ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 211

قبلا تا حدود زیادی به این مسئله که چی بگم که بتونم نیما رو خرش کنم و سرش شیره بمالم فکر کرده بودم ..
-نیما جون وقتی که اون در زد و وارد شد تنها بود .. منم به صرف این که شوهر دختر عمومه و یه کاری با ها م داره دیگه گذاشتم بیاد داخل و اصلا این حرفا رو با هم نداشتیم . با این که می دونستم مرد زن بازیه و زری جون همش از دستش شاکی بوده و چند بار کارشون به طلاق کشیده بازم پیش خودم گفتم حتما احترام فامیلو نگه می داره .. اومد داخل و گفت حیفه از تو زن به این خوشگلی و متانت که تنها زندگی می کنی.. یواش یواش اومد سمت من .. به زور چسبید به من .  می خواستم جیغ بکشم . دستشو گذاشت جلو دهنم .منو به زور به زمین فشارم می داد . ترسیدم منو بکشه . یا بلایی بر سرم بیاره .. دیگه بقیه شو خودت حدس بزن .. من چیکار می کردم ؟!خیلی نا مردی کرد .. نیما سگر مه هاش رفته بود توی هم ..
-چرا شکایت نمی کنی ؟ چرا به پلیس نمیگی .. باید همچین آدمایی پدرشونو در آورد . باید سنگسارشون کرد . مملکت قانون داره ..
-اتفاقا تنها چیزی که نداره همین قانونه . اگه قانون می داشت که کار و بارمون به این جا نمی کشید .. تازه من برم شکایت کنم ..که چی بشه .. چند تا شاهد عادل دارم . اون وقت اون میاد ازم شاکی میشه و باید یه چیزی دستی بده هم بشم .
نیما  اعصابش به هم ریخته بود .. بد جوری داغون و در هم بود . انگار کاخ آرزو هاش به هم ریخته بود .
-من عمری رو با پاکدامنی زندگی کرده بودم . دست نا محرم بهم نرسیده بود .. شوهر نا مردم چه بلایی بر سرم آورد  که تو خودت با خبری . حالا هم این وضع برام پیش اومده . من می تونستم در این مورد چیزی بهت نگم .. بی خیالش . به همون صورت به رابطه ام با تو ادامه بدم . اما در مرام من نا جوانمردی نیست . من باید با تو صادق باشم . نباید دروغ بگم . اگه بخوام تو رو فریب بدم در واقع سر خودم کلاه گذاشتم ..
 طوری شیفته حرفام شده بود که به نظرم رسید به کف اتاق خیره شده و پلک هم نمی زنه ..
 -فرزانه جون تو خوشت اومد ؟
-اگه کسی بخواد به زور با زن یه کاری انجام بده اون زن از این عمل نفرت داره . ولی بعضی تماس ها هستند که  یه ارتعاشات خاصی رو در بدن به وجود میارن . حساب اون از لذت جداشت ..
به زور جلو خنده مو گرفته بودم . فکر کنم اونم سر در نیاورد که من چی گفتم ..
-حالا من باید چیکار کنم .
-هیچی زری جون بد جوری با شوهرش گلاویز شده .. اون جونش به لبش رسیده .. منم دوست دارم ته دلم یه ضرب شستی به کیوان نشون بدم . به این مرد مغرور که هر غلطی داش بخواد می کنه و می خواد بگه هنوزم مرد سالاری بر جهان حکومت می کنه . می خوام پوزه شو به خاک بمالیم . البته ما که نمیگیم تو با زنش بودی ...
 -فرزانه جون ..من این یه تیکه رو متوجه نشدم با کی بودم ؟
 -ببین عزیز دلم اگه تو منو دوست داری .. می خوای دلم آروم بگیره  .. اگه از این کار کیوان بدت میاد .. حداقل یه کاری کن که به خودمون نشون بدیم که ما داریم یه مبارزه منفی بر علیه کیوان انجام میدیم که دل ما خنک شه . از خودمون خجالت نکشیم .
-مبارزه منفی ؟
 -آره همونی که گاندی و مردم هند بر علیه انگلیسی ها در هندوستان انجام داده نهضتشون پیروز شد ..
این یه تیکه رو راستی راستی گیج شده بود ..
-من در مرامم نیست که بخوام این کارو بکنم . می ترسم ..
- از نقطه نظر شرعی می ترسی ؟
-نمی دونم .. فرزانه جون اصلا باورم نمیشه .نمی خوام باور کنم که این بلا بر سرت اومده باشه .. این که تو لذت برده باشی منو دیوونه می کنه
-نه چند بار بهت بگم ..من که توضیح دادم ..
 -اگه منو دوست داری .. اگه به زری احترام می ذاری .. سعی کن به نیت کار زشتی که کیوان در حق من و زنش کرده تو دلت رو صاف کنی و با یه نیت پاک با زن کیوان باشی . ..
-اصلا سر در نمیارم . چه ربطی داره ..
-ببین عزیزم به من نه نگو ..
 -فرزانه ! تو دوستم داری ؟ 
-چرا که نه . بیشتر از خودم .. واسه همینه که نتونستم نسبت به تو صادق نباشم ..
 -خب اگه دوستم داری چه طور راضی میشی که منو با زری ببینی ..
-بعضی وقتا آدم باید به خاطر خیلی چیزای مهمی که در اولویت قرار داره از خیلی چیزا چش پوشی کنه .. فکر کردی برای من آسونه که تو رو با یکی دیگه ببینم ؟ من خودم دارم عذاب می کشم . ولی اون صحنه رو که به یاد میارم مو بر تنم سیخ میشه .. عیبی نداره نیما جون .. مهم نیست هر کاری که دوست داری انجام بده .. فقط برو یه چند دقیقه ای با زری حرف بزن .. منم میام یه سری بهتون می زنم و در بحث مشارکتی شما شرکت می کنم . شما دو تا حرفاتو بزنین .. منم میام به شما اضافه میشم ..
یعنی قصد داشتم کاری کنم که اون و زری با هم حال کرده منم  بعدا برم پیششون .. یعنی یک مرد و دو زن . ولی نیما خیلی سر سخت بود ..  اون هنوز هضم خیلی از مسائل واسش مشکل بود . خلاصه نیما رو فرستادم . دل تو دلم نبود .. آیا زری موفق میشه . بهش گفتم زری نشون بده دختر عموی خودمی .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی