ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 61

برای عرفان خیلی هیجان انگیز بود که  مادرش ازش خواسته که به این راحتی به اون کون بده و عرفان اونو بکنه . فیروزه هم خودش تعجب کرده بود که چه طور راضی شده از کون دادن حرف بزنه . اون هنوزم دوست داشت جسم خارجی و داغ و گوشتی و لذت بخش و هیجان انگیزو در بدنش حس کنه .
-عزیزم ..عرفان جون ..فقط حواست باشه . می دونی که چی دارم میگم ..
 -آره مامان . منم و تو . ما که عجله ای نداریم . آروم آروم با هم عشق می کنیم حال می کنیم .
فیروزه چشاشو بسته بود . می دونست که کون دادن درد داره وباید کمی تحمل کنه تا این درد تبدیل به لذت بشه با این حال به عشقی که به عرفان داشت و لذتی که از تماس با کیر می برد فکر می کرد تا این لحظات رو بگذرونه . وقتی عرفان با انگشتاش کون مادرو کرم مالی می کرد فیروزه از این تماس خیلی خوشش میومد و کیف می کرد  . و به این فکر می کرد که اگه به جای کیر عرفان این انگشت بره توی کونش شاید لذت بیشتری ببره و کمتر دردش بگیره . ولی عشق و حالی که کیر داشت انگشت نمی تونست داشته باشه و اون حالو بده .  عرفان هم که دید با فرو کردن انگشت توی کون مادرش اون چشاشو آروم باز و بسته کرده یه چیزایی زیر لباش میگه به این کارش ادامه داد تا اون بیشتر خوشش بیاد و آمادگی بیشتری پیدا کنه .
-اووووووفففففف عرفان .. عرفان .. مث یه مرد پخته کار می کنی ..
-مامان تو فقط خوشت بیاد . دوستت دارم .. تو همیشه همون مامان مهربون منی .. 
-عزیزم فعلا که دوست دختر و معشوقه تو هستم . ولی خوشحالم که فراموش نمی کنی مامانتم و احترام منو در هر صورت حفظ می کنی ..
 -مامان خوشگله من! دوست دختر و معشوقه هم واسه خودش احترامی داره . من دوستت دارم . دوستت دارم ..
 فیروزه صورتش سرخ شده بود . فکر نمی کرد که نیاز و هوس حتی تا این حد هم که شده اونووادار کنه که حس درونشو به عرفان بگه .. پسر کیرشو گذاشت روی سوراخ کون مامان فیروزه اش . با یه فشار مختصر و یه حرکت رو به جلو فیروزه کمی احساس درد کرد ولی تا چهار پنج سانت اول کیر طوری داخل کون فیروزه جا گرفت که زن احساس درد نکرد  . عرفان حس کرد که بیشتر از این ممکنه باعث دردمامانش شه .. واسه همین در همون نقطه کیرشو نگه داشت خیلی آروم اونو به سمت عقب می کشید و دوباره رو به جلو حرکتش می داد .. بار ها این کارو تکرار کرد .. فیروزه احساس خوبی داشت .. احساسی با لذتی فوق العاده ..  نگاه عرفان به برشهای کون مادرش هوس اونو بی اندازه زیاد کرده بود . فیروزه هم کونشو حرکت می داد تا هم خودش بیشتر کیف کنه هم عرفان .. گذشت زمانو حس نمی کردند .. بالاخره عرفان ترتیب کون مادرشوهم داد و اون جا رو هم بی نصیب نذاشت .. در یه حالت قفل و بی حرکت کیرشو گذاشت که ثابت بمونه در عوض کف دو تا دستشو گذاشت روی کون فیروزه و اونا رو به طرف داخل و به سمت کیر جمعش کرد وطوری جفت قاچای کون و کپل مامانشو حرکت می داد که کیرشو از دو سمت غرق ماساژ و مالش و نوازش های کون مادرش کنه . کون گوشتی مامانش , کیرشو حبس کرده بود .. بالاخره آبش توی کون فیروزه جونش خالی شد .. زن از گرمای منی عرفان لذت می برد .. بر هنه , بدون استرسی در آغوش هم به خواب رفتند .. اون طرف هم سهیل و مامانش حسابی مشغول بودن . سحر می دونست که کون پهن و عریض و بر جسته اش دل پسرشو برده و شاید یه دلیلی که اونو به این سمت کشونده همین باشه ..
سحر: عزیزم اینو هم تر تیبشو بده و عشقتو کامل کن . اگه دوست داری همین جا پیشم بخواب . روی این تخت ,  من وتو و بابات .. سه نفری با هم می خوابیم .. مثل اون وقتا که کوچولو بودی و شیر خواره یه چند وقتی تو رو کنار خودمون خوابوندیم .. سهیل به نرمی کیرشو فرو کرد توی کون مادرش
-ممنونم مامان ولی سارا جون منتظرمه ..
-به اونم بگو بیاد این جا چهار تایی می تونیم حال بکنیم ..
 -درسته ولی الان هر کدوم یه گوشه خونه مشغولن .. باید استراحت کرد
 -اوووووفففففف کیر ..عجب کیری داری سهیل جون .. با این که تازه چند وقتی بیشتر نیست که وارد جمع ما شدی ولی حسابی رشد کرده داغ شده .. ولی یه چیزیت هست . من حرکت کیر تو رو که توی کونم حس می کنم می فهمم که فکرت و دلت یه جای دیگه ایه ..
 -مامان دلم واسه عرفان تنگ شده . پسر خوبیه . خیلی خوبه آدم غیر از محیط خونواده خودش یه دوست هم داشته باشه ..
سحر : ای کلک دلت برای عرفان تنگ شده یا مامانش ؟
  -نمی دونم .. اگه حالشونو می پرسیدیم بد نبود ..
-عزیزم حالشونومی خوای بپرسی یا فقط حال مادرشو.  بهترین راه اینه که من و تو بریم اون جا .. یه گشایشی بکنیم بعدا بیاییم این سمت .
سهیل : خیلی دلم می خواد فیروزه جون ازم راضی باشه ..
 -پسر بگو کیرت به خارش افتاده هوس یه زنو که هم سن مامانت باشه رو کردی .. من نمی دونم این کس چی داره که مردا رنگ و وارنگشو دوست دارن ..
 -نیست که مامان جون تو اصلا کیر رنگ و وارنگ دوست نداری !
-سهیل درست صحبت کن .. آدم با یه بزرگ تر که این جور حرف نمی زنه . باشه من صبح یک زنگی برای فیروزه می زنم و بهش میگم برای فرداشب من و سهیل یه سر میاییم اون جا .. یه گل و شیرینی هم می گیریم با خودمون می بریم . چطوره ؟ فقط عرفان غیرتی اگه موی دماغمون نشه خوبه ..
-عیبی نداره مامان جون اونو درستش می کنیم . فدای تو مامان .. مامان گلم ..یه بهونه ای هم بیاریم که بابا نفهمه .. 
-مجبور نیستیم اون اول بگیم که داریم میریم اون جا ..
-فدای تو مامان سحر گلم ..  
اینو گفت و به گاییدن کون مادرش ادامه دارد . انگار کیرش نیروی دیگه ای پیدا کرده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم عالی عالی بود دمت گرم بقیه داستانها هم عالی بودن مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین گلم که پیگیر داستانهایی .. دستت درد نکنه .. ایرانی