ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 67

ماندانا حس کرد که ویدا از بس ار گاسم شده دیگه تمایلی به شوهرش نداره و از این بابت خیلی در عذابه .. خودش شخصا اون دارو رو به ویدا رسوند ..
 ویدا : دستت درد نکنه
ماندانا : فدای تو ..
ویدا : نمیای داخل ؟
ماندانا : نه برم خیلی کار دارم ..
ویدا : زحمتت زیاد شد .. 
ماندانا : ببینم ویدا اگه بازم یه مورد مناسبی پیش بیاد باهام میای ؟
ویدا : بذار اونی رو که تازه خوردیم هضمش کنیم بعدا .. حواست به داداش منم باشه ها . اون درسته که سرش تو لاک خودشه ولی اگه به یک چیزی پیله کنه دیگه ول کنش نیست . بهش امون نمیده . دست ازش بر نمی داره . خیلی هم موشکافه ..
 ماندانا : اینو که خودم می دونم . ولی هواشو دارم . دیگه تو باید خودت رو غرق یه چیزی بکنی تا بتونی در اون کاری که داری می کنی  موفق شی .مثلا وقتی که داری سر شوهرت شیره می مالی باید قبول کنی که داری گولش می زنی . اون زمانی که داری این عملو انجام میدی به هیچی جز هدفت فکر نکن . عذاب وجدان و این که اون بی ریاست و تو ریاکاری و نامردی و بی مرامیه رو بذار کنار . خودت باش . واسه دل خودت و هوس خودت تلاش کن .هر وقت هم که دوست داری بغل شوهرت باشی  اون وقت می تونی اونو تنها مرد زندگیت حس کنی . خودت رو غرق لحظه ای کن که در اون قرار داری . حس کن تمام زندگی تو در همون لحظه ای وجود داره که تو رو احاطه کرده . مثل دیروز.. من وقتی با پرویز بودم تمام مردای دنیا رو پرویز حساب می کردم و نمی خواستم جز اون به مرد دیگه ای فکر کنم و همون حالتو در مورد هوشنگ هم داشتم .. اما دو تایی شون که اومدن رو من با خودم گفتم حالا عیبی نداره مردای دنیا شدن دو نفر .
ویدا : ماندانا چقدر حرفای شیرینی می زنی . اگه دوست داری بیا بقیه شو  این داخل بگو ..
ماندانا : نه من دیگه باید برم عجله دارم .. فقط ویدا من یه بار دیگه ازت می پرسم اگه یه سوژه خوب به تورم خورد پا هستی ؟
ویدا : حواست به وحید هست ؟
 ماندانا : آره داداشت روز به روز بیشتر بهم علاقه مند میشه . من وقتی که خونه هستم متعلق به اونم . نمی ذارم آب از آب تکون بخوره . تو حواست به رامین باشه . غصه داداش وحید خودت رو نخور . سعی کن اول طرفتو خوب بشناسی . باشه ویدا جون خجالتی من . باشه سعی می کنم جفت جفت شکار کنم تا دو تایی مون بخوریم .  این قدیمی ها رو هم داشته باشیم بد نیست . یه وقتی دیدی چیزی به تورمون نخورد . فقط خوب به کارای خونه ات برس .. شکم شوهرت رو سیر کن . هر چی اون میگه بگو چشم . واسش عشوه گری کن .. اگه چهار کلام حرف تندی بهت زد صبور باش .. بذار تو رو بهترین و با اخلاق ترین زن دنیا حس کنه . چهار تا حرف  تند هم بهت بزنه .. مهم اینه که واست پول خرج می کنه و تو هم می تونی سر فرصت هر وقت که سرش گرمه بری و حالتو بکنی ...
ویدا : استاد ماندانا ....
ماندانا ک باشه فهمیدم من دیگه رفتم ...
 مانی رفت و ویدا به حرفای زنداداشش فکر می کرد . اون شاید در اثر تجربه بیشتر زندگی زناشویی اش این حرفا رو می زد . راست می گفت مردا با همه زرنگی هاشون بعضی وقتا خیلی راحت فریب می خورن . اون شب به اندازه کافی استراحت کرد . سعی کرد خودشو تقویت کنه .. یه دوش آب گرم و ماساژ توسط دستای شوهرش رامین اونو حسابی آماده هماغوشی با ناصر کرده بود .. صبح شنبه پس از خروج شوهرش از خونه اونم خودش آماده کرد که بره پیش ناصر . با این که حس می کرد به اندازه کافی شور و هیجان داره ولی داروی هوسو هم خورد تا سر حال تر باشه .. یه مینی پیرهن چرمی براق و شیک به رنگ صورتی تنش کرد و یه مانتوی آخرین مدل هم پوشید و سوار ماشینش شد و رفت به سوی مقصد ... ناصر منتظرش بود ... ویدا دیگه اون نگرانی قبلونداشت از این که اون دوست دختر دیگه ای داشته باشه . با این حال تنها نگرانیش ازاین بود که نکنه ناصر با زنایی باشه که بهداشتو رعایت نکنن و اون دچار بیماری های آمیزشی شه .. آخه اونم از کاندوم لذت نمی برد .  دوست داشت وقتی کیر رو لمسش می کنه اونو با تمام وجودش حس کنه . وارد بدنش شه . گوشت داغ کیر,  اون عضلات پر التهابش , بدون هیچ فاصله و جنس مزاحمی با بدنش در تماس باشه . یه حس قشنگی درش به وجود بیاره . تپش های قلبشو زیاد کنه . ولی کاندوم این شور و هیجانو کم می کرد . حس می کرد که یه لاستیک داره اونو می کنه . خودشو قانع کرد به این که از اون جایی که ناصر مشکل پسنده پس معمولا می تونه با زنایی دوست باشه که خیلی زیبا و تمیز باشند .
ناصر : وای چی ساختی امروز!
 ویدا : قبلا نمی ساختم ؟
ناصر: ببینم عروسی رو که این جوری نرفتی
ویدا : اگه سکسی تر از این رفته باشم چی ؟
 ناصر: نمی دونم . بهت گفته بودم که باهات بیام ولی تو موافقت نکردی .
 ویدا : گفتم شاید چند تا آشنا باشن ما رو با هم ببینن خوب نباشه . تازه من که نباشم یکی دیگه هست که هواتو داشته باشه ..
ناصر: دختر حسود . من جز تو دوست  دختر دیگه ای ندارم ..
 ویدا : اوووووخخخخخخ ناصر باور کن تو هم تنها دوست پسر منی . اگه بدونی وقتی که بهم میگی دختر چقدر لذت می برم . منو ببوس .. ببوس .. ببوس ..دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوستت دارم ..
ناصر: معلومه که دیروز خیلی حشری شدی
ویدا: آره .. هر پسری که بهم اشاره می زد برم سمتش به عشق تو نمی رفتم . حشر و هوس هامو جمع کردم واسه تو . تا نشون تو بدم . ناصر می خاره .. می خاره .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی