ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 39

-پسریه خورده تحمل کن و سوسول بازی رو بذار کنار . معده ات حساس شده زیاده روی کردی . حس می کنی دیگه داری می میری . نکنه مشروب می خوری و من خبر ندارم .
 یه طوری نگام می کرد که من دیگه نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم . جوابشو چی بدم .
سپهر : من سزطان دارم .. می فهمی من دارم می میرم . دارم می میرم . شاید تابستون دیگه این موقع این جا نباشم . تو این دنیا نباشم ..
 -ببینم زده به سرت ؟  غذا چی خوردی ؟
سپهر : بعضی وقتا آبم که می خورم بالا میارم .
.-سپهر بازی در نیار . خالی بندی رو هم بذار کنار . ببینم چه مرگته پسر ..
 سپهر در حالی که فریاد می کشید گفت
-فر هوش ! چرا حرفمو باور نمی کنی . من دارم می میرم . من سرطان گوارشی دارم . معده ام روده ام  کبدم ..همه جام داغونه .-چی داری میگی ؟ چرا داری پرت و پلا میگی .. می زنمتا .. این قدر حرف مفت نزن .. تو که اهل شوخی و خالی بندی نبود ی
.. ولی رنگم پریده بود .. منتظر بودم که بیاد و بگه شوخی کردم .. ولی رفت به سمت گنجینه ای که کلیدش دست خودش بود .. مدارک ساختمونی و استادو می ذاشت داخلش .. به اندازه یه گونی مدرک و نوشته در آورد .. نوشته ها و آزمایش هایی در مورد بیماری اون بود .. و یه سری دارو هایی که مصرف می کرد و اونا رو نشون فروزان نداده بود ..
 -سپهر .. باورم نمیشه ..
همه جا رو تیره و تار می دیدم ..
-سپهر چرا نا امیدی .. میشه درمان کرد .. میشه جراحی کرد  .
سپهر : آره میشه ولی همه  پزشکا یک در هزار امید وار نیستند . سرطان رشد کرده .. به بیشتر معده من رسیده .. حتی یکی از آشناهام که در خارج طبابت می کنه و متخصص همینه چند وقت پیش اومد ایران و شرایط عمومی و وضعیت منو که دید بهم گفت که باید با واقعیت روبرو شم .. ولی نا امید نباشم .. شاید یه معجزه ای بشه ..
دیگه متوجه نبودم که اون داره چی میگه . فقط همینو فهمیده بودم که سپهر می خواد بره و تنهام بذاره .. دیگه به هیچی دیگه نمی تونستم فکر کنم .. باورم نمی شد .. نمی تونستم نگاش کنم .. پس همه اون موش و گربه بازیها .. همه اون غیب شدنها .. به دنبال این بوده که اون می خواسته کسی از جریانش بویی نبره ؟ خدایا آخه چرا ؟
 -نه رفیق من باور نمی کنم . این دروغه .. این دروغه .. حقیقت نداره .. نه تو نباید بمیری ..
لبخند تلخی روگوشه لباش نشسته بود ..
-همه ما یه روزی می میریم ولی من نمی خواستم .. نمی خواستم الان بمیرم . هنوز باور نکردم که باید بمیرم .. فکر می کردم که خوب میشم .. منتظر بودم وقتی که در مان شدم موضوع رو با شما در میون بذارم . حال و حوصله اینو نداشتم که  با تو و فروزان برم سر ساختمونا .. واسم مهم نبود که چی فکر می کنین . طقلک فروزانو خیلی اذیتش کردم . نمی دونم راجع به من چی فکر می کنه .. ولی یه مدتیه اصلا مثل غریبه ها شدم .  انگار که اون زنم نیست .. اونم فکر کنم یه چیزایی رو حس کرده باشه .. چند بار صدامو بردم بالا ولی اون تحملم کرد .. بهم گفت نمی دونم چته سپهر ولی کاری به کارت ندارم تا خودت بهم بگی ..
- حالا من چی رو می تونم بهش بگم .. بهش بگم شوهرت اون مردی که با هزاران امید و آرزو باهاش ازدواج کردی داره می میره .. ؟ نه نهههههه من چه جوری اینو بهش بگم .. نه سپهر ... از من نخواه که اینو بهش بگم ..من چه طور می تونم چیزی رو که هنوز خودم باور ندارم بهش بگم .. خواهش می کنم ازم نخواه .
به دیوار تکیه دادم تا روی زمین نیفتم .. دوست داشتم گریه کنم ولی اشکام خشکیده بودن .. انگار دلم سنگی شده بود .. تف بر این دنیای بی وفا .. لعنت بر این زندگی .. لعنت بر نامردی ها و بی مرامی ها .. خدا داره آدمای خوبو با خودش می بره .. داره اونا رو با خودش می بره .. و من بد هنوز دارم راحت نفس می کشم .. اما حالا دیگه نمی تونم راحت باشم ..
 سپهر : چت شده فر هوش .. من که هنوز نمردم . نگاه کن ..من همونم .. همون رفیق تو .. همونی که سی ساله با همیم . همونی که از بچگی پیش هم بودیم . همون که با هم رفتیم مدرسه .. من گریه می کردم و تو سر به سر بچه ها می ذاشتی ..یادته ؟ من که هنوز نمردم رفیق .. اگه می بینی این جور زرد و لاغر شدم هنوز درونم همونه .. ..
حالا دیگه اشکامو در آورده بود .. به شدت می گریستم .. بغلش زدم .. بوسیدمش .. اون لحظه تمام بدیهامو فراموش کرده بودم .. ولی وقتی اونو به حال خودش گذاشتم تا برای دقایقی برم بیرون و خودمو تخلیه کنم به یاد خیانتم افتادم . به یاد فروزان .. به یاد کاری که در حق اون دو نفر کرده بودم .. به یاد ظلم و ستم ... رفتم به فضای پارکینگ .. به سمت باغچه .. به در و دیوار لگد می زدم ..  چند شاخه گلو با حرص از ریشه وچند تا رو به زور ازشاخه در آوردم .. تیغ گل سرخی رو که پر پر کرده بودم دستامو زخمی کرد ..ولی من می خواستم قبل از مرگ سپهر مرگ اونا رومرگ گلها رو حس کنم . تازه فهمیده بودم که من همه چی رو رو یایی می خواستم .هم سپهرو هم فروزانو .. حالا خدامی خواست یکی شونو ازم بگیره ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی