ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 31

خوشم میومد با دستای قشنگش و با حرص گوشامو می کشید ... می دونستم ازم خوشش اومده و با این حرکت دوست داره محبت خودشو نشون بده ..
-چرا گوشمو می کشی ..
 -به خاطر این اعتراف که گفتی پسر شیطونی هستی .. 
-حالا به خاطر صداقت من نمی خوای بهم جایزه بدی ؟
-چرا الان جایزه ات رو بهت میدم .
 خودشو رو من خم کرد .. سرشو اورد بالا .. حرارت لبای داغشو حس می کردم . اون می خواست منو ببوسه .. متوجه شدم  حرفموباور کرده .  اون  باور کرده بود که اونو بیشتر ازبقیه دخترایی که با هاشون بودم دوست دارم .. منو همون جوری که بودم می خواست و قبولم کرده بود .. به اون چشای خوشگلی که پلکاشو رو هم گذاشته بود نگاه می کردم . به لحظاتی که باید سپری می شد فکر می کردم .. بازم به تکرار لحظه ها ... شیرینی سکس .. تکرار یک مسیر .. لبامو به گوشش نزدیک کرده و خیلی آروم زیر گوشش خوندم ..
 -مژده دوستت دارم . استاد بد اخلاق دوستت دارم . خانوم دکتر دوستت دارم ..
-نههههههه نههههههه این حرفا رو نزن .. تو که گفتی  باید باورت کنم . گفتی که صادقی ..
-باور نمی کنی که دوستت داشته باشم ؟
مژده : -نزن این حرفا رو .. به شنیدنش عادت می کنم ..
 -و منم به گفتنش ..
 مژده : منوببوس .. ببوس ..
 -می خوای دیگه حرفامو نشنوی ؟
 مژده : می خوام حرفاتو توی سینه ام نگه داشته باشم و با لذت لبات از سکسم لذت ببرم .
 -فقط اگه اجازه بدی یه بار دیگه میگم که عاشقتم . دوستت دارم .
مژده : و منم یه بار دیگه میگم باشه قبوله با این که خیلی اغراق می کنه ولی قبول می کنم باشه .. عیبی نداره . خیلی آروم نوازشش می کردم . باهاش حرف می زدم . حرکت کیرم خیلی آروم بود .. و اونم با صدای ملایمی سوالی روکه  اون دفعه هم ازم کرده بود تکرار کرد ..
-به چی فکر می کنی شهروز ؟
 -به این که چیکار کنم تو ازم راضی باشی . بتونم ارضات کنم . یه حرکت تازه داشته باشم در میان یه تکراری به اسم سکس که سر وته اونو جفت کنی فقط چند حرکته ولی می بینی که صد ها هزار داستان واسش نوشته میشه صد ها هزار فیلم ساخته میشه و آدما با این که خودشون این شرایطو می دونن دوست دارن بازم داستانهای تازه بخونن فیلمهای تازه ببینن ولی حرکت همون حرکته ..
دو طرف صورتمو میون دو تا دستاش گذاشته گفت زندگی یعنی تکرار و تازگی .. و نه تازگی و نه تکرار .. هیشکدومش وجود نداره و هر دو تاشون هم هستند .. در واقع این من و توییم که اونا رو می سازیم . زندگی یعنی دل من و تو , احساس من و تو ..
-استاد اعصابی من .. حالا می تونم بگم تو یک روان شناس ماهری ..
 مژده : ولی  هنوز خودمو نشناختم . فکر می کنم تو رو بیشتر می شناسم . راستش وقتی ازم پرسیدی چرا اومدم سمت تو شاید جوابای منطقی به تو داده باشم ولی چطور متوجه ات کنم اون جوابی رو که حرف دلمه ..
 -اونو با سکوتت و با حرکاتت می فهمم . برای دونستن یه مطلب نیازی نیست که به خودت فشار زیادی بیاری . ندونستن اون ,  فرار از اون خیلی سخته .
-راست میگی شهروز .. مثل حالا که نمی تونم از خودم فرار کنم . سینه هام لباتو می خواد . دستاتو می خواد ... تنم تن تو رو می خواد ..
