ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یادگارگذشته ها 2

پریسا و مسعود و پریا کمی زود تر به خونه بر گشتند . صبح شنبه رو پریسا باید می رفت مدرسه .. کلاس اول درس می خوند .. سرویس مدرسه پریا رو با خودش برد و مسعود هم رفت سر کارش .. اون طرف شهر .. هنوز یک ربع از رفتن مسعود نمی گذشت که صدای زنگ در پریسا رو  به خودش آورد . سه تا تک زنگ بود .. علامت اون روزای اون و پیام بود .. خنده اش گرفته بود . همون دیوونه بازیهای سابق .. حالا زنگ در از یه آیفون معمولی به آیفون تصویری تغییر پیدا کرده بود . نیازی نبود که بپرسه کیه یا تصویرشو ببینه .. حالا نسبت به دیروز احساس آرامش بیشتری می کرد از این که کسی اونو نمی بینه . پیام اضطراب عجیبی داشت .  یه روزی حاکم جسم و جان و قلب این زن بود . حالا باید با ترس و لرز و هزار منت اونو می دید . چرا دست روز گار بین اونا جدایی انداخته بود . چرا اونایی که همو دوست دارن نباید به هم برسن . پریسا کمی چاق تر شده صورتش هم تپل تر شده بود . دیگه اون تیپ دخترونه رو نداشت . یعنی اون همه چی رو فراموش کرده ؟ دیگه هیچ حسی بهم نداره ؟ فراموش کرده که یه روزی واسه هم می مردیم ؟ آخه من چه گناهی کرده بودم .. پیام وارد پذیرایی شد . اون هراس داشت  از گردوندن مردمک چشاش و حرکت سرش به این طرف و اون طرف .. دلش می خواست به یه نقطه  خیره شه .. آخه از در و دیوار خونه براش خاطره می بارید . هر چند نقاشی شده بود و دکور بندی هایی هم بهش اضافه شده بود .
-پریسا خیلی فرق کردی . جسمت هم مثل روحت مثل فکرت خیلی عوض شده .
پیام به سمت پریسا رفت و خواست که صورتشو ببوسه .. زن یه لحظه خودشو کنار کشید ولی حس کرد که باید تحملش کنه ..
-چرا این کارو می کنی . از جون من چی می خوای
-گناه من چیه که دوستت دارم . گناه من چیه که پنج سال از عمرمو واست گذاشتم و آبرومو ... و هشت سال در غربت به خاطرت اشک ریختم ..
 -بهت نمیومد این جوری باشی ..
 -چرا ؟ چون قبل از تو دو تا دوست دختر داشتم ؟
-پیام بهم دست نزن ..
-نمی تونم تو رو با روسری ببینم .. بذار درش بیارم .. هنوزم دوستت دارم . هنوزم می خوامت ..
-ولی دیگه همه چی تموم شده . فکر منم باش .
-مگه تو به فکر من بودی ؟ وقتی بابات دم از پول و کار و خونه و ماشین می زد و می گفت پیام باید اینا رو داشته باشه بیاد جلو تو کر بودی لال بودی که ازم دفاع کنی ؟ از عشقت دفاع کنی ؟ چی شد که الان توی خونه بابات زندگی می کنی ؟ شنیدم شوهرت تازه ماشین گرفته .. فقط با یه کار مندی ساده پاشو گذاشت تو خونه تون .. چرا .. چرا آخه ..
 -بس کن .. من نمی خواستم این طور شه پیام . باور کن خودم عذاب می کشیدم ..
 -حالا چی .. حالا چی ..
-نمی دونم . نمی دونم . واسه عذاب کشیدن خیلی فکرا هست خیلی کارا هست .. ولی یه دلخوشی هایی هست که می تونه اون عذاب ها رو کمرنگش کنه .
 -ببین من چقدر عذاب می کشم ؟ تو چشام نگاه کن و بگو دوستم نداری .. بگو به من فکر نمی کنی .. بگو خاطرات پنج سال از بهترین سالهای زندگیت واست هیچ ارزشی ندارن .. بگو دیگه .. تو چشام نگاه کن .. همون چشایی که بهم دروغ نمیگه .. ولی می دونی چیه ؟ من چشای تو رو از قلب تو بیشتر دوست دارم . چشات واسه خودش یه قلب جدا گونه داره . تو خیلی بی رحمی .. همین که از جلو چشات دور شدم همین که دیگه منو ندیدی فراموشم کردی .. نخواستی به من فکر کنی .. پس چشات دوستم داشت . بذار اون چشارو ببوسم ..
-بس کن پیام .. بس کن .. خواهش می کنم .
 -چطور تونستی خودت رو قانع کنی که بری با یکی دیگه باشی .. من می خوام بدونم . تمام اون لحظاتو که ازم دور بودی ..
-گفتم با احساسات من بازی نکن .. خواهش می کنم . پیام شونه های پریسا رو گرفت . فقط تو چشام نگاه کن و به من بگو . بگو که من باید به چی فکر کنم . فقط حستو به من بگو ..
پریسا سعی داشت خودشو بی تفاوت نشون بده تا پیام دست از سرش بر داره . پیام واسش همون دیوونه قدیم بود . باهمون بچه بازی هایی که ازش خوشش میومد . ولی حالا نمی خواست زندگی خودشو خراب کنه . حس کرد که نتونست راز دلبستگی خودشو پنهون کنه .. پیام خیلی آروم صورتشو به صورت پریسا نزدیک کرد . پریسا احساس گرگرفتگی می کرد .. دستاشو گذاشت رو سینه های پیام . می خواست اونو از خودش دور کنه انگار توانی نداشت .. پیام دستاشو گذاشت دور کمر اون و لباشو رو لبای پریسا قرار داد ... یه بوسه دیگه در کنار صد ها بوسه آن سالها .. پریسا لباشو به حرکت در آورد . می خواست بفهمه آیا حس همون وقتا بهش دست میده یا نه ؟ ترس برش داشت . یه حس قشنگی بود که در این سالها به سراغش نیومده بود ..می دونست که دوستش داره .. دلش واسش می سوخت .. ولی نمی تونست . بوسه شون طولانی شده بود و هیشکدومشون دل اونو نداشتن که از اون یکی جدا شن ولی پریسا حس کرد که باید خودشو کنترل کنه .. چون پیام بعد از بوسه به سینه هاش دست می زد .. و بعدش اونو بر هنه می کرد .. اون روزا آنال سکس انتهای سکسشون بود . بیشتر وقتا پیام اونو با میک زدن کسش به ار گاسم می رسوند .. نمی خواست به این چیزا فکر کنه ولی مثل پرده نمایش از جلو چشاش رد می شدن . .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی