ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یادگارگذشته ها 1

همهمه عجیبی بود .. هر کی ساز خودشو می زد .. همه در حال رقصیدن بودن . ناگهان چشای پریسا به پیام افتاد . باورش نمی شد که اون بر گشته باشه . عروسی پسردایی اش بود .پسردایی پیام هم می شد . پیام پسر خاله اش بود . عشقش بود . اون حالا باید سی سالش باشه .. هفت سالی می شد که اونو ندیده بود شایدم هشت سال . پیام واسه لحظاتی نگاش کرد .. پریسا نمی دونست چیکار کنه . حدود هشت سال پیش اون از ایران رفته بود . هیشکی نمی دونست کجا رفته و چیکار می کنه .. یه عده می گفتن رفته ترکیه .. یه سری می گفتن رفته قبرس .. یه اختلاف مالی با یکی داشت .. فکر کنم این همه سال به خاطر همون نیومده بود حالا چی شده و چی نشده بود دیگه مشکلش حل شده می گفتن اون جا واسه خودش دم و دستگاهی داره .. ظاهرا رفته بود به یونان ..با این حال واسش مهم نبود .نمی خواست چیزی در موردش بشنوه و بدونه . پریسا ازدواج کرده بود . یه دختر داشت پریای شش ساله .. از زندگیش راضی بود . با این که شوهرش کارمند بود ولی می تونست به این بنازه که یه لقمه حلال میاره سر سفره اش ..
-پریسا حالا ازم فرار می کنی ؟ من هشت ساله واسه تو آواره ام .. بعد از این همه مدت جواب منو نمیدی ؟ شنیدم ازدواج کردی ..
 -هفت ساله ..
 -آره منم همون موقع شنیدم .. من که نمی خوام بخورمت .. من تو رو به خاطر تو از دست دادم . فکر می کردم خیلی با مرام تر از اینا باشی ..
-حالا برو .. من همه چی رو واسه شوهرم تعریف کردم . گفتم که من و پسر خاله ام قصد داشتیم با هم از دواج کنیم ..
-همین ؟ فقط همینو گفتی ؟ گفتی که چند بار لخت تو بغلش خوابیدی ؟ گفتی که اون به خاطر تو به خاطر این که دهن باباتو ببنده رفته بود دنبال پول و پله ؟
- چرا کلاهبرداری کردی ..
 -پولمو خوردن .. بالا آوردم ..
-پس چرا وقتی بهت گفتم تو بر می گردی یا نه .. گفتی هیچی معلوم نیست معلوم نیست چند سال دیگه بر می گردم ..
 -بهت دروغ می گفتم ؟ گفتم بالاخره بر می گردم . می تونستم چهار سال پیش یا حتی پنج سال پیش هم بر گردم ولی نمی خواستم خاطراتم برام زنده شه ..
-برو خواهش می کنم برو الان مسعود میاد .. نمی خوام یه فکرایی بکنه ..
 -یعنی اون تا همین حد بهت اعتماد داره که پس از هشت سال اونم در یه جمع ببینه که داری با پسر خاله ات سلام و علیک می کنی ممکنه فکر کنه باهاش رابطه داری ؟خیلی بی عاطفه ای ..
پریسا : من یه سال برات صبر کردم .. تو حتی یه زنگ هم برام نزدی .. دو سه بار واسه خونه ات زنگ زدی خبر منو نگرفتی .. اصلا اونا نمی دونستن از کجا تماس می گیری .. تو هم همش از این شهر به اون شهر در رفت و آمد بودی ..
-می دونی من با نقاشی ساختمونا , با استعدادی که در نماکاری ساختمون داشتم خیلی زود خودمو گرفتم . روزی هیجده ساعت کار می کردم ..
-برو زندگیمو نابود نکن.. نگو که هشت ساله دستت به دختری نرسیده . قبل از منم دو تا دوست دختر داشتی پسر خاله .. 
-ولی تو آخریش بودی .
-برای من تو اولیش بودی 
-ولی آخریش نبودم .
-برو با احساسات من بازی نکن ..
 -این پریاست ؟
 -آره اون که اومد باباش هم باید همین دور و برا باشه
-خیلی دلم می خواست بابای بچه ات باشم
-برو .. بعدا با هم حرف می زنیم ..
-کجا ؟
 پریسا در مانده شده بود ..
 -صبح بیام خونه تون ؟
-که چی بشه ؟
-یه عالمه حرف باهات دارم ..
پریسا با این که هنوز دلش پیش پیام بود ولی زندگیشو , دختر و شوهرشو دوست داشت نمی خواست مشکلی پیش بیاد که باعث از هم پاشیدن کانون گرم خانوادگیش شه . واسه این که زود تر اونو ردش کنه به ناچار گفت باشه . پیام حتی خونه شونو می دونست . خاله و شوهر خاله ,  خونه ویلایی خودشونو در اختیار پریسا و شوهرش گذاشته خودشون رفته بودن به آپار تمان .. پریسا خودشو از اون فضا دور کرد .. نمی تونست بر اعصابش مسلط شه . خاطرات و ماجراهای گذشته .. ترس از آینده .. می دونست که پیام از اون کله خراست . ولی باید قبول کنه که  گذشته ها گذشته .. دست پریا رو گرفت و رفت به سمتی .. نمی دونست که باید چه احساسی داشته باشه . اون حالا بیست و هشت سالش بود .از پونزده سالگی تا بیست سالگی با پسر خاله اش دوست بود . پیام دو سال ازش بزرگ تر بود . از وقتی که پیام رفته بود زیاد به خونه خاله شون نمی رفت . پنج سال از بهترین سالهای زندگی رو با رویای اون گذرونده بود . خیلی سخته واسه یه دختر .. ازدواج برای یه دختر از همه لحاظ قماره . گاهی ازدواج نکردن هم مثل ازدواج کردن یک ریسکه .. من یک سال براش صبر کردم . تازه اگرم باهام تماس می گرفت چه امیدی می تونست بهم بده .. برای چی بر گشتی پیام ؟.. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی