ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سرو هزار سودا 29

برای لحظاتی فقط به هم نگاه می کردیم .  دوتایی مون پلک نمی زدیم . انگار هرکدوم از ما دوست داشت طرفش سکوتو بشکنه . آخرش اون واسه من شکلک در آورد . -حیف که دلم نمیاد بزنمت
مژده : نه  تو رو جون من بیا منو بزن . کاری می کنم که  بری چند ترم عقب تر .. 
-راستش با این استادی که من دارم و نصف درسای این ترمو هم با اون ,  دارم فکر کنم باید فاتح تخصص خودمو بخونم . میگم تو راستی راستی  رو اعصاب و روان مردم کار می کنی ؟ تو که خودت یه پا اعصاب خراب کنی ؟
مژده : راستی راستی من این جوریم ؟ نگو عزیزم دلم می شکنه ..
-مژده راستشو به من بگو تو یه خواهر دو قلو داری ؟
 مژده : کی من ؟ نمی دونم شایدم داشته باشم .
-هیچی نمیشه  .
با این که خسته بودم ولی تماشای اون بدن زیبا و بر هنه ای که فکر نکنم در تمام زندگیش بیشتر از انگشتان یک دست عشقبازی کرده باشه شور و حالمو زیاد می کرد . باید فراموش می کردم که چه اتفاقی افتاده .. حالا دور دور اون بود .
-به چی فکر می کنی شهروز . به این که خیلی سیری ؟ خیلی بده آدم از سر سیری عشقبازی کنه .
-واسه همینه که دوست داری بر من ریاست کنی و حالا که ...نتونستم به حرفم ادامه بدم . ولی منظورمو گرفته بود ..
 -حالا رو درست میگی ولی من هرگز نخواستم چیزی رو بر تو دیکته کنم . من هنوزم اگه حس کنم که تو نمی تونی اونی که من انتظار داشته باشم باشی ترجیح میدم که دستیار من نباشی ..
 شونه هاشو گرفتم و محکم فشارش دادم ..
 -نکن داری چیکار می کنی ..
 قبل از این که بفهمه چی شده کیرمودر انتهای کسش حس می کرد ..
-دیگه رئیس بازی رو می ذاری کنار .. یک بار دیگه ببینم که با من پیچیدی طوری باهات می پیچم که این دانشگاه و این بیمارستان  روببوسی و بری .. من می مونم و تو میری .. من خودم موقعیت خودمومی دونم . ولی حرف زور توی کله ام نمیره ..
 مژده : اگه این جور حرف زدن راضیت می کنه من حرفی ندارم ..
 بازم حس کردم تند رفتم . نمی دونم اون واسه بازی شطرنج از چه مهره هایی استفاده می کرد که من  نمی شناختمش . با حرفاش با حرکاتش انگاری یه قدم از من جلو تر بود .. شاید با بازی صداقت و محبت پیش می رفت . خواستم اونو ببوسم ولی صورتشو یه پهلو کرد و نذاشت که این کارو انجام بدم .. یه بار دیگه هم ازتیررس لبای من دور شد .ولی برای بار سوم دستامو گذاشتم پشت سرش .. اونو با یه فشار به سمت لبام کشوندم ولی این بار دیگه مقاومتی نکرد . وسط بدنمو طوری حرکت می دادم که کیرم یه حرکت دورانی داخل کسش داشته باشه ..
-مژده چت شده ؟ حس می کنم ناراحتی ..
 -نه شهروز .. تو حالتو بکن . کارت رو بکن ..
 -چی شده عزیزم .. راستشو بگو ..
خودمو ازش جدا کردم .
-تا بهم نگی چی شده من ادامه نمیدم ..
 مژده : رو من منت می ذاری .. من مثل تونیستم که دور و برمو شلوغ کنم و برم با این و اون باشم ..
-پس چی شد انگشت رو من گذاشتی ..
 مژده : حالا رو واسه این که دفعه قبل باهات بودم .. دفعه قبلو واسه این که حس کردم دیگه نمی تونم با خودم بجنگم .. یه نیاز داشت از درون منفجرم می کرد .. شاید احساس کردم که می تونم بهت اعتماد کنم ..
-استاد حالا داری میشی یک دختر خوب . فرض می کنیم من دکترم و تو بیمار من ..  می تونی بهم بگی چرا گرفته ای ؟ اون شور و هیجان اولیه ات حالا تبدیل شده به این که من فکر می کنم تو یه چوب خشک یا یه مانکن سکسی و آدم مصنوعی هستی توی بغلم ..
-شهروز من تحقیرت نکردم ولی از این که کسی تحقیرم کنه خوشم نمیاد .. تحقیر همراه با تهدید ..
-عزیزم من داشتم شوخی می کردم .
 مژده : ولی لحن تو این طور نشون نمی داد .
 -منو ببخش اگه تند باهات بر خورد کردم . از ته دلم نبود ..
خیلی آروم شروع کرد به گریستن . بازم به یاد گذشته هاش افتاد .. خواستم از جام پاشم و لباسمو تنم کنم که این اجازه رو بهم نداد ..
 مژده : آدما نمی خوان تیشه به ریشه هم بزنن . ولی خیلی ها این کارو می کنن چون فقط خودشونو می بینن .
 -فکر می کنی منم می خوام تیشه به ریشه ات بزنم ؟
-منظورم تو نبودی ..
 -دیگه بهت دست نمی زنم مژده .
-بچه نشو ..
می خواستم بهش بگم مردی که تا حالا حداقل با پنجاه تا زن و دختر سکس داشته دیگه بچه نیست .
 مژده : بیشتر وقتا حس می کنم که دنیا واسه مردا آفریده شده ..اگه یک  زن مجرد یه نیازی مثل نیاز یه مرد داشته باشه و مثل اون بخواد از زندگی لذت ببره  باید مراقب باشه که انگشت نمای خاص و عام نشه .. یک زن نمی دونه چه سهمی از زندگی داره . شایدم هیچی ..
 -اومدی اینا رو به من بگی ؟
-ما زنا گاهی زنا رو درک نمی کنیم . اون وقت از شما مردا چه انتظاری می تونیم داشته باشیم ؟!
 یه بار دیگه نگاش کردم .
-تو تا منو مریض خودت نکنی دست بر دار نیستی ..
مژده : پس بیا منو بزن ..
 این بار اونو به شکم و دمر خوابوندم .
 -حالا این جوری دیگه خیلی بهتر شد ..
-چی می بینی شهروز ؟
 -کون یه خانوم دکتر ..
 -می خوام مث اون دفعه بهم حال بدی .. یه حسی مث اون دفعه داشته باشی .. همون حس قدرت .. همون که اگه خودت رو برتر از من نمی دونستی فاصله ای هم احساس نمی کردی ..
 شروع کردم به خورن کون مژده ..
 -بذار حالمو بکنم . خب معلومه فاصله ای نیست ..
من از پشت در حال زبون زدن به سوراخای کون و کس استاد خودم بودم و اون همش می گفت در مانم کن به من آرامش بده ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی