ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 134

همه نگران بودند . هیچ اثری ازروند مثبت بهبود در نوشین دیده نمی شد . .. از همراهان بیمار خواستند که اون جا رو خلوتش کنن . فقط  نرگس مادر نوشین و پدرش بالا سرش بودند ..
 نادر : جمشید من می کشمش ..
جمشید : تو که منو دیوونه کردی ..صد دفعه هست این حرفو می زنی  . حالا باید دست به دعا باشی . کار دیگه ای که از دستت بر نمیاد . خدا اون حیوونو کشته . اون کثافتی رو که فقط به فکر خودش و خوشگذرونی هاش بود .. اون آدم خود خواهی رو که می گفت من هر غلطی بکنم و زنم حرفی نزنه . چون زن آفریده شده .
نادر : اونو به روز سیاه می نشونم . فقط نوشین به هوش بیاد ..باید از اون شکایت کنه ..ولی اگه بیدار نشه .. اگه دیگه نتونه بهم بگه دوستم داره .. اگه اون لبخند قشنگشو نبینم ؟ اگه اون چشاشو باز نکنه و با نگاهش یه دنیا عشق و خوشبختی رو بهم هدیه نده ؟ منم میرم پیشش جمشید  .. میرم به همون جایی که اون رفته .. میرم تا این هدیه هر روزمو ازش بگیرم . آخه من عادت کردم . به صداش ..به نگاش ..به لبخندای قشنگش .. وقتی که می خنده ..حس می کنم خورشید به روی دنیا خندیده ..
جمشید : پاشو پسر آبروی ما رو بردی . هنوز که چیزی نشده .. تو با این کارات یعنی داری به استقبال فاجعه میری . انرژی منفی پخش می کنی .. نفوس بد می زنی ..
نادر : نمی دونم شاید حق با تو باشه .. یکی بهم بگه این جا چه خبره ! عشق من کجاست . چرا می خواد بره و تنهام بذاره ؟! مگه دوستم نداره ؟! مگه خودش بهم نگفته در سختی ها و شادی ها تنهام نمی ذاره ؟! من چه طور زنده باشم و ...
یادش اومد که جمشید بهش گفته که نباید انرژی منفی پخش کنه ..
نادر : جمشید چشام تارشده .. انگار همه جا رو سیاه می بینم ..
جمشید : پاشو برو خونه یه استراحتی بکن ..
نادر : نه ..با این شرایط این جا رو نمی تونم ترک کنم .. می ترسم ..می ترسم ..
 جمشید : نترس ..من میگم اون به هوش میاد ..اون میشه مثل سابق .. بهتر از اون وقتا ..
نادر : می ترسم ..اگه طوریش بشه ؟..
.جمشید : همین جا باش تا من  یه دو دقیقه ای برم جایی و برگردم ..
جمشید به سمت دستشویی رفت .  در همین لحظه نریمان نسخه ای در دست از اتاق بستری نوشین اومد بیرون 
نریمان : نمی دونم بیمارستان به این بزرگی چرا این آمپولو نداره
نادر : داروخانه اش هم نداره ؟
نریمان : درش بسته هست .
نادر حس کرد که به خاطر عشقش توان دیگه ای پیدا کرده
نادر : اون چطوره ؟ حالش خوب میشه ؟
 نریمان سکوت کرده آروم آروم گریه می کرد .. سوار ماشین نادر شده و از داروخانه ای در همون نزدیکی آمپول مورد نیازو تهیه کردند .. به وقت برگشتن  نادر حس کرد که یه ماشینی که پژو هم بود مدام سد راهش میشه .. اون ناصر بود .. اونا رسیده بودن نزدیک بیمارستان .. نادر حس کرد که ممکنه ناصر بازیش گرفته و در این شرایط بحرانی ول کنش نباشه .. فعلا شرایط نوشین واسش مهم تر بود .. نرگس هم واسه نریمان زنگ زده بود و می گفت کجایین که حال نوشین بد تر شده و شرایط بحرانیه .. نادر ماشینو نگه داشت ..
 نادر : نریمان خان می بخشید .. اگه میشه این دویست متر رو تا بیمارستان پیاده برین .. داماد نامردو آدمکشت جلو حرکت منو گرفته .. من یه تصفیه حسابی دارم باهاش که فعلا جاش نیست ولی اون تنش می خاره .. شما برو این آمپولو برسون به دکتر .. اون هدفش منم .به هیچی دیگه فکر نکن .. حتی حالا زندگی منم مهم نیست .. برو .. برو ... نادر نریمانو فرستاد .. تعقیب و گریز ادامه داشت .. با این حال نادر تونست از چنگ ناصر در ره اون دوست داشت در یه جای خلوتی با ناصر روبرو شه و حقشو بذاره کف دستش ..زنش در شرایط حاد و بحرانی قرار داشت و اون فقط به انتقام فکر می کرد . به صحنه هاو لحظه هایی که نشون دهنده خیانت همسرش بود بدون این که توجه کنه که خود ش در حق زنش چه کار کرده .. ناصر به تنها چیزی که فکر نمی کرد این بود که زنش در چه شرایطیه .. آیا هنوز زنده هست یا نه ؟ اون فقط به این فکر می کرد که تحقیر شده .. این که با وجود داشتن زن به دنبال زن دیگران باشه رو زمانی که پای خودو لذت خودش در میون باشه عیب نمی دونست . بالاخره  رسیدن به جایی که دیگه نادر نمی تونست از ناصر فاصله بگیره . خورده بودن به ترافیک و چراغ قرمز .. بیشتر از یک دقیقه هم باید صبر می کردن . ناصر دیگه بی خیال شده بود .. اونم می خواست به هر طریقی که شده انتقام بگیره .. دومرد با هدف انتقام .. ناصر از ماشین پیاده شد .. مشتشو بر کاپوت ماشین نادر می زد .
ناصر : درو باز کن آشغال .. اگه مردی پیاده شو !
یه میله ای هم توی دستش بود .. شیشه ماشینو خردش کرد .. کاپوت پرایدو له کرده بود .. نادر از ماشین پیاده شد .. و ناصر با همون میله به سمت اون رفت .. حتی پلیس راهنمایی هم جرات نمی کرد بره به سمت اونا . و این بهونه رو داشت که میانجی گری وظیفه اون نیست .. ناصر با همون میله چند بار خواست نادرو بزنه که با جا خالی اون روبرو شد .. شرایط به گونه ای بود که نادر حس کرد که اگه از ناصر فاصله بگیره بهتره .  اما ناصر مثل یک پلنگ تیر خورده نمی تونست بر خشمش غلبه کنه .. از لا به لای ماشینا رد شده یه صد متری رو رفتن جلو تر .. چراغ سبز شده بود .. به ناگهان یه ماشین از پشت اومد و اونم با سرعت و خیلی دیر متوجه ناصر شد اونم یه پژو بود ... ناصر و راننده هیشکدوم راه فراری نداشتن جلوی ماشین درست خورد به وسط بدن ناصر و اونو نقش زمین کرد .. نادر کاملا صحنه رو می دید .. می خواست اونو به حال خودش بذاره و بره .. نگران نوشین هم بود .. میله آهنی به سمتی پرت شده  راه بندون عجیبی شده بود .. .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی