ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سرو هزار سودا 32

آخ که چقدر خسته بودم . دلم می خواست بگیرم تا صبح تا دوروز دیگه بخوابم . به دور از هیاهو و سر و صدا .. یادم میاد یه زمانی از صحبت با دخترا خیلی هیجان زده می شدم . دست یافتن به اونا و عمق جسم و روحشونو یک رویا می دونستم ولی حالا گاه طوری ازشون خسته می شدم که  هوس اون روزایی رو می کردم که تشنه اونا بودن هم یه صفایی واسه خودش داشت . این جور اگه دست و بال آدم باز باشه هم خودش یه دردسره .. آخ با یه چیزی روبرو شدم که آرزو کردم کاش خونه نمی رفتم و همون جا پیش مژده می خوابیدم ..ملوک دم در بود .. خوش بدن تر و زیبا تر از همیشه . خیلی به خودش رسیده بود که از حول وحوش چهل و هشت هم خیلی کمتر نشون بده .. یه ساپورت هم پاش کرده بود که آدم دلش می خواست از پایین پا تا به انتهای باسنشو از روی همون ساپورت گازش بزنه . با اشاره انگشت منو طرف خودش خوند . این که من دیر تر برم خونه مسئله ای نبود . خونواده در ساعت ثابتی منتظرم نبودن . چون من همیشه یه بهونه ای داشتم و یه حرفی واسه گفتن و خیلی راحت می تونستم اونا رو گول بزنم . یه پیرهن میدی وتی شرت مانند به رنگ سبز روی ساپورتشو پوشش داده بود . تا  به انتهای باسنشو که یه قسمتی از انتهاش مشخص بود .. این ساپورت مشکی  دیوونه ام کرده بود .  ملوکو فقط باید می گرفتم و یه ضرب می کردم توی کونش . کون ملوک  بیشتر وقتا اولین جایی که به طرفش یورش می بردم .. اون زن نقطه ضعف منو می دونست . تازگی ها دو تاپاشو کرده بود توی یه کفش و می گفت مرغ یه پا داره و من باید اسممو عوض کنم و ازم خواست که یه اسم با کلاس واسش انتخاب کنم که هوس انگیز باشه ..منم بهش گفتم عزیزم من دوست دارم تو رو با هویت خودت داشته باشم . تو خوش اندام ترین زن دنیایی مگه با تغییر اسم هم چیزی عوض میشه .. راستش عادت کرده بودم که بهش بگم ملوک و دیگه اون جوری ترک عادت خیلی سخت بود . نمی دونستم می تونم کیرمو واسه ملوک شق کنم یا نه .. یه حرکاتی رو داخل شلوارم حس می کردم ..ملوک می خواست بیاد سمت من .. سعی کردم زیاد بهش نچسبم . بدنم بوی عطر تن و پیرهن مژده رو می داد .. می شد یه بهونه ای آورد ولی شاید اگه کیرمو ساک می زد متوجه می شد که دقایقی قبل در تماس با زنی بوده . نمی دونم چرا دلم نمیومد اونو ناراحتش کنم . با این که شوهرم داشت ولی خب دو تایی شون نسبت به هم طبعی سرد داشتن . شاید می تونستم یه دختر جوونو از خودم برنجونم ولی دوست نداشتم دل ملوک بشکنه یا حس کنه که با احساساتش بازی کردم . ملوک : چرا ازم فرار می کنی ..
-من می خوام برم حموم . سختمه . تازه از بیمارستان دارم میام بدنم عرقیه . نمی خوام تنمو به تن خوشبوی تو بمالونم ..
 با ناز و کرشمه اومد جلوولی من سریع خودمو رسوندم به حموم خونه شون ... و رفتم داخل ..
-منم می خوام بیام .
-ملوک جون . من دو دقیقه دیگه میام بیرون . دوست دارم وقتی که اومدم تو رو به همین سبک و حالت ببینم و لذتشو ببرم ..
 با این حرفا اونو خاموش وخامش کرده تا منتظرم بمونه . وقتی ازش تعریف می کردم انگار رو آسمونا پرواز می کرد . با همون اندام لخت از حموم اومدم بیرون .. جون نداشتم ولی سعی کردم به دیدن هیکل ناز ملوک کمی  تحرک پیدا کنم . چون اون که نمی دونست شهروز خسته میشه یعنی چه و من در روز چه درگیریهایی دارم . وقتی که از حموم در اومدم ملوک روی تخت دراز کشیده بود همون جوری که من دوست داشتم . اون اخلاق منو می دونست به دمر دراز کشیده بود .. 
-فقط نمی دونستم که باید پیر هنمو در آرم یا نه
-خودم برات درش میارم ..
-پیراهنشو در آوردم ..
 ساپورتش  تا مغزاستخونمو آتیش داد .. انگار هورمونهای دور و بر کیرم فرمان حمله رو به من صادر کرده بودن . سوتینشو در آوردم . دیدم از این سمت به اون سمت می غلته و یه حرکاتی از خودش نشون میده .
 -راستشو بگو شهروز به نظرت منم به نسبت ملوک اون سالها خیلی آب افتاده و بد قیافه شدم ؟
 -تو خوب می دونی چه وقتایی این جور سوالا رو ازم بکنی
-یعنی تو حرف راستشو نمی زنی ؟
سینه هاش یه جوری شده بود . گرد و سفت و قلنبه .. یا به اونا ژل زده بود یا آمپول .. اون دفعه هم یه همچین حالتایی رو درش دیده بودم ولی نه به این شدت . خیلی بهش میومد .. چربی شکمش آب شده بود . به خاطر من می رفت ورزش .. فرم باسنشو نه تنها حفظ کرده بود بلکه خوش مدل تر و کمی هم ابعادش بزرگتر و بلند تر شده بود . طول و عرض و ارتفاعش رشد خاصی داشت .. یه نگاهی به سوراخ کونش نشون می داد که با این که به اندازه کافی گشادش کردم ولی  بازم همون گیرایی اولیه شو داره .
-ملوک تو ازیه دختر تازه بالغ هم بیشتر آدمو آتیش می زنی .. نکنه فقط واسه من نیست که  خودت رو ساختی .. یه اخمی بهم کرد و گفت اگه از این حرفا بزنی باهات قهر می کنم ... ولی خب تو که می دونی دلشو ندارم . شوهرم تعجب می کنه که من چه جوری این جور خودمو می سازم ولی محلش نمی ذارم . بذار هرچی فکر می کنه بکنه ..مهم اینه که من حالا با توام . اون سینه های سفت خوردن داشت .. اون کون قلنبه هم همین طور ..... ادامه دارد ...نویسنده ... ایرانی