ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 27

همون جا نشستیم و به غروب خورشید نگاه کردیم . دستشو گرفتم میون دستام .. رفتیم به یه آلاچیقی .. دو تا چایی سفارش دادیم . حالا با دریا فاصله داشتیم . ولی می تونستیم بیرونو ببینیم . می تونستیم دستای همو بگیریم .. حتی گاهی هم می تونستیم بی دغدغه سر رو شونه های هم بذاریم بی آن که کسی ما رو ببینه . دوست داشت واسش حرفای قشنگ بزنم . از عشق بگم .
-عزیزم منم وقت زیادی نیست که عاشق شدم . این فقط یک حسه .. حس زیبا .. وقتی تو رو دیدم با این حس آشنا شدم . اگه می تونم یه حرفی بزنم فقط تو باعثشی .
فروزان : آره می خوام . امشب حسشو دارم که از این حس تو بشنوم. واسم ازستاره ها بگو . حالا تاریکی همه جا حاکمه . آدما هنوز میان و میرن .ولی من یه آرامش خاصی رو توی بغلت حس می کنم . نمی دونم چرا فکر می کنم دنیا مال من و توست . شاید این همون احساسیه که می خوام داشته باشم . تمام وجودم تمام درونم و قلبم داره داد می زنه که باید دوستت داشته باشم . نمی دونم برای چیه . شاید به این خاطر باشه که تسلیمت شدم . شایدم به این دلیل که حس می کنم که درکم می کنی . نمی دونم چرا .. ولی می دونم نمی خوام جز تو به هیچی فکر کنم . اگه هر چیز دیگه ای رو در این دنیا دوست دارم فقط به خاطر توست عزیزم . می خوام بهترین لحظه هامو با تو داشته باشم .
 راستش منم دیگه پاک گیج شده بودم . انگار من و اون هر دو از دنیای واقعیات فرار کرده بودیم . خودمونو سپرده بودیم به رویا ها . فراموش کرده بودیم که اون یک زن شوهر داره . زنی که با چند ورق کاغذی به نام قباله و ثبت در یک دفتر خودشو متعهد کرده که وابسته به مردی به نام سپهر باشه .
 -فروزان من در این لحظات جز به تو به هیچ چیز دیگه نمی خوام فکر کنم ..
 فروزان : دلت می خواست حالا روآسمون  این دریا بودی ؟ یا مثلا می رفتی اون بالا بالا ها پیش این ستاره ها ؟ جایی که دست هیشکی بهت نرسه ؟ هیچ غمی رو حس نکنی ؟
 -عزیزم ! ستاره ها هم خیلی تنهان . اونا هم دوست ندارن تنها باشن . شاید مث ما آدما . کنار همن ولی حس می کنن که به هم نمی رسن .
 فروزان : شاید اونا شریک تنهایی هم باشن . دلشون می سوزه .  فکر می کنی به من و تو حسرت می خورن ؟ اصلا اونا واسه چی زنده ان ؟
 -شاید واسه همون چیزی که من و تو به خاطرش زنده ایم .
 فروزان : چرا من باید این قدر به تو عادت کرده باشم ؟
-شاید واسه اینه که بخوای حس منو درک کنی .
 فروران : حالا یه پنجاه متری از دریا دور شدیم .. از شکست امواج.. هر کاری که می کنم دلم می خواد برم رو یه کار دیگه . دوست دارم همه کارا رو با هم انجام بدم . دوست دارم همین حالا با هم قدم بزنیم .. مثل همینی که هستیم سرم رو سینه ات باشه و تو با موهام بازی کنی .. دوست دارم لباتو بذاری رو لبام و منو ببوسی .. دوست دارم .. خب دیگه
 -چی می خواستی بگی فروزان . این آخریشو نگفتی ..
فروزان : حتما می خوای بدونی ؟ 
-مگه بین من و تو چیزی هم باید پوشیده بمونه ؟
 فروزان : دوست دارم من و تو برهنه در آغوش هم باشیم و.....
-و دیگه چی ؟
 فروزان : آخه هر چیزی رو که نمیشه همه جا و همه وقت گفت ..ولی میشه انجامش داد ..
 -حالا چه چیزی بیشتر از همه آرومت می کنه فروزان ..
فروزان : صدای سکوت شب و نوازشهای تودر سکوت آغوش تو .. فقط دوست دارم این سکوت با یه چیزی بشکنه . یه چیزی که آرامشمو بر هم نزنه که هیچ بیشتر آرومم کنه و اون صدای قلب من و توست ..
- امشب چقدر عاشقونه حرف می زنی .. چقدر احساساتی شدی ..
 فروزان : دوست نداری ؟ واسه اینه که عاشقم ؟ واسه اینه که حرفام از ته دلمه .. هیچوقت به من دروغ نگو فرهوش . در هیچ زمینه ای .  دروغ بد تر از خیانته . اصلا سبب خیانته . وقتی که دروغ باشه یعنی پشتش بی وفایی هم هست . قول دادی به من دروغ نگی ها
-من کی قول دادم
فروزان : یعنی می خوای به من دروغ بگی ؟
-نه فروزان .. من از وقتی که با هم بودیم  و جور شدیم بهت دروغ نگفتم . الان هم قول میدم دیگه هیچوقت بهت دروغ نگم . به عشقمون قسم می خورم که دروغ نگم . به تو و به اون چشای قشنگت ..
من این قولو بهش دادم از این به بعد بهش دروغ نگم . دیگه نمی تونستم بهش بگم که من واسه بی اعتماد کردنش نسبت به سپهر چه حقه ای سوار کردم . پرده رو کنار کشیده و دو طرفشو رسوندم به هم .. تا جز خدا و این چهار دیواری آلاچیق هیشکی دیگه ما رو نبینه . لبامو گذاشتم رو لباش .. کف دستمو گذاشتم رو صورتش و خیلی آروم نازش کردم . خوشش میومد . چشاشو بسته بود .. فقط نور کمی رو در اون فضا حس می کردیم . دنیای بیرونو خیلی کوچیک تر از این آلاچیق کوچیک می دیدم . ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی