ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 27

مژده  یه غمی در سینه اش بود که نمی خواست بهم بگه . ولی حدس می زدم یه روزی عاشق بوده شاید حالا هم باشه .. و اونی که دوستش داشته به امان خدا ولش کرده . نخواستم حدسمو بهش بگم ولی انگار تمام اون کارای بدشو از یاد برده بودم ..اشکاشوپاک کردم . 
-بگو من چیکار کنم .. 
-هیچی می خوام دیگه ازم دلخور نباشی . می خوام هروقت که جلو پات ترمز زدم سوارشی ..
-من ازت دلخور نیستم .. همه چی رو فراموش کردم استاد خانوم دکتر مژدهی .. یه نگاهی بهم کرد و گفت یه چیز دیگه ای هم ازت می خوام ..
 -چی می خوای ..
مژده : منو با این خطاب کردنهات دست نندازی ..
 -من دستت ننداختم مژده خواستم بهت بگم که باید حواسم باشه که تو چی و کی هستی ..
مژده : ولی فکر نکنم هنوزم بدونی که من چی هستم ..
-می تونم یه چیزی ازت بخوام ؟
 -تا چی یاشه شهروز
-می دونم اون چیزایی که بین ما اتفاق افتاده یه خوابی بوده که دیگه نمیشه اونو دید ولی می خوام بوسه اونو باور کنم .
نگاهشو به نگاه من دوخت . نگاهی که به من اعتماد به نفس می داد . زنی با یک شخصیت پیچیده شاید منو به خاطر گذشته هاش دوست داشت . به خاطر نیازی که سالها ازش دور مونده بود . به خاطر حسی که در من دیده بود این که از خودم فرار نمی کنم . یعنی من این قدر شیطونم ؟ حس کردم که باید شجاع باشم . نگاهش بهم اعتماد به نفس می داد . لبامو گذاشتم رو لباش .. لبایی که با حرکت لبام حرکت می کرد . وقتی که می خواستم آروم میکش بزنم اونم فشارشو رو لبام زیاد می کرد .. مثل بیشتر وقتا بوسه ای با چشمان بسته انگار ما رو به آرامش و سکوت شب می رسوند . به یاداولین بوسه ام از اون افتادم حالا هم همون شده بود .. کیرم باز شق شده بود و من بازم ازش فاصله می گرفتم . این بار اون دیگه این فاصله رو پر نکرد . شاید حسم می کرد . شاید دیگه نمی خواست با من سکمس داشته باشه شاید حس می کرد که من نمی خوام برهنه اش کنم و شاید هم هیشکدوم از اینا .. چقدر آغوش اون آرومم می کرد . از بوسیدن هیشکی به اندازه مژده لذت نمی بردم . هر چیزی یه انتهایی داره .. این بوسه هم به آخرش رسید . مژده آروم شده بود .. دلم می خواست باهاش سکس می کردم .. خودمو کشتم حواسمو بردم جای دیگه تا کیرمو از حالت بیداری به شرایط نیمه خواب رسوندم .
 -مژده خدا نگه دار
-خداحافظ شهروز .. مطمئنی چیزی رو این جا جا نذاشتی ؟
-نه منظورت کتابه ؟
مژده : اون که آره ولی منظورم چیز دیگه ای بود .. مطمئنی که خودتو جا نذاشتی ؟
 -من از خودم فرار نمی کنم..
-از من فرار می کنی ؟
-باید یاد بگیرم که پامو از گلیم خودم دراز تر نکنم ..
مژده :آدما باید بگن که چی می خوان .. خواسته هاشونو بیان کنن ..حتی اگه شکست بخورن بازم سربلندن . چون از خودشون فرار نکردن ..
-پس تو کی می خوای از خودت فرار نکنی ؟
حس کردم که مژده داره این جوری خواسته شو بیان می کنه . نیازشو میگه . احساسشو بر زبون میاره . و من باید که درکش کنم. حتی اگه شکست بخورم . حتی اگه یک بار دیگه غرورمو بشکنه .. بهتر از اینه که نگفته برم و دلواپسی برام بمونه و این حسرت که چرا درکش نکردم که چرا نخواستم اونو بفهمم .
 -می دونی به چی فکر می کردم مژده ؟ به این که اگه ازت می خواستم که با هم باشیم و خاطره قشنگمونو تجدید کنیم تو چی جواب می دادی ..
 - نگاه می کردم تو چهره ات شاید ازت می خواستم که یه بار دیگه بر زبونش بیاری . اگه از ته دلت بود اون وقت می گفتم باشه ..
-به خاطر من ؟
مژده : هیچوقت سعی نکن به خاطر دلسوزی کاری رو انجام بدی ..
 به زور جلو اشکاشو گرفت . می دونم یه خاطره ای اونو آزار می داد ..
 -حالا فرض کن من اون سوالو ازت کردم . 
-حالا من تو چشات نگاه می کنم و ازت می خوام که بیانش کنی ...
-مژده می تونم یه ساعتی پیشت بمونم ؟
-آره بمون .. واست چای و شیرینی میارم با هم می خوریم .
-نه منظورم چیز دیگه ای بود ؟
-می خوای بهت درس بدم ؟
-نه استاد ..اون باشه برای کلاس .. می خوام پیشت بخوابم ..می خوام با تو باشم ..
-باشه جواب تو رو دو دقیقه دیگه بهت میدم ..
 -متوجه نگام نشدی ؟
مژده : چراهنوز تایید ولایت فقیه مونده ..
بغلم کرد ولباشو گذاشت رو لبام .. یه بوسه داغ دیگه این بار دستاشو محکم گذاشت رو باسنم . منو به خودش فشرد طوری که دیگه نتونستم بین وسط پاهام با وسط بدنش فاصله بندازم .. کیر شق شده امو به خوبی احساس می کرد . لباشو از رو لبام برداشت ..
 -چی شد عزیزم مژده قشنگ من .. می تونی یه مژده خوب بهم بدی ؟
-عزیزم حله . رهبر تایید کرد .... ادامه دارد .. نویسنده : ایرانی