 اون زن غرق هوس بود . شده بود همون مژدهی که هنوز نمی دونستم کیه . همون دوست داشتنی مهربون . همونی که نیاز به سکس اونو از خود بی خود کرده بود ولی خودش می گفت این یه حس محبت و نیاز روحیه که اونو به سمت من کشونده ..یعنی اون آدم قحطی گیر آورده ؟ نوک سینه هاشو هم به نوبت می مکیدم . آروم روش دراز کشیدم . گذاشتم هر چی دلش می خواد بگه .  نمی دونستم چی میگه ولی آهنگ صداش نشون می داد که داره با لذت حرف می زنه .. منم با لذت  فشار مو بیشتر کردم ..  دست چپمو به زیر کمرش رسونده و با کف اون کمرشو می مالوندم . و از همون پشت دستمو به شونه اش رسوندم . پاهاشو رو به بالا گرفت .. خودمو بازم کشیدم جلو تر تا یک بار دیگه اون لبای خوشگلشو شکار کنم . استاد من غرق نیاز بود .. وقتی نیاز باشه وقتی حس قشنگ محبت و دوستی بیاد روی کار شاید بشه توجیه کرد که چطور یکی به یکی دل می بنده بدون این که در ظاهر تناسبی بین اونا وجود داشته باشه . . مژده ده سال پیش واسش یه مشکلی پیش اومده بود . خودش در یکی از حرفاش اینو گفته بود ..ولی ادامه اش نداد . گذاشتم هر وقت که دوست داره توضیح بده . هر وقت که  آماده درددل کردنه . آروم آروم پلک می زد . می دونستم که دیگه نباید سکوتشو بشکنم ولی چرا با یه چیزی باید اون سکوتومی شکستم یا یه بار دیگه اونو به آخر خط برسونم  و اون با افزایش سرعتم در سکس و ضربات کیرم بود . دستامو گذاشته بودم زیر سرش و در حالی که سرشو یه پهلو کرده بودم پی در پی گردن و گونه هاشو می بوسیدم می دونستم که خیلی خوشش میاد ..  پاهاشو به سرعت به سمت بالا گرفته و بعد اونا رو رو زمین صاف می کرد اولش این کارو به سرعت انجام می داد ولی لحظاتی بعد آروم و آروم تر شد وقتی هم که دیگه پاهاشو به سمت بالا نگرفت  اون وقت بود که فهمیدم تونستم ار گاسمش کنم .. کف دستامو گذاشته بودم رو زمین و خودمو به طرف جلو  می کشیدم .و بعد میومدم به سمت عقب ,  طوری که کیرم با کس اون تماس محکمی داشته باشه واز  اول تا آخر کیر با لبه کس و داخلش در یه اصطکاکی باشه که اون از هوس زیاد ازم بخواد که زود تر آبمو توی کسش خالی کنم .. خیلی دوست داشتم باز و بسته شدن چشاشو در حال انزال خودم ببینم . وقتی تمومش کردم بغلش زدم .. سرمو گذاشتم رو شونه هاش .. خودمو سپردم به اون ولی حس می کردم که اونم خودشو به من سپرده ... وقتی هم که ازش خداحافظی کرده از خونه اومدم بیرون هنوز حس می کردم گیج و منگم . به خودم گفتم شهروز دیوونه نشو خودت رو وابسته نکن .. ولی اگرم وابسته نمی شدم دوست داشتم که اونا وابسته من شن زنا و دخترایی که بهشون حال می دادم . یه زنگ واسه راضیه زدم تا از دلش در بیارم ..
-آقای دکتر ! فکر نمی کنین اشتباه تماس گرفته باشین ؟ نکنه بازم گرسنه ات شده و یه ناهار اضافه می خوای .. یا یه غذای سفارشی ..
 -اگه بخوام بازم واسم میاری ؟
 -ولی فکر نمی کنم دیگه گرسنه ات باشه .. اون قدیما همه چی رو دو تا دو تا می خواستی ..
 منظورشو گرفته بود م. هر وقت که باهاش بودم حداقل دوبار باهاش سکس می کردم و دوبار هم باید ارضاش می کردم ..مثل غذایی که دوبار می خوردم.
 -راضیه! خانوم دکتر یعنی رئیس من یه سری دستورالعملهایی داشت به اصطلاح راه کار هایی که من سراپا گوش بودم .. آخه چی بهش می گفتم .  ببین اون خیلی هوامو داره ..مراقب کارامه .
-چرا ؟ مگه زنته ؟
-تو روابط همه آدما یا زن و مردا رو در این می بینی که به نوع خاصی به هم وابسته باشن ؟ بعدا می بینمت عزیزم . برو خوب به کارای خونه ات برس راضیه جون .. 
-کاش تو هم مث صدات بودی ..
 -بس کن خانوم متاهل ..
 -باشه هرچی تو بگی ...
 رفتم طرف خونه ... راضیه هنوزم دوستم داشت .. خالصانه , عاشقانه .. شهروز دیوونه ! بدون این که بخوای با قلب خیلی ها بازی کردی ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی