ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 70

متین می دونست که ماندانا اهل حاله و  امکان این که بتونه باهاش حال کنه خیلی زیاده .. یه بار ماندانا به یه بهونه ای رفت به داروخانه متین .   به بهونه دارویی که اونا ندارن و می خواد ببینه که در داروخانه متین وجود داره یا نه . مرد با این که می دونست این دارویی نیست که  وحید نداشته باشه و از موجودی اون خبر داشت فهمید که ماندانا می خواسته یه بهونه ای داشته باشه که اومده پیشش .. به محض دیدن ماندانا یه اشاره ای به شریکش زده و به این بهونه که یه کار دارویی داره همراه ماندانا رفت  ماندانا : من راضی به زحمت شما نیستم . خواستم ببینم که این دارو رو شما دارین ؟ متین : حالا من اگه از شما یه داروی شفا بخش بخوام بهم میدین ؟
 ماندانا : به شرطی که وحید داشته باشه ..
متین : اگه اونو شما داشته باشین چی ؟
ماندانا دوزاریش افتاد . هیجان زده شده بود . متین هم مرد خوش تیپی بود . یه تیپی داشت که  هم می شد گفت مردونه و هم شیک پوش ..
ماندانا : وقت شما رو گرفتم ..
 متین : خواهش می کنم .. ولی خیلی دوست داشتم به جای رامین باشم .. هنوزم دلم پیش ویداست .
 ماندانا یکه خورد  با این که می دونست اون هنوز دوست داره با ویدا باشه و به نوعی اون حس شکست خودشو جبران کنه .. برای ماندانا هم فرقی نمی کرد که متین با هر دو تا شون باشه .. با این که  متین پیش ماندانا چند بار از ویدا گفته بود ولی به این صراحت نگفته بود که دوست داره با اون باشه .
 متین : این روزا اونو می بینی ؟
 ماندانا : مگه میشه آدم خواهر شوهرشو نبینه ؟
 متین : رابطه ات با اون چطوره ..
 ماندانا : عالی ..
متین : رابطه اون با شوهرش چه طوره ..
 ماندانا : رامین از بس سرش به کارشه که توجه زیادی به همسرش نداره ..همش  به دنبال  کار و پرونده و رسیدگی به مشتریانه  .. همش در این فکره که پست بگیره پیشرفت کنه بهش بگن آقا رئیس .. اصلا فکر نمی کنه که زنش هم یه نیازهایی داره .. باید بهش توجه شه ..
 یه حس خوبی به متین دست داده بود وقتی که این حرفا رو از ماندانا شنید . باید ادامه می داد ..
 متین : حق با شماست همیناست که باعث اختلاف بین زن و شوهرا میشه و زنا رو وادار می کنه  که یه کارایی بکنن که با عرف و شرع سازگاری نداره .
ماندانا : فکر کردی وحید هم کارش بهتر از رامینه ؟ باز رامین غروبا میاد خونه ولی وحید و باباش انگار کار و زندگی دیگه ای ندارن . ول کن هم نیستن . همش پول پول پول ... زندگی که همش پول نیست . من از کار تو خیلی خوشم میاد هم تفریح خودت رو داری و هم کارت رو .
 متین : پس  به این حرف من اعتقاد داری که اگه یه مرد طبع سردی داشته باشه ممکنه زنشو وادار به کاری بکنه که اگه متوجهش شه واسش ناخوشایند باشه ..
 ماندانا : در هر صورت من ایرادی در این کار نمی بینم . یه زن هم حق و حقوقی داره . اون می تونه از زندگیش لذت ببره بدون این که باعث آزار و اذیت کسی شه . و این در هر حال ربطی هم به این نداره که حالا شوهرش می خواد بهش برسه یا نرسه که البته در صورت دوم سریع تر می تونه امکانات این کار رو براش فراهم کنه .. متین به سمت پرادوش رفت ..
متین : سوارشیم ..
ماندانا : کجا ؟
متین : میریم منزل ما ..
ماندانا : خونه پدری ؟
متین : نه یه آپارتمانی دارم که بعضی از دارو هامو اون جا می ذارم .. اینو همون جا بهت میدم ..
 ماندانا یه نگاهی بهش انداخت و از حالتش فهمید که باید خودشو آماده کنه .. ولی هر کاری یه مقدمه و حاشیه ای می خواد . هر دوشون خسته شده بودن از این که بار ها و بار ها با الفاظ بازی کرده بدون این که نتیجه ای بگیرن ..  ماندانا متوجه بود که متین از اون شیطوناست و وحید هم در این مورد باهاش حرف زده بود .منتها شوهرش حساب اینو نمی کرد که این اطلاعات به ضرر خودشه و می تونه کمک و راهنمایی باشه برای زنش که اهل حال کردن با مردایی به غیر از شوهرشه ..از طرفی متین هم پس از دو سه بار هم کلام شدن با ماندانا حس کرده بود که اونم از اون زناییه که نمی تونه خودشو پای بند به یک نوع زندگی و شوهرش کنه و همش می خواد از لحظه هاش لذت ببره . خیلی راحت می تونه  اونو به سمت خودش بکشونه .  ولی  ویدا واسش اهمیت بیشتری داشت . اونا وارد یه مسکونی بزرگی شدن و رفتن به طبقه سوم  متین : البته می بخشی که خونه رو در هم می بینی .. زن که توی خونه نباشه همینه .. ماندانا : اگه یه کاری باشه من می تونم انجامش بدم . چه ایرادی داره !
قبل از ورود به آپارتمان متین دستشو واسه یه لحظه گذاشت دور کمر ماندانا .. 
متین : بفرمایید خواهش می کنم ..  زن  اون جا رو خیلی جمع و جور و اراسته دید .. شاید یه چیزی حدود صد متر هم زیر بنا داشت .
 ماندانا : به نظر نمیاد پای زنی به این جا نرسیده باشه ..
متین : شاید من خودم یه پا زن باشم .. نوشیدنی چی دوست داری ..
ماندانا : ممنونم . هرچی که خودت میل می کنی منم می خورم ..
متین : من شاید بخوام مشروب بخورم ..
 ماندانا : این یکی رو من زیاد اهلش نیستم ولی یه گیلاس .. یه لب کوچولو می تونم بزنم ..
 متین : خوبه .. ویدا هم اهلشه ؟
ماندانا : من که خودم اهلش نیستم .تفریحی گاهی لب تر می کنم .  ولی اونو فکر نکنم . تازه این چند تا نشست و بر خاست رو هم از وقتی که ازدواج کرده پیدا کرده ..
متین : مانتونو رو در بیارین راحت باشین ..
 ماندانا  هم دیگه از رفتن  نگفت و خودشو اسیر تعارف الکی نکرد . مانتوشو که در آورد یه مینی پیراهن با دامن کوتاه پارچه ای نحی نرم و قرمز و جورابی توری به رنگ پا و حالت موی کوتاه و به سبک قارچی ماندانا کافی بود که متینو بیش از پیش هیجان زده کنه .. ..  ماندانا که یه لحظه سر متینو به سمت دیگه ای دید دامنشو برد بالاتر .. و پای چپشو گذاشت رو پای راستش .. ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی