ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 210

صبح شد و خودمو آماده کردم تا این که نیما بیاد و مثلا بخواد باهام حرف بزنه ..
زری : فرزانه این چه مدل لباسیه که داری می پوشی .. یه مینی پیراهن چرم کوتاه اونم به رنگ بدن که وقتی داری راه میری انگار می خواد جر بخوره و با این که دامنه ولی  درز و خط وسط کونتو نشون میده . .. من که زنم یه جوری میشم
-کی ؟ از دیشب تا حالا این جوری شدی ؟ ببینم دوست داری یه بر نامه ای بچینم با این نیما باشی ..
 - فرزانه زده به سرت ؟
 -زری جون پیش قاضی و معلق بازی ؟ کس که مزه کیر حرامو بگیره و تنوع بیفته زیر زبون و دندونش دیگه بی خیال میشه . این که چی بپوشم و چی نپوشم و کی رو تحریک کنم و چی رو تحریک کنم دیگه همه اینا فرعیات میشه . من که نمی خوام برم خیابون و همه جا جار بزنم که من یه زن حشری هستم . این نیما هم از اون پسرای فهمیده ایه که خوب می تونه با آدم راه بیاد . کاش  بعد از جدایی تو و کیوان از هم اون دوست داشته باشه تو رو زنت کنه . ولی فکر نکنم قبول کنه . اگه منو هم دوست داره و می خواد با من باشه به خاطر اینه که  از اون سالهای دور عاشق من بوده ..
زری : نکنه تو با اونم بودی و قلقشو گرفتی ..
بی اختیار لبخندی رو لبم نشست که زود تغییر چهره دادم تا دختر عموم شک نکنه و منوبا زنای اون کاره اشتباه نگیره
-عزیز دلم فکر کردی اگه از این کارا باهاش می کردم اون به این صورت و سرعت و هیجان میومد خواستگاری من ؟ مگه خودت نمی دونی مردا همین که دستشون به دامن یه زن می رسه فوری دوست دارن زیر دامنی یکی دیگه رو ور انداز کنن ؟ همین کیوان شوهر تو اون شب به منم رحم نکرد . به من که دختر عموی زنش بودم . چقدر بین من و تو اختلاف انداخت ؟ رابطه  دو تا دختر عموی صمیمی و جون جونی رو که ار دو تا خواهر هم به هم نزدیکتر بودن با این کارش می خواست خراب کنه ....
 آسمون ریسمونو به هم می بافتم و از این کارم لذت می بردم . زری دیگه قفل کرده بود . می دونست هر حرفی بزنه یه چرت و پرتی واسه گفتن دارم .
 -زری جون تو هم این جور مث  آبجی کماندوها نباش . هنوزم فکر می کنی اون آدم دیروزی هستی ؟
-اون فامیل شوهر زهره هست .. شاید بره و به خونواده اش یه چیزی بگه ..
 -برو بابا تو هم دلت خوشه .  خیلی کم پیش میاد که مردا مث ما زنا اهل خاله زنک بازی و غیبت کردن باشن . اونم آدم کم حوصله ای مثل نیما که عمری رو در یه حال و هوای عشق رویایی نسبت به من به سر می برده .
به زری یه چیزایی یاد دادم و بهش گفتم که نقشه رو همین جوری پیش ببریم خیلی با حال میشه و هر دومون می تونیم یه تفریح خسابی بکنیم . اون اولش موافق نبود . ولی بعد که بهش گفتم  رگ خواب این پسره تو دستای منه و این جوری میشه یواش یواش هم با هاش حال کرد و هم از دستش خلاص شد موافقت خودشو با این مسئله اعلام کرد .  خیلی هیجان زده بود ..
-زری جون وقتی که می خوای یه دروغی رو  بر زبون بیاری هر قدر هم که بزرگ باشه اونو جدی بگو .. خیلی جدی بر زبون بیارش و از اون دروغ و حرف خودت دفاع کن .. یعنی کاری کن که حرفت رو باور داشته باشن . اگرم می ترسی که مشکلی پیش بیاد چیزی نگو . کارا و حرفا رو بسپر به  من . فقط  وقتی قدم اول برداشته شد رفتیم به سمت هدفی که باید بریم من بقیه کارا رو نرم نرم شروع می کنم . فقط جا نزن .. باشه ؟
 اگه می تونستم یه فیلم دیگه هم بیام که خیلی عالی می شد . البته من در واقع این دروغی رو که می خواستم بهش بگم یک حقیقتی بود که اتفاق افتاده ولی نحوه بیانش و طرز استفاده از اون رو با هماهنگی زری می خواستم به شکل دیگه ای در بیارم ... خلاصه زری رو هم یه چیزی در مایه های خودم درست کردم . یه شلوارک جین یا بهتره بگم یه جین تا زانو ی کیپ که تقریبا شبیه یه استرچ کون نمای آبی بود پاش کرده با به بلوز نرم و براق و چرمی قرمز و بدون آستین .. وقتی نیما ما رو با اون شکل و شمایل دید تعجب کرد ... هر دومون خودمونوسخت گرفته نشون دادیم .
 -دخترعمو زری ایشون آقا نیما هستند .آقا نیما ایشون هم دختر عموی من زری ...
دو تایی شون دستی به هم دادند ..
نیما : اتفاقا ایشونو در عروسی زهره خانوم دیدم که کنار عروس ایستاده عکس می گرفتن ..
زری : ولی من شما رو به جا نمیارم ..
 نیما ک چشم بزرگان تنگه دیگه ...
زری دیگه سکوت کرد ..
-زری جان اگه ناراحت نمیشی من یه عرض خصوصی با آقا نیما داشتم ..
 زری : پس من میرم به اون اتاق ..
من و نیما تنها شدیم .. سعی کردم به چیزای غم انگیز زندگیم فکر کنم . آسمون ریسمونو به هم ببافم .. به فرزاد و مهرام فکر کردم . به روزای خوب زندگیم .. به اون وقتا که دختر بودم و خلق ناآرام از وجودم در آسایش بود ... رفته بودم توی حس ولی هر کاری کردم گریه ام نمی گرفت که با گریه حرفامو شروع کنم . با این حال طوری غم انگیز نشون می دادم که تونستم  با لحن بغض آلودی حرفامو شروع کنم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی