ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سروهزارسودا 26

با این حال حس می کردم که نباید به این سادگیها دم به تله بدم . یعنی اون جوری که بوش میومد هوس این خانوم دکتر گل کرده بود و کسش می خارید . ولی من کیرمو مفت از سر راه بر نداشته بودم . به اندازه کافی دوست دختر و زن داشتم که نمی دونستم به کدومشون برسم . مردم واسه خودشون به آبدارچی پارتی دارن به اندازه یه مدیر کل هواشونو داره . حالا این خانوم دکتر و استاد دانشگاه ما رو پیش دیگران بورمون کرده ..
-خانوم دکتر شما بفر مایید من مزاحم نمیشم . نمی خوام کلاس شما بیاد پایین شما چند درجه از من بالاترید . و خب رئیس بنده اید .. منم برم زود تر درسامو بخونم که دیگه منت شما رو نکشم .
اصلا معلوم نبود چی دارم میگم . راستش احساساتم گل کرده بود . مژده خیلی ناز و خوشگل بود و به این آسونی ها نمی تونستم ازش دل بکنم ولی اون رفتاری که با من داشت اصلا قابل تحمل نبود .. زدم از کوچه پس کوچه ها ووقتی از تیررسش دور شدم خودمو در یکی از این مغازه ها پنهون کردم نمی خواستم ببینمش . حداقل می خواستم بهش بگم که منم واسه خودم شخصیت دارم . در همین فاصله تلفن پشت  تلفن .. به هیشکدوم جواب ندادم . خانوم دکتر اعصاب منوخط خطی کرده بود . داشتم فکر می کردم که شاید تا حدودی هم تند روی کرده باشم . ولی بهتر بود که با هاش رسمی باشم . همون جوری که خودش بوده . تمام راه فقط به اون فکر می کردم . به این که اگه دوباره سر راهم سبز نشه چی .. یعنی به این صورت که بازم منت منو بکشه .. اگه سبز شه چی ؟ اون وقت چیکار باید بکنم . بازم خودمو می زنم به مظلومیت . اون چرا باهام این رفتارو کرد . هنور از گرد راه نرسیده فوری شمشیر دو دم یا دوسرو گرفت دستش . در همین حال و هوا بودم که دیدم  رسیدم نزدیک خونه . اصلا حواسم به خونه اش نبود .. سر کوچه و دم درمنتظرم بود ..
-آقا شهروز ماشینم روشن نمیشه ..
می دونستم داره حرف بی ربط می زنه . فقط می خواست یه چیزی واسه گفتن داشته باشه ..
-پس چه جوری تا این جا اومدی .
-شاید دوست داره تو روشنش کنی ببری به خونه ام . ببین شهروز بچه بازی رو بذار کنار ..
 -می تونم چند کلام باهاتون حرف بزنم ؟
بدون این که ماشینو ببره داخل درو باز کرد  رفتیم داخل .. اون دو تا نره خر و ماده خر تا منو دیدن شروع کردن به پارس کردن .. دلم می خواست آجری رو که یه گوشه حیاط افتاده بود بر دارم بزنم به سرشون ..
-بیا بریم بالا
-نه همین جا خوبه خانوم دکتر . فقط می خواستم اینو بگم که خودت گفتی که  هر چی که بین ما بوده باید فراموش شه .. خب روز اول مگه من چیکار کرده بودم .. چرا اون بر خورد رو با من داشتی .. می خواستی چی رو ثابت کنی . این که حرف حرف توست ؟ کی می دونست که من و تو با هم بودیم ؟ آیا من کاری کرده بودم که بقیه متوجه شن که ما از قبل همو می شناختیم ؟ یا رابطه خاص داشتیم ؟ پس بذار حالا که اومدم  برای لحظاتی حس کنم که تو همون مژدهی هستی که قبلا بودی .. می دونی چی بهت میگم .. میگم تو یک آدم خود خواهی ..مغرور و از خود راضی .
-فکر می کنی من یک زن هوسبازم که به خاطر هوس خودم تو روکشوندم به این جا ؟ -آره همینه و جز این هم هیچی نیست .. ولی می شینم درسامو می خونم تا دیگه واسه من سخنران نشی . ولی اینو بدون اگه یه روزی برسم به اون جایی که تو الان رسیدی هیجوقت مث تو نمیشم ..
-منم مث تو نمیشم .چون تو حالا فقط داری حرف خودت رو می زنی . شاید من اشتباه کرده باشم . ولی تو هم باید حرفامو بشنوی .. من با هات تند بر خورد کردم . تو نگفتی که کی هستی چیکار می کنی کجا درس می خونی .. از دوست دخترات گفتی از این که  هواتو دارن .. گفته بودی که اهل درس خوندن نیستی و ناپلئونی اومدی بالا .. نمی دونم چه جوری بهت بگم وقتی بار اول توی بیمارستان در کنار دانشجو های دیگه  دیدمت با خودم گفتم کاش منم امروز جای یکی از اون دخترا بودم . کاش از این جای بالایی که تو میگی درش قرار دارم میومد پایین تر ..حداقل ده سال جوون تر می شدم . می رسیدم به اون سنی که برای رسیدن به امروز تلاش کنم و تو در کنارم باشی .. اون وقت با این که می دونستم تقلب دادن کار درستی نیست می نشستم و می خوندم و کمکت می کردم ..
 -واسه همین بود که اون جوری کمکم کردی ؟
-هنوز خیلی سخته که یک زنو بشناسی .. گاهی یک زن حسشو عشقشو در قلبش پنهون می کنه .. گاه خشمش همون عشقشه ..عصیانشه ..دوست داره صدای انفجارشو یکی دیگه بشنوه .. حس کردم که تو باید با خیلی ها رابطه داشته باشی ولی نمی خواستم اینو باور کنم .. می خواستم دورت کنم .. شاید تعجب کنی که چرا این حسو دارم .. شاید بهم بخندی ..شاید اگه یه روزی داستان زندگیمو از روز آشنایی با تو بنویسم بگی چطور میشه یک پزشک خودشو تسلیم یکی کرده که نمی دونسته کیه و کارش چیه ..اونم یکی خیلی کم سن تر از خودش .. من هیچ فرقی با بقیه ندارم . منم یه آدمم . منم مثل همه احساس دارم . منم یه دنیا خاطره دارم از وقتی که به سن تو بودم و این روزا رو می گذروندم . ولی مثل تو نبودم که به هر کی که از راه می رسه یه تلنگری بزنم و برم . آره شهروز خان بیشتر آدمای دنیا از خودشون فرار می کنن همه اونایی که از خودشون فرار می کنن هیچوقت به هم نمی رسن .. ولی یه حسی بهم می گفت که تو از خودت فرار نمی کنی . تو در یه دنیای دیگه ای هستی ...
-وحالا من برای چی این جام ؟
-برای این که بهت بگم منو به خاطر رفتارتندم ببخش .. نمیشه آدما رو عوض کرد .. نمیشه به زور خندید . نمیشه به زور اشکها رو به لبخند ها تبدیل کرد .. نمیشه به زور از کسی خواست که اونو درکش کنه .. من الان ده ساله که دارم از خودم فرار می کنم . شاید به دیدن تومی خواستم یه فلاش بکی به اون روزای پرالتهاب زندگیم بزنم .. روزایی که دیگه بر نمی گردن ........ ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی