو گرفتن . من اگه دوستت دارم امروز باید نشونش بدم نه فردایی که خیلی دیر شده ..
 مثل ابر بهار اشک می ریختند ..
-پیام ایمیلتو بهم میدی ؟ دلم می خواد حداقل این جوری از حالت با خبر باشم .. همیشه مزاحمت نمیشم ..
پیام می خواست بگه که این جوری هم شاید درست نباشه .. ولی از اون جایی که دیگه مثل این شرایط خطرناک نبود قبول کرد .. مرد رفت و زنو با دنیایی از عشق و خاطره تنها گذاشت . چندی بعد پریسا حس کرد که از پیام بار دار شده .. کاری کرد که مسعود فکر کنه بچه مال اونه . در این مورد چیزی به پیام نگفت . می ترسید که ازش بخواد که بچه رو سقط کنه . چند بار حالشو پرسید .. حالا کمی هم حسادت می کردکه نکنه اون طرف پیام با دخترای دیگه باشه . وقتی پویا کوچولو به دنیا اومد عکسشو با این  نوشته براش فرستاد .....
 دوبار از پیشم رفتی .. خیلی سخته لحظه های جدایی .. خیلی سخته آدم اونی رو که دوستش داره و واسش می میره در کنارش حس نکنه .. وقتی حس کنی یکی هست که واسش بمیری انگار که جون می گیری . انگار که زندگی بهت لبخند می زنه عمر جاودانه ای پیدا می کنی .. تو رفتی و این هدیه رو توی دلم جا گذاشتی .. هر روز بوی تو رو حس می کنم .. پویا پسر تو,  پسر من میوه عشق من و تو حالا کنار منه ..من از تو صاحب فرزندی شدم که چند روزه به دنیا اومده .  یه مادر بچه شو با عشق مادریش می بوسه .. بوش می کنه.. ولی من اونو با عشق دیگه ای هم بغلش می کنم .. به یاد تو .. بوی تو رو ازش حس می کنم .. تو رو می بینم .. پیام من در چهره پویای من در وجود پویای من زنده شده .. حالا من و تو یک پسر داریم . و تو پدر پسر منی .. شاید سرنوشت و روز گار خواسته با این کارش گناهشو جبران کنه .. چرا آدمایی که عاشق همن باید از هم دور باشن ؟! پویا با این که تازه به دنیا اومده ولی خیلی شبیه توست . چقدر دلم می خواد حالا این جا بودی .. پیش من .. با من ... نمی دونم آیا پسرم روزی می فهمه که پدر واقعیش کیه ؟ ولی حالا همین برام مهمه که میوه عشق من و تو ثمره داد .. اگه یه روزی کسی بفهمه که جریان چیه حق نداره که بگه این میوه گناه من و توست .. پس چه کسی گناه جدایی من و تو رو به گردن می گیره ؟! دوستت دارم .. دوستت دارم دلم می خواد هر چند وقت یک بارم که شده بیای و دختر خاله عاشقتو ببینی .. پسرت رو ببینی .. و به من نشون بدی که حسرت های گذشته و حال مفهومی نداره .. کسی که قلبشو تا ابد در اختیار تو گذاشته همیشه  تو رو فریاد می زده: پریسای عاشق ...
 پیام حس کرد که داره رو ابرا پرواز می کنه ... حس کرد که پریسا خیلی فداکار تر از اونی بوده که فکرشو می کرده ... پاسخی کوتاه نوشت و برای پریسا فرستاد ..
تقدیم به تو پریسای مقدسم و به پسری که شاید هیچوقت ندونه که باباش کیه .. کاش زمان به عقب بر می گشت کاش کاشی نبود ..تو گناهکار نیستی .. شاید من هم گناهکار نباشم .. اما می دونم که تو برای من بالاتر و بر تر از همه انسانهایی هستی که عشق و وفا رو نمی شناسند .. شاید مقصر اصلی من بودم .. شایدم تو هم یه اشتباهاتی داشتی که امروز به این جا رسیدیم .. ولی به خاطر همه چی ازت ممنونم ..به زودی میام تا پسر دختر خاله پریسامو ببینم و اگه  مامان پسرم اجازه بده بازم باهاش باشم .. ولی باید واقعیتو قبول کنم که تو برای من عزیز تر از هر عزیزی هستی .. عزیزی که نمی تونم زندگیشو تباه کنم ...باید بدونی  که من مادر پسرمو بیشتر از پسرم دوست دارم .. من  برای تو عشقم  می میرم  و بالاتر از جونم  چیزی ندارم  که تقدیم تو  کنم دلم می خواد برم برم سرمو بگیرم به سمت آسمون به سوی ستاره های سرنوشت , فریاد بزنم که اینه  پیام عاشق خوشبخت ..... پایان ... نویسنده .... ایرانی