ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 36

ولی دو تایی مون چشامونو بسته بودیم . می دونستم کسی این ور پیداش نمیشه . آخه آدمای این جا بیشتر به امرار معاش فکر می کردن . شاید این رود خونه و درختای دورش , خورشید و آسمون بالا سرش واسشون عادی شده بود .ولی من حس می کردم تا زمانی که فروزانو در کنار خودم دارم همه اینا رو تازه می بینم  . من و فروزان در حاشیه  درختان رو زمین ولو شده بودیم ..
فروزان : نهههههه فر هوش .. ولم نکن .. بازم منو ببوس .. نمی خوام از این رویا بیام بیرون .. حس می کنم که این قشنگ ترین رویای زندگی منه .. واقعیتی به زیبایی رویا -ومن حس می کنم که تو همون منی .. همون منی که به خاطرش زندگی می کنم .. 
فروزان : دوستم داشته باش فرهوش .. بهم قول بده که دیگه به دنبال هوی و هوس نباشی ..
 -یعنی بهت دست نزنم ؟
 با نگاه خمارش بهم گفت ..
 -می خواهم از این به بعد تنها زنی باشم که دستت بهش می رسه به اون اعماق وجودش . آخه من خودمو متعلق به تو می دونم . این حس قشنگ منو با عشق و وفای خودت قشنگترش کن .
-عزیزم تو با این حرفات یه نیرویی به من میدی که حس می کنم قدرتمند ترین مرد روی زمینم ..
 و باز کابوس این که روزی فروزان متوجه همه این مسائل شه دیوونه ام می کرد .. و همچنین اگه یه روزی سپهر بفهمه که جریان چی بوده .. و من میان اونا قرار بگیرم . این که یه روزی با سپهر حرف زدم و فروزان صداشو شنید که داره از زنای دیگه میگه در حالی که اصلا چنین چیزی نبود ومن شخصی به نام اسفندیارو که صداش با صدای سپهر مو نمی زد اجیر کرده بودم که تلفنی نقش بازی کنه .. اگه یه روزی همه چی بر ملا می شد چه باید می کردم ؟! حالا چه باید بکنم ؟! از اون جا هم رفتیم .. دیگه زیبا ترین زیبایی های دنیا در برابر زیبایی فروزانو صفر می دونستم . دیگه هیچ لذتی رو بیشتر و بهتر از بودن در کنار فروزان نمی دونستم.. هر روز بیشتر از روز پیش به هم عادت می کردیم.. و تازه وقتی هم که اون می رفت به خونه اش , اگه شوهرش  زودتر می خوابید و می تونست واسم زنگ می زد .. حتی واسه دو دقیقه .. تماس می گرفت و می گفت می دونی می خوام چی بهت بگم .. و من با این که می دونستم چی می خواد بگه می گفتم نه .. و اون می گفت واسه همیشه دوستت دارم . تا هر وقت که زنده ام ..منم بهش می گفتم فروزان هیچوقت تنهام نذار من بدون تو می میرم .. می میرم .. و اونم می گفت اگه تو بمیری منم دیگه طلوع خورشید بعدو نمی بینم .. کاش بین ما دروغی نبود .. کاش می تونستم این لکه ننگ دروغ و نامردی رو از این رابطه پاک پاکش کنم . من و اون عاشق هم بودیم . شاید اون با انگیزه خاصی اومده باشه سمت من . با یه حرکت جنون آمیز که اون روزا نمی خواست به این صورت در بیاد . ولی حالا که شده .. حالا که به این مقصد رسیده خودشو با این لذت و خوشی و پیوند هماهنگ کرده .. حالا من چیکار کنم اون چیکار کنه . ما چیکار کنیم ؟! اگه من و فروزان می خواستیم به همین صورت ادامه بدیم بی شک لو می رفتیم . چون آدمایی که غرق عشقی خالص میشن محیط اطرافشونو خالصانه می بینن .  اونا مرزهایی رو که  با خواسته ها شون از زندگی دارن نمی بینن . من مرز خودم با فروزانو نمی دیدم . همش از این می ترسیدم که نکنه یه وقتی بیاد که جلوی سپهر , فروزانو در آغوش بکشم . بهش بگم دوستش دارم و آرزومه که یه روزی از همسرش جداشه و با من ازدواج کنه ... سپهر نگاههاش نسبت به من عجیب شده بود . دیگه براش مسائل اقتصادی اهمیت چندانی نداشت . فروزان هم نگران این مسئله بود .. نه این که نگران سلامت روحی و جسمی شوهرش باشه بلکه اونم مثل من حس می کرد که شوهرش داره  راجع به من و اون یه چیزایی می فهمه .. می گفت مدتیه کم غذا شده ..انگار می خواد به چیزی بهش بگه روش نمیشه ..
 -فروزان من دوست ندارم این حالتو .. نمی خوام .. حداقل حالا نمی خوام که جریان ما بر ملا شه .. آمادگی اونو ندارم ..
فروزان تسلیم من و عشق من بود .
 فروزان : بگو چیکار کنیم
-کمی کمتر صمیمی نشون بدیم . به سپهر بیشتر توجه کنیم .. مثلا بهش بگیم که از این به بعد باید همراهمون بیاد ..
فروزان : باشه فرهوش .. ولی تو باهاش حرف بزن ..
 اون شب از فروزان خواستم که به یه بهانه ای یکی دوساعت دیر تر بیاد خونه و من با سپهر حرف بزنم . قلبم به شدت می زد . می ترسیدم . می ترسیدم  از این بازی که  به راه افتاده بود .. من و اون با هم تنها شدیم ..
 -داداش این روزا زیاد باهامون نیستی .. کجا میری و کجا میای رو من زیاد کاری بهش ندارم . حالا متاهل هستی و خودت زن داری و اونم می دونه که باید چیکار کنه .. من و زن داداش دوست داریم که از فردا با هامون بیای ..
وقتی که کلمه زن داداشو بر زبون می آوردم دوست داشتم سرمو بکوبونم به دیوار .. هم به خاطر بی وجدانی خودم و هم این که دوست نداشتم که به یاد بیارم اون زنی که من عاشقش شدم و اون زنی که عاشقم شده یک زن شوهر داره .. سپهر سرشو آورد بالا تو چشام نگاه کرد و برای دقایقی با سکوتش داشت دیوونه ام می کرد ..
 -چی شده سپهر ؟ چرا این جوری نگام می کنی ؟ من ترسم می گیره ..
 سپهر: توکه خیلی شجاع بودی پسر
 -چت شده سپهر ..
سپهر: خیلی نامرده
-کی ؟ چی ؟ کی نامرده ؟ من ؟ چرا چشات گود افتاده .. چرا دور چشات کبود شده .. چرا این جوری بهم نگاه می کنی ؟ مگه من کار بدی کردم ؟ بگو چی تو سرت می گذره ؟ تو اون آدم سابق نیستی .. چی رو ازم پنهون می کنی سپهر ؟
 از نگاهش حس می کردم که همه چی رو فهمیده .. داره زجر کشم می کنه . شایدم اسیر یک ناباوری شده باشه . فکرشو نمی کرده که من و فروزان دوتایی بهش خیانت کنیم . خیلی آروم بهم گفت می خوام از فروزان جداشم . می خوام طلاقش بدم .. ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی