ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 135

نادر حس کرد که از جوانمردی به دوره که اونو همین جور به حال خودش رها کنه . به تنهایی هم نمی تونست اونو حرکت بده . شایدم حرکت دادن اون در اون شرایط اصولی نبود . برای نریمان زنگ زد .. 
-نوشین حالش چطوره ؟
 -همون جوری ..
-نریمان خان ناصر تصادف کرده . بیهوشه .. اگه میشه یه آمبولانس خبرکنی  بیاد به همون جایی که از هم جدا شدیم ممنون میشم ازت ..
 -چی شده ..
 -می خواست منو بکشه ولی  یه ماشینی از پشت اومد و اونو انداختش ..
مردم دور ماشین ضاربو گرفته بودن .. یه پسر جوون و تنها بود . بد جوری ترسیده بود .. اون متوجه نشده بود که ناصر میله آهنی دستشه و قصد چه کاری رو داره .. اون فقط یه لحظه متوجه بدن اون شده بود و این که هر کاری کرد نتونست ردش کنه .. پسر به گریه افتاده بود ..
-نمی خواستم این طور باشه ..
 راستش نادر حس می کرد که به اون مدیونه . ولی ته دلش دوست نداشت که به قیمت مرگ کسی خودشو از مهلکه نجات بده هر چند می دونست بلایی که سر ناصر اومده به نوعی حقشه .. آمبولانس اومد و ناصرو با خودش بردواونم همراهش رفت  .. پلیس هم اون جوونو  با خودش برد تا مراحل قانونی کارش طی بشه .. ناصرو هم بردن به بخش اورژانس .. هنوز بهوش نیومده بود از ناحیه کمر و سر به شدت آسیب دیده بود .. نادر سعی کرد دیگه به اون نامرد فکر نکنه . به اندازه کافی سرش پر بود از چیزایی که باید بهشون فکر می کرد . اون حالا به خوبی در یافته بود که چوب خدا صدا نداره یعنی چه .. آن چنان انتقام نوشینو گرفته بود که ناصر ندونست از کجا آب خورده ... نلی برای لحظاتی رفته بود بیرون .. وقتی که بر گشت و صحنه رو دید آن چنان فریادی کشید که اونو به زور از اون محوطه خارج کردن ..
نلی : تو کشتیش .. تو .. تو ... بالاخره کار خودت رو کردی ..
 نادر : این معشوق تو بود که عشق منو کشت .. زبونمو باز نکن .. این تو بودی که اونو کشتیش .. پا گذاشتی تو زندگی یه نفر دیگه .. صد تا شاهد دارم که اون با میله گرد داشت تعقیبم می کرد .. اگه این تصادف نبود بعد از نوشین , من دومین قربانی اون بودم .. اگه اون زنده بمونه من خودم میندازمش زندان .. نوشین گفتنی ها رو واسه من نوشته .. حالا هرچی می خوای بگی بگو ..
 نلی به شدت اشک می ریخت ..
-نباید تنهاش می ذاشتم .. نباید اونو به حال خودش می ذاشتم ..
نادر : آره خیلی غیرتی بود .. با زن مردم رابطه داشت و رو زن خودش خیلی متعصب بود . آفرین .. برو این قدر حرف زیادی هم نزن . من آرزوی مرگ ناصرو ندارم . ولی همینو می دونم که اون به حقش رسیده .  اما نوشین چی ؟ اون که شاهد خیانت شوهرش و خیانت تو بوده .. فیلم کثافتکاری تو و ناصر رو هم داره .. قبل از این که تو هنر به خرج بدی و از من و اون فیلم بگیری اون مدرک داشته و ای کاش اونو همون اول رو می کردیم . دلمون واسه  نیما سوخت .. .
نریمان و نرگس کاملا فهمیده بودن جریان چیه .. با این که نادر به طور سر بسته خیلی از مسائلو باز گو کرده بود ولی حالا دیگه  یقین پیدا کرده بودند که نلی و ناصر مقصر اصلی این ماجرا هستند . هر چند کار دخترشونو هم تایید نمی کردند ..
نادر : من برای نوشین دعا می کنم ولی ناصرو واگذار می کنم به خدا که هر طور صلاح می دونه عمل کنه . چون می دونم اون اگه حالش خوب شه . اگه رو پاهاش وایسه همین آشه و همیبن کاسه . بازم فتنه گری می کنه . این بار با سلاح گرم میاد سراغم . براش هیچی مهم نیست جز خودش . میگه دنیا برای منه . من .. تا وقتی که بر وفق مراد من می گرده کاری به این ندارم که آدمای دیگه چیکار می کنن .
 نلی دیگه ساکت شده بود .. لحظاتی بعد نوروز و نسترن پدر و مادر ناصر خودشونو به اون جا رسوندن . اونا اصلا در جریان اتفاقات اخیر نبودند . وقتی که ناصر و نوشینو نزدیک هم دیدن اولش فکر کردن که  دو تایی شون وقتی که در یه ماشین نشسته بودن با یه وسیله دیگه تصادف کردن . نسترن و نوروز هم داشتن خودشونو می کشتن .. نرگس به شدت عصبی بود .. اونم مثل نادر بلایی رو که بر سر ناصر اومده بود کار خدا می دونست و این که ناصر به حقش رسیده .. ناصرو بردن به بخش رادیولوژی .. به هوش اومده بود . از ناحیه سر مشکلی نداشت ولی مهره های کمرش به شدت آسیب دیده بود .. پدر و مادرش و نلی فضایی رو که نوشین درش بستری بود ترک کردند .
 نادر : جمشید سمانه رو بگیر و برو .. دیگه الان دیر وقته .. ناصر زنده می مونه ولی نوشین هنوز معلوم نیست .دکتر میگه ناصر باید جراحی شه .. از ناحیه لگن و کمر و پا به شدت آسیب دیده .  اون دختر دیوونه هم پا شده با دایی نوروزش رفته اون بالا  . نوروز خان دیگه نمی دونه که خواهر زاده اش نلی چه دسته گلی به آب داده و چه جوری زندگی پسر و عروسشو تباه کرده ..
جمشید : یه چیزی رو هم باید در نظر داشته باشی که اگه اون این کارو نمی کرد تو و نوشین هیچ وقت با هم آشنا نمی شدین .
 -ولی من حاضرم عشق من زنده بمونه .. حتی اگه دیگه نتونم پیشش باشم . وجود اون .. زندگی اون برام خیلی مهم تر ازاینه که فقط به خاطر اونو داشتن  بخوام آرزو کنم که زود تر چشاشو باز کنه .. حاضرم بیدار شه .. چشاشو باز کنه .. حتی اگه بهم بگه دیگه دوستت ندارم .. حتی اگه بهم بگه این همه خوشبختی من خواب و خیال بوده .. میرم و میون آدما میون زنده ها ..میون اونایی که نفس می کشن فریاد می زنم و میگم من هنوزم خوشبخت ترین مرد دنیام .. آخه نوشین من هنوزم نفس می کشه .. هنوزم  چشای قشنگش , قشنگیا رو می ببینه .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